گنجور

 
رفیق اصفهانی

همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت

که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت

مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت

توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت

فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر

چو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت

به آستان تو نگذاردش فلک که رقیب

مرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت

نکرد جان مرا تا نشانه از ره کین

زمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت

ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر

ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت

گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسی

که غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هاتف اصفهانی

ز غمزه، چشم تو یک تیر در کمان نگذاشت

که اول از دل مجروح من نشان نگذاشت

ز بی‌وفایی گل بود مرغ دل آگاه

از آن به گلبن این گلشن آشیان نگذاشت

ز شوق دیدن آن گل، ستم نگر که شدم

[...]

مشتاق اصفهانی

تو را فلک بمن ایماه مهربان نگذاشت

چراغ کلبه من بودی آسمان نگذاشت

چه از بهار خود آن شاخ گل بگلشن دید

که شد خزان و بر آن مرغی آشیان نگذاشت

تو چون ز غیر شناسی مرا که هرگز فرق

[...]

آذر بیگدلی

زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت

نهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!

بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟!

بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت!

علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت

[...]

سحاب اصفهانی

به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت

گذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت

فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچین

گلی بگلشن تا موسم خزان نگذاشت

نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه