گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

گفتم که درین غمم بنگذاری تو

خود غم بفزودیم به سر باری تو

وین از همه سخت تر که میزارم من

وز زاری من فراغتی داری تو

اوحدی

ما را به سرای وصل خویش آری تو

بر ما ز لب لعل شکر باری تو

پس پرده ز روی خویش برداری تو

عاشق نشویم، پس چه پنداری تو؟

شیخ بهایی

زاهد نکند گنه، که قهاری تو

ما غرق گناهیم، که غفاری تو

او قهارت خواند و ما غفارت

آیا به کدام نام، خوش داری تو؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه