گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۹۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است

غمین مشو که سراپرده های الطاف است

صفای روی زمین در صفای دل بسته است

که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است

نمی توان ز گرانان به گوشه گیری رست

که کوه بر دل عنقا ز قاف تا قاف است

هزار خرقه آلوده، رهن می برداشت

چه نعمتی است که پیر مغان بانصاف است!

به طوطیان سخنگو که می دهد شکر؟

درین زمانه که انصاف دادن، اسراف است

به هر که بیش رسد خون، فتوح بیش رسد

که جای مشک ز آهو همیشه در ناف است

کدام حجت ناطق به از کلام بود؟

سخن چو هست، چه حاجت به دعوی و لاف است؟

میان کعبه و بتخانه مانده ام حیران

که گوی کودک بی معرفت در اعراف است

به غیر موی شکافان کسی نمی داند

که تار و پود جهان در کف سخن باف است

به نقش پرده عیب است تا دلت مایل

هنوز آینه سینه تو ناصاف است

چه التفات به سنگ محک کند صائب؟

به نور چشم بصیرت کسی که صراف است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام