گنجور

 
رفیق اصفهانی

رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اما

قدت ای سرو قد، سرو است، سرو جامه زیب اما

به درد دوری و داغ جدائی چند گه خواهم

شکیب و صبر گیرم پیش، کو صبر و شکیب اما

طبیبان چاره ی هر درد می دانند، می دانم

من بیچاره را دردیست در دل، از طبیب اما

بود تا چند وصل او برای غیر و من یارب

وصال خویش و هجر غیر خواهم عنقریب اما

همیشه حسرت وصلم به دل بود و نبود آخر

بجز حسرت، نصیب این دل حسرت نصیب اما

تو بی من گر خوشی ای رشک سرو و گل خوشت باشد

بود خوش سرو و گل با قمری و با عندلیب اما

رفیق از جور یارم نیست افغان نالم و گریم

شب و روز از جفای غیر و بیداد رقیب اما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هاتف اصفهانی

به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما

شبی با او بسر بردم ز وصلش بی‌نصیب اما

مرا بی او شکیبایی چه می‌فرمائی ای همدم

شکیب آمد علاج هجر دانم کو شکیب اما

ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گل

[...]

سحاب اصفهانی

نصیبم باد یا رب وصل او دور از رقیب اما

رقیب از وصل او هم باد یارب بی نصیب اما

همین نه در چمن مرغ چمن را جاست گاهی هم

گرفتار شکنج دام گردد عندلیب اما

دوای درد خود را از طبیبان هر کسی جوید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه