گنجور

 
رهی معیری

دل زودباورم را به کرشمه ای ربودی

چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

بهم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم

تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

خجل از تو چشمه، ای چشم رهی

چشم رهی که زنده رودی

 
 
 
مشکلات اینترنت
مولانا

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی

لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی

صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی

همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی

صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
شمس مغربی

صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی

زکه رخ نهفته داری ز‌چه رو نمینمائی

برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده

چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی

چو دل از منی و مائی نگذشت شد عیانش

[...]

آشفتهٔ شیرازی

گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی

بنمای در دل شب بخلایق آفتابی

دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق

تو گمان کنی رقیبا که میان ما حجابی

نه خوی است برفشانده بعذار آتشینت

[...]

رضاقلی خان هدایت

ملک الملوک فضلم به فضیلت معانی

ز من و زمان گرفته به مثال آسمانی

نفس بلند صوتم جرس بلند صیتم

قلمِ جهان نوردم علم جهان ستانی

سر همتم رسیده به کلاه کیقبادی

[...]

مشاهدهٔ ۱۴ مورد هم آهنگ دیگر از رضاقلی خان هدایت
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه