گنجور

حکایت صبر مردان بر جفا

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع
 

شنیدم که در خاک وخش از مهان

یکی بود در کنج خلوت نهان

مجرد به معنی نه عارف به دلق

که بیرون کند دست حاجت به خلق

سعادت گشاده دری سوی او

در از دیگران بسته بر روی او

زبان آوری بی‌خرد سعی کرد

ز شوخی به بد گفتن نیکمرد

که زنهار از این مکر و دستان و ریو

بجای سلیمان نشستن چو دیو

دمادم بشویند چون گربه روی

طمع کرده در صید موشان کوی

ریاضت کش از بهر نام و غرور

که طبل تهی را رود بانگ دور

همی گفت و خلقی بر او انجمن

برایشان تفرج کنان مرد و زن

شنیدم که بگریست دانای وخش

که یارب مراین شخص را توبه بخش

وگر راست گفت ای خداوند پاک

مرا توبه ده تا نگردم هلاک

پسند آمد از عیب جوی خودم

که معلوم من کرد خوی بدم

گر آنی که دشمنت گوید، مرنج

وگر نیستی، گو برو باد سنج

اگر ابلهی مشک را گنده گفت

تو مجموع باش او پراگنده گفت

وگر می‌رود در پیاز این سخن

چنین است گو گنده مغزی مکن

نگیرد خردمند روشن ضمیر

زبان بند دشمن ز هنگامه گیر

نه آیین عقل است و رای خرد

که دانا فریب مشعبد خورد

پس کار خویش آنکه عاقل نشست

زبان بداندیش بر خود ببست

تو نیکو روش باش تا بد سگال

نیابد به نقص تو گفتن مجال

چو دشوار آمد ز دشمن سخن

نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن

جز آن کس ندانم نکو گوی من

که روشن کند بر من آهوی من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن کوچکی نوشته:

نکته ای که در این حکایت قابل توجه است استدلال منطقی وتام سعدی و نگرش همه جانبه ی وی در واکنش به عیب جوی است
گر آنی که دشمنت گوید مرنج وگر نیستی گو برو باد سنج
چو دشوارت آمد ز دشمن سخن نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن

سعید نوشته:

بیت یکی مانده به آخر:
چو “دشوارت” آید… گویا درست باید باشد.

الهام نوشته:

براساس نسخه محمد علی فروغی در بیت نهم مصرع دوم واژه
بنده به جای شخص آمده
شنیدم که بگریست دانای و خش
که یا رب مر این بنده را توبه بخش

7 نوشته:

شنیدم که در خاک وخش از مهان
یکی بود در کنج خلوت نهان
وخش بر وزن پخش در اصل وخشو که رود جیحون یا آمودریا(وخشاب=وخش+آب) از همین واژه است و به معنی بالیدن و افزودن
وخش:نام شهری است از ولایت بدخشان و ختلان شهری پهناور است در کرانه آمودریا ،خوش آب و هوا.
بَدَخشان امروزی سرزمینی است شامل پاره‌ای از شمال خاوری افغانستان و جنوب خاوری تاجیکستان بدخشان در سروده‌های فارسی‌ به «لعل=لال» خود معروف بوده.
بیشتر ساکنان این منطقه را «تاجیکان» تشکیل داده و به زبان دری سخن میرانند.
در «بدخشان» تاجیکستان زبان‌های دیگری به نام زبان‌های «پامیری» از خانواده زبان‌های خراسانی هنوز زنده هستند، و مردم به آنها سخن میگویند.

عقل جزوی همچو برقست و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وخش
مولوی
در نوشته های یونانی به جیجون یا آمودریا اوخسوس(اوکسوس) میگویند که دگرگون شده وخشاب است

7 نوشته:

اگر ابلهی مشک را گنده گفت
تو مجموع باش او پراگنده گفت
وگر می‌رود در پیاز این سخن
چنین است گو گنده مغزی مکن
گنده مغزی
گنده دماغی
گنده گویی
گنده پرانی
هرزه و یاوه بر زبان راندن و درشتی کردن

کانال رسمی گنجور در تلگرام