گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۲۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فغان چه با دل سنگین آن نگار کند

خروش بحر به گوش صدف چه کار کند

ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد

چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند

بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو

دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند

چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت

نشد که حلقه آن زلف را شمار کند

به خون صید چرا دامن خود آلاید

میسرست کسی را که دل شکار کند

ز باده توبه نمودن دلیل بیخردی است

چگونه عقل پشیمانی اختیار کند

چه نسبت است به خورشید شان حسن ترا

فلک پیاده شود تا ترا سوارکند

در آن چمن که ندارندباربی برگان

نهال ما به چه امید برگ وبار کند

فسان دشنه یکدیگرندسنگدلان

کسی چه شکوه به ابنای روزگار کند

کدام ذکر به این ذکر می رسد صائب

که آدمی نفس خویش را شمار کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام