گنجور

 
رفیق اصفهانی

چنان ز عشق تو بدنام خلق ایامم

که کس ز ننگ بر کس نمی برد نامم

عجب ز شربت وصل تو گر شود شیرین

ز زهر هجر تو این سان که تلخ شد کامم

مجوی از دلم آرام دیگر ای همدم

که برده مهر دلارام از دل آرامم

زند به روز و شبم طعن تیرگی بی تو

کنی طلوع چو مه یک شب از لب بامم؟

ز یمن عشق شب و روز سرخوشم که پر است

ز خون دل قدحم و ز شراب غم جامم

ز رنج و غم دمی آسوده نیستم چو رفیق

به عشق این بود آغاز چیست انجامم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کلیم

ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم

طفیل احمد و محمود می برد نامم

اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد

بسی به است ز باران رحمت عامم

اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا

[...]

بیدل دهلوی

چنین ز شرم‌ که‌ گردید سرنگون جامم

که از نگین چو نم از جبهه می‌چکد نامم

سرشک پرده‌ در حسرت تبسم‌ کیست

برون چو پسته فتاده‌ست مغز بادامم

به خامشی چه ستم داشت لعل شیرینش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه