گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درد دلم را طبیب چاره ندانست

مرهم این ریش پاره پاره ندانست

راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان

حال دل غرقه از کناره ندانست

طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز

هیچ منجم در آن ستاره ندانست

یار به یک بار میل سوی جفا کرد

حق وفای هزار باره ندانست

برد گمانی که: ما به عشق اسیریم

این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست

خال بنا گوش اوز گوشه نشینان

برد چنان دل، که گوشواره ندانست

قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین

راه ز جایی بزد که باره ندانست

دوش به خونی گریستم، که ز موجش

عقل به اندیشها گذاره ندانست

سختی ازان دید، اوحدی، که به اول

قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام