گنجور

 
رفیق اصفهانی

جلوه که آن تازه جوان می کند

غارت عقل و دل و جان می کند

گفتمش آن تو ندارد کسی

این همه ناز از پی آن می کند

راه دلم غمزه زنان می زند

صید دلم جلوه کنان می کند

جور و جفا بین که برین نا توان

جور و جفا تا بتوان می کند

جور به عاشق همه خوبان کنند

لیک نه چندین که فلان می کند

سرخی خونی که نهان می خورم

زردی رخساره عیان می کند

گوید ازین پس به رفیق این همه

می نکنم جور و همان می کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

عشق توام داغ چنان می‌کند

کآتش سوزنده فغان می‌کند

بر دل من چون دل آتش بسوخت

بر سر من اشک‌فشان می‌کند

درنگر آخر که ز سوز دلم

[...]

سعدی

حاکمِ ظالم، به سِنانِ قلم

دزدیِ بی‌تیروکمان می‌کند

گَلّه‌ی ما را، گِلِه از گرگ نیست

این‌همه بی‌داد، شَبان می‌کند

آن‌که زیان می‌رسد از وی به خَلق

[...]

عارف قزوینی

بلبل شوریده فغان می‌کند

شکوه ز آشوب جهان می‌کند

دامن گل گشته ز دستش رها

ناله و فریاد و امان می‌کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه