گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۵

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سوز تو شبی بسازم آورد

وندر سخنی درازم آورد

زان دم که تو روی باز کردی

از هر چه به جز تو بازم آورد

گر تیغ زنند رخ نپیچیم

زین قبله که در نمازم آورد

اقبال به کعبهٔ وصالت

بی‌درد سر مجازم آورد

چون توبهٔ منزل امانی

با بدرقه و جوازم آورد

لطف تو به مکهٔ حقیقت

از بادیهٔ حجازم آورد

آن بخت که دل به خواب می‌جست

بیدار ز در فرازم آورد

این قاعدهٔ نیازمندی

در عهد تو بی‌نیازم آورد

چون دید که: شمع جمع عشقم

اندوه تو در گدازم آورد

گستاخی اوحدی برتو

در غارت و ترکتازم آورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام