گنجور

 
روح عطار

چون یاد زلفش می‌کنم حالم پریشان می‌شود

چون نام لعلش می‌برم چشمم درافشان می‌شود

مرجان جان‌بخش لبش چون در خیالم بگذرد

از اشک گلگون قامتم چون شاخ مرجان می‌شود

گر می‌روم در بوستان تا شادمان گردد دلم

بستان سراسر بی‌رخش بر من چو زندان می‌شود

گر زار و گریان می‌شوم از عشق عناب لبش

بر گریه من شکرش چون پسته خندان می‌شود

مشکین خط گلپوش او از لاله سر بر می‌زند

مسکین دل مدهوش من در سینه‌ نالان می‌شود

حسن آن رخ آن دل‌ستان زاندازه بیرون دارد آن

دل از پی این می‌رود جان در سر آن می‌شود

دل آشکارا می‌برد از روح عطار آنگهی

چون آشکارا دل ببرد از دیده پنهان می‌شود

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب