اوحدالدین کرمانی
»
دیوان رباعیات
»
الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
»
شمارهٔ ۳۷
دردی است در این دلم که درمانش نیست
زاین درد نمرد دل مگر جانش نیست
یا رب تو به فضل خویش جایی برسان
سررشتهٔ این غصّه که پایانش نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد عمیق و بیپایانی صحبت میکند که در دل او وجود دارد و هیچ درمانی برای آن نیست. او بیان میکند که این درد، دل را میسوزاند و تنها مرگ میتواند پایاندهنده آن باشد. در پایان از خداوند درخواست میکند که به لطف خود، کمک کند تا به جایی برسد که این غم و اندوه پایان یابد.
هوش مصنوعی: در دل من دردی وجود دارد که به هیچ وجه درمان نمیشود. این درد آنقدر عمیق است که حتی جانم را هم در خطر میاندازد، مگر اینکه دل از این درد رهایی یابد.
هوش مصنوعی: ای پروردگار، به لطف و محبتت کمک کن تا بر سر آغاز این درد بیپایان بایستم و راهی برای خاتمهاش بیابم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در سینه کسی که راز پنهانش نیست
چون زنده نماید او ولی جانش نیست
رو درد طلب که علتت بیدردیست
دردیست که هیچگونه درمانش نیست
بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
در درد بسوخت و هیچ درمانش نیست
گفتم که سرِ زلفِ تو دستش گیرد
در پای فکندی که سر آنش نیست
در سینه کسی که درد پنهانش نیست
چون زنده نماید او دل و جانش نیست
رو درد طلب که علت بی دردی
دردیست که هیچگونه درمانش نیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.