گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل شکسته به قرب خدای راهبرست

که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست

صفای آب روان بیشتر ز استاده است

چه نعمتی است که عمر عزیز در گذرست

ز دست کوته خود ناامید چون باشم؟

که جای بهله کوتاه دست بر کمرست

شبی است همچو شب زلف او دراز مرا

که آفتاب قیامت ستاره سحرست

زنان سوخته رزقش همیشه آماده است

چو لاله هر که درین باغ آتشین جگرست

تو آن نه ای که به دوری ز دیده دور شوی

که روزگار جوانی همیشه در نظرست

شعور، آینه دار هزار تفرقه است

خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست

شراب لعل به اندازه صرف کن زنهار

که خون زیاده چو گردید رزق نیشترست

ز حسن بیش بود بهره دوربینان را

گل نچیده دوامش ز چیده بیشترست

ز خار تشنه جگر نگذرند صائب خشک

که پای آبله پایان عشق دیده ورست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام