گنجور

 
ساغر کنگاوری

ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را

زد بر پیاله طاعت هفتاد ساله را

جام مراد قسمت هر باده‌خوار نیست

کمتر سزاست حوصله این نواله را

در عاشقی بسوز و به خون جگر بساز

تغییر کس نداد ز قیمت حواله را

ما درس خود به مکتب ایجاد خوانده‌ایم

گوید فقیه بیهوده چندین رساله را

دانی که سوز عشق چه خون در جگر کند

گر بنگری به طرف چمن داغ لاله را

گر عشق خود نبود نواسنج عاشقی

بر عندلیب باغ که آموخت ناله را

خوی برعذار نازک آن نازنین پسر

بینی چنان که بر ورق لاله ژاله را

با محتسب بگوی که در کوی میفروش

ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را

 
 
گوهر
امیر شاهی

ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را

کز دل برون کنیم غم دیر ساله را

بلبل ز روی گل همه حرف جفا شنید

آه ار ورق بباد دهند این رساله را

هر دم شکفته تر شود از آه من رخت

[...]

شاهدی

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را

تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را

گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی

تا برفکند ماه من از گل کلاله را

دوران دون ببین که چو خواهیم جرعه‌ای

[...]

میلی

ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را

چون لاله برفروز جمال پیاله را

سر تا به پا چو نافه پر از مشک چین شود

گر با کمند زلف بگیرد غزاله را

دل را کنی ز تیغ جفا گر ورق ورق

[...]

صائب

مگذار بر زمین دل شبها پیاله را

از باده برگ لاله کن این داغ لاله را

نتوان ز من گرفت به عمر دراز خضر

کیفیت بلند شراب دو ساله را

ساقی چنان خوش است که گر می کمی کند

[...]

اسیر شهرستانی

چشمت به خاک ریخته خون پیاله را

بخشیده توتیای نگه چشم لاله را

تا با خیال زلف تو پیوند کرده ام

پیچیده ام به رشته جان تار ناله را

از تاب درد کیست ندانم که نوبهار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه