باب چهل و هفتم - در احوال این طایفه وقت بیرون شدن از دنیا
قالَ اللّهُ تَعالی اَلَّذینَ تَتَوفّیهُمْ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ. یعنی جان بذل کنند بطیبة النفس، گران نبود بر ایشان با خدای خویش گشتن.
انس مالک رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ گوید که پیغامبر گفت صَلَواتُ اللّهِ وَسَلامُهُ عَلَیْهِ چون بنده اندر سکرات مرگ افتد اندامهاش یک بر دیگر سلام کنند و گویند عَلَیْکَ السَّلامُ، فراق آمد تا روز قیامت.
انس مالک گوید که پیغامبر صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ اندر نزدیک جوانی شد و این جوان اندر حال نزع بود پیغامبر گفت صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ خویشتن را چون می یابی گفت امید میدارم بخدای و می ترسم از گناهان خویش پیغامبر صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ گفت امید و ترس اندرین وقت، جمع نیاید اندر دل مؤمنی الّا خداوند تعالی آنچه امید میدارد بدهدش و از آنچه می ترسد ویرا ایمن گرداند.
استاد امام رَحِمَهُ اللّهُ گوید حال ایشان، بوقت نزع، مختلف بود بعضی از ایشان غالب حال هیبت بود و بعضی را غلبه، رجا بود و بعضی را کشف کند در آن حال که او را سکون واجب کند و ظنّ نیکو.
ابومحمّدِ جُرَیْری گوید اندر نزدیک جنید بودم بوقت نزع، روز آدینه و روز نوروز بود و وی قرآن همی خواند و قرآن ختم کرد گفتم اندرین حال یا اباالقاسم گفت اولیتر از من باین کیست و هم اکنون صحیفۀ من اندر نوردند.
ابومحمّد هروی گوید بنزدیک شبلی بودم آن شب که از دنیا بیرون شد، همه شب این بیتها همی گفت.
شعر:
کُلُّ بَیْتٍ اَنْتَ ساکِنُهُ
غَیْرُ مُحْتاجٍ اِلی السُّرُجِ
وَجْهُکَ الْمَأمولُ حُجَّتُنا
یَوْمَ یَْأتِی النّاسُ بِالْحُجَجِ
عبداللّهِ مُنازِل گوید حَمْدونِ قصّار وصیّت کرد که اندر وقت نزع مرا بمیان زنان مگذارید.
بشر حافی را گفتند اندر وقت وفات یا بانصر پنداری زندگانی درین جهان دوست میداری گفت بحضرت پادشاه شدن سخت است.
گویند هرگاه که یکی از شاگردان سفیان ثوری بسفر شدی، او را گفتی چه فرمائی گفت اگر مرگ یابید جائی، مرا بخرید، چون ویرا اجل نزدیک آمد گفت مرگ آرزو همی خواستم اکنون مرگ سخت است.
در حکایت همی آید که چون امیرالمؤمنین حسن بن علی را سَلامُ اللّهِ عَلَیْهِما اجل فرا رسید بگریست گفتند چه بگریانید ترا گفت نزدیک خداوندی میشوم که او را ندیده ام.
و چون بلال را رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ اجل نزدیک آمد زن وی گفت او واحسرتاه بلال گفت واطرباه فردا محمّد را بینم صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ و یاران وی را رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ.
عبداللّهِ مبارک اندر وقت نزع چشم باز کرد و گفت لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلونَ.
مَکْحول شامی را گویند غالب حال او اندوه بودی، اندر بیماری وی نزدیک او شدند، او را دیدند که همی خندید پرسیدند این چه حالست گفت چرا نخندم که نزدیک آمد که از آنچه می ترسم برهم و بآنچه امید دارم برسم.
جنید را گفتند بوسعید خرّاز بوقت مرگ تواجد بسیار نمود گفت عجب نبود اگر جان او بپریدی از شوق.
یکی ازین طائفه را اجل نزدیک آمد غلام را گفت یا غلام میان من ببند و روی من بر خاک نه که رفتن من نزدیک آمد و گناه بسیار دارم و هیچ عذر ندارم و هیچ قوّت ندارم، یارب مرا توئی و مرا جز تو هیچکس نیست و بانگی بکرد و فرمان یافت، آوازی شنیدند که بندۀ ما تواضع کرد خداوند خویش را، او را فرا پذیرفتند.
ذوالنّون مصری را پرسیدند در وقت نزع چه آرزو خواهی گفت آنک پیش از آنک بمیرم وی را یک لحظه بشناسم.
دیگری را گفتند در وقت نزع بگو اللّه گفت با که گویم که من سوختۀ وی ام.
کسی گوید نزدیک ممشاد دینوری شدم درویشی درآمد و گفت سلامٌ عَلَیْکُمْ جواب وی باز دادند. گفت اینجا هیچ جای پاکیزه هست که کسی بتواند مُرد، جائی اشارت کردند آنجا چشمۀ آب بود، درویش طهارت نو کرد و رکعتی چند نماز بکرد و آنجا شد که بدو اشارت کرده بودند و پای دراز کرد و جان بداد.
از شیخ بوعبدالرحمن سُلَمی شنیدم که گفت ابوالعبّاس دینوری سخن می گفت در مجلس، زنی آواز داد دروجدی ابوالعبّاس آن زن را گفت بمیر زن برخاست چون بدر سرای رسید بازنگریست و گفت مُردم و بیفتاد و از آنجاش مرده برگرفتند.
کسی گفت نزدیک ممشاد دینوری بودم، بوقت وفات او، گفتند علتِ تو چه گونه است، گفت علّت را از من پرسید، او را گفتند بگو لااِلهَ اَّلا اللّهُ روی بدیواری کرد و گفت همگی من بتو فانی کردم جزاء آنکس که ترا دوست دارد این بود.
ابومحمّد دَیْبُلی را گفتند در وقت نزع بگو لااِلهَ اِلّا اللّهُ گفت این چیزی است که ما این بشناخته ایم و بدین فانی همی شویم پس این بیت بگفت:
تَسَرْبَلَ ثَوْبَ التّیه لَمّا هَوِیْتُهُ
وَصَدَّ وَلَمْیَرْضَ بِاَنْاَکُ عَبْدَهُ
یکی از درویشان گوید نزدیک یحیی اصطخری بودم بوقت وفات او یکی از حاضران گفت بگو اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ برخاست و بنشست، پس دست هریکی که آنجا بود بگرفت و میگفت بگو اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ تا شهادت بر همگنان عرضه کرد آنگاه فرمان یافت.
خواهر ابوعلی رودباری گوید چون ابوعلی را اجل نزدیک آمد، سر وی اندر کنار من بود، چشم باز کرد و گفت درهای آسمان گشاده اند و بهشتها آراسته اند و منادی آواز میدهد یا باعلی برتبت بزرگترین رسانیدیم ترا اگرچه تو نخواستی و این بگفت:
وَحَقِّکَ لانَظَرْتُ اِلی سِواکا
بِعَیْنِ مَوَدَّةٍ حَتّی اَراکا
اَراکَ مُعَذِّبی بِفُتورِ لَحْظٍ
وَبِالْخَدِّ المُوَرَّدِ مِنْجَناکا
پس گفت یا فاطمه اول ظاهر است و دوم اشکالی دارد.
از یکی شنیدم از درویشان که چون وفات احمدِ نصر حاضر آمد یکی از درویشان گفت بگو اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ درو نگریست و گفت بی حرمتی مکن.
کسی گوید درویشی را دیدم جان بذل میکرد و غریب بود و مگس بسیار بر وی جمع شده بود بنشستم و مگس از وی باز میداشتم چشم باز کرد و گفت کیست این، چندین سالست تا در آرزوی این چنین وقتی بودم اتّفاق نیفتاد، اکنون چون بیافتم خویشتن از میان بیرون بر و بسلامت برو.
بوعمران اصطخری گوید ابوتراب نخشبی را دیدم در بادیه، بر پای، جان بحق تسلیم کرده و هیچ چیز او را نگاه نمیداشت.
از ابونصرِ سرّاج حکایت کنند که سبب وفات نوری این بیت بود که می گفتند
شعر:
لازِلْتُ اَنْزِلُ مِنْوَدادِک مَنْزِلاٍ
تَتَحَیَّرُ الْاَلْبابُ عِنْدَ نُزولِهِ
و چون این بیت بشنید وجدش افتاد روی بصحرا نهاد، اندر نیستانی افتاد که آن بدروده بودند و اثر آن نیها چون شمشیر تیز مانده بود او در آنجا همی گردید تا بامداد و این بیت همی گفت و خون از هر دو پاش همی دوید و هر دو پای وی آماس کرده بود پس بیفتاد چون مستی و هر دو پای وی تباه شد و در آن فرو شد او را بوقت نزع گفتند بگو لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ گفت نه با نزدیک او همی شویم.
ابراهیم خَوّاص به ری بیمار شد و علّت اسهال داشت هر مجلسی که بنشستی، اندر میان آب شدی و طهارت کردی، یکبار در میان آب شد و جان بداد.
یوسف بن الحسین در نزدیک خوّاص شد و چند روز بود تا از عیادت و تعهّد او غافل مانده بود ویرا گفت هیچ چیزت آرزو میکند گفت پارۀ جگر بریان آرزوم همی کند.
استاد امام گوید رَحِمَهُ اللّهُ تواند بود که اشارت اندرین مراد آن بوده باشد که دلی و جگری خواهم بریان و سوزان برغربا زیرا که یوسف تقصیر کرده بود در تعهّد او.
گویند سبب مرک ابن عطا آن بود که او را اندر نزدیک وزیر بردند. وزیر با او سخن درشت گفت. ابن عطا وزیر را گفت این با من همی گوئی ای مرد فرمود تا موزه از پای وی بیرون کردند و بر سرش همی زدند تا درگذشت.
ابوبکر دُقّی گوید بنزدیک دَقّاق بودیم بامدادی، گفت یارب تا کی خواهی داشت مرا اینجا نماز پیشین در گذشته بود.
از ابوعلی رودباری حکایت کنند که گفت در بادیه جوانی دیدم چون چشم من بر وی افتاد مرا گفت کفایت نبود که مرا بدوستی خویش مشغول بکرد تا مرا بیمار کرد چون نگاه کردم جان می داد گفتم بگو لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ این بیتها بگفت.
اَیَا مَنْلَیْسَ لی مِنْهُ
وَ اِنْعَذَّبَنیبُدٌّ
وَ یامَنْنالَ مِنْقَلْبی
مَنالاً ما لَهُ حَدٌّ
جنید را گفتند بگو لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ گفت فراموش نکرده ام تا باز یادش آرم.
جعفر نصیر، بکران دینوری را پرسید که وی خدمت شبلی کردی که چه دیدی از شبلی، گفت مرا گفت یک درم مظلمه در گردن من است و هزار درم از صاحبش بصدقه بدادم هیچ چیز بر دل صعبتر از آن نیست پس گفت مرا طهارت ده او را طهارت دادم، تخلیل محاسن او را فراموش کردم، زبانش کار نمی کرد، دست من بگرفت و میان محاسن برآورد و جان بداد. جعفر بگریست و گفت چه توان گفت اندر مردی که تا آخر عمر وی از آداب شریعت یکی ازو فوت نشد.
مَزَیِّن کبیر گوید بمکّه بودم، حرکتی اندر من فرا دید آمد بیرون شدم تا بمدینه شوم چون بچاه میمونه رسیدم جوانی را دیدم افتاده، بنزدیک او شدم، اندر نزع بود وی را گفتم لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ چشم باز کرد و این بیت بگفت
شعر:
اَنَا اِنْمِتٌّ فَالْهَوی حَشْوُ قَلْبی
وَ بِداءِ الْهَوی یَموتُ الکِرامُ.
و جان تسلیم کرد او را بشستم و اندر کفن کردم و نماز برو کردم و دفن کردم چون از کار وی فارغ شدم، ارادۀ سفر از من بشد، بازگشتم و بمکه باز آمدم.
یکی را گفتند مرگ خواهی گفت شدن باز آن بخیر امید دارم بهتر از مُقام باز آنکس که از شرّ او ایمن نباشم.
کسی گوید از درویشان که بویزید اندر وقت نزع می گفت یارب ترا یاد نکردم هرگز مگر بغفلت و اکنون که جان من می ستانی از طاعت تو غافل بودم.
ابوعلی رودباری گوید اندر مصر شدم مردمان را دیدم گرد آمده بودند گفتم سبب اجتماع چیست گفتند بجنازۀ جوانی بودیم این بیت بشنید که کسی گفت.
شعر:
کَبُرَتْهِمَّةُ عَبْدٍ
طَمِعَتْفی اَنْتَراکا
این جوان شهقۀ بزد و فرمان یافت.
جماعتی اندر نزدیک ممشاد دینوری شدند، اندر حال بیماری وی، گفتند خدای با تو چنین و چنین کناد؟ گفت نزدیک سی سالست تا بهشت بر من عرضه میکند که در آنجا ننگرستم و بوقت نزع گفتند دل خویش را چون می یابی گفت سی سالست تا دل خویش گم کرده ام.
ابویعقوب نهرجوری گوید بمکّه بودم، درویشی نزدیک من آمد و دیناری بمن داد، گفت فردا بخواهم مرد نیم دینار گور من نیکو کن، و نیم دیگر اندر جهاز من کن من با خویشتن گفتم این درویش سبک شدست از گرسنگی حجاز چون دیگر روز بود درآمد و طواف کرد و بشد و پای دراز کرد و بخفت گفتم خویشتن مرده بمن سازد: نزدیک او شدم و ویرا بجنبانیدم، او را مرده یافتم پس او را دفن کردم چنانک گفته بود.
ابوعثمان حیری اندر حال نزع افتاد، پسر وی جامۀ خویش بدرید چشم باز کرد و گفت خلاف سنّت کردن بظاهر دلیل ریای باطن بود.
ابن عطا اندر نزدیک جنید شد بوقت نزع، سلام کرد، جنید جواب دیر باز داد پس جواب داد و گفت معذورم دار که وِرْدی داشتم و جان تسلیم کرد.
ابوعلی رودباری گوید درویشی نزدیک ما آمد و فرمان یافت ویرا دفن میکردم پس می خواستم که روی وی باز کنم و برخاک نهم تا باشد که خداوندتعالی بر غریبی وی رحمت کند چشم باز کرد و مرا گفت ذلیل میکنی پیش آنک مرا عزیز کرده اند گفتم یاسیّدی پس از مرگ زندگی زبان بگشاد و گفت آری من زنده ام و محبّان خدای همه زنده باشند یاری دهم فردا بجاه خویش در قیامت یا رودباری.
از علیّ بن سهل اصفهانی حکایت کنند گفت شما پندارید که مرگ من چون مرگ دیگران خواهد بود که بیمار شوند و مردمان بعیادت شوند، مرا بخوانند، من اجابت کنم، روزی همی رفت و گفت لبّیک و فرمان یافت.
ابوالحسن مَزَیَّن گوید چون یعقوب نهرجوری بیمار شد، بیماری مرگ، ویرا گفتم بگو لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ تبسّم کرد و گفت مرا همی گوئی بعزّت آنک او را مرگ روا نیست که میان من و وی حجاب نیست مگر عزّت واندر ساعت اندر گذشت، بعد از آن مزیّن محاسن خویش بگرفتی و گفتی چون من حجّامی بود که اولیاء خدای عَزَّوَجَلَّ را شهادت تلقین کند.
واخجلتا از وی چون حکایت باز کردی بسیار بگریستی.
ابوالحسین مالکی گوید چند ین سال صحبت خیرالنسّاج کردم پیش از آنک فرمان یافت بهشت روز، مرا گفت روز پنجشبه من بمیرم و روز جمعه پیش از نماز مرا دفن کنند، و ترا این فراموش شود فراموش مکن، ابوالحسین گفت فراموش کردم تا روز آدینه کسی مرا خبر داد بمردن وی، بشدم تا بجنازه وی شوم مردمان بازگشته بودند، میگفتند که پس از نماز دفن خواهند کردن من بازگشتم چون فرا رسیدم، جنازه بیرون آورده و صلوة آواز میدادند چنانک او گفته بود.
کسی را پرسیدم از آنک بوقت وفات او حاضر بود گفت چون حال بر وی تنگ آمد از هوش بشد چون با هوش آمد گرد خانه بنگریست، گفت بباش عافاکَ اللّهُ که تو بندۀ ماموری و من بندۀ مامورم و آنچه ترا فرموده اند از تو درنمی گذرد و آنچه مرا فرموده اند از من در میگذرد و آب خواست و طهارت نو کرد و نماز کرد و پای راست فرو کرد و چشم بر هم نهاد، پس از مرگ او را بخواب دیدند گفتند حال تو چگونه است گفت مپرس ولیکن از دنیاء پلید برستم.
مصنّف کتاب بهجة الاسرار گوید چون سهلِ عبداللّه فرمان یافت مردمان همه خویشتن فرا جنازۀ وی می افکندند، و زحمت میکردند اندر شهر جهودی بود، هفتاد ساله زیادت بود، بانگ و مشغله شنید از خانه بیرون آمد تا چیست چون بجنازه نگریست بانگ کرد که ای مردمان شما می بینید آنچه من بینم گفتند چه می بینی گفت گروهی می بینم، از آسمان فرو می آیند و خویشتن اندرین جنازه همی مالند، و آن جهود شهادت آورد و مسلمانی نیکو پیش گرفت.
ابوسعید خرّاز گوید روزی اندر مکّه بباب بنی شَیْبه بگذشتم، جوانی را دیدم سخت نیکو روی مرده، اندر وی نگریستم، تبسّم کرد در روی من و مرا گفت یا باسعید دانستم که محبّان زنده باشند همیشه، اگرچه بمیرند، از سرایی بدیگر سرای شوند.
جُرَیْری گوید که ذوالنّون را بوقت نزع گفتند ما را وصیَّتی کن گفت مرا مشغول مدارید که من عجب بمانده ام از نیکوئیها و لطف او.
ابوعثمان حیری گوید که ابوحفص را پرسیدند در حال نزع که ما را چه وصیّت می کنی گفت طاقت گفتار ندارم، و پس از آن قوّتی دید اندر خویشتن من گفتم چیزی بگو تا از توحکایت کنم از پس تو گفت شکسته دل باید بودن بهمه دل بر تقصیرهای خویش. وباللّه التّوفیق.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن در مورد حالتهای مختلف انسانها در لحظه مرگشان و گفتوگوهای آنها با اطرافیانشان است. در آیات قرآن و احادیث، به کسانی اشاره شده که با خیالات نیکو و ترس از گناهان به مرگ نزدیک میشوند. برخی افراد به امید رحمت خداوند و برخی با اندوه از گناهان خود از دنیا میروند.
چند مثال از شخصیتهای تاریخی آمده است که در لحظه مرگ، احساسات و آرزوهای خود را بیان کردهاند. برخی از آنها در این لحظه به باطن خویش توجه میکنند و برخی به آرامی میپذیرند که به سوی خداوند میروند. همچنین، نقل قولهایی از افراد مختلف درباره مرگ و احساساتشان هنگام مرگ نیز وجود دارد، از جمله دعاهایی که برای خود یا دیگران میکنند.
در نهایت، متن به این نکته اشاره دارد که انسانها در آخرین لحظات زندگیشان، به یاد خداوند و فطرت خود برمیگردند و در این حال به توبه و درخواست رحمت و آمرزش میپردازند.
هوش مصنوعی: خداوند میفرماید کسانی که فرشتگان جانشان را میگیرند، در حالتی پاک و نیکو از دنیا میروند. یعنی افرادی که با روحی آرام و خُوش به لقاء خداوند میشتابند و این وصال برایشان سنگین نیست.
هوش مصنوعی: انس مالک میگوید که پیامبر فرمود: زمانی که یک بنده در حالت مرگ باشد، اعضای بدنش به یکدیگر سلام میکنند و میگویند: سلام بر تو، جدایی شروع شده تا روز قیامت.
هوش مصنوعی: انس مالک میگوید که پیامبر صلىاللهعليهوآله به نزد جوانی رفت که در حال احتضار بود. پیامبر از او پرسید که حالش چگونه است و جوان در پاسخ گفت که به خدا امید دارم و از گناهانم میترسم. پیامبر فرمودند که در این لحظه، امید و ترس در دل مؤمن جمع نمیشود مگر اینکه خداوند به او آنچه را که امید دارد عطا کند و از آنچه که از آن میترسد، او را در امان بدارد.
هوش مصنوعی: استاد امام رحمتاللهعلیه میگوید که در زمان احتضار، حال افراد متفاوت بود. برخی از آنان تحت تأثیر هیبت و جلال بودند، در حالی که برخی دیگر احساس امید و اطمینان داشتند. همچنین، برخی از ایشان در آن لحظه به کشف و درک عمیقتری دست مییافتند که آرامش بر آنها حاکم میشد و در قلبشان فکرهای نیکو و مثبت میبالید.
هوش مصنوعی: ابومحمد جریری میگوید: در نزد جنید بودم وقتی که او در حال احتضار بود، در روز جمعه و روز نوروز. او در حال خواندن قرآن بود و وقتی که ختم کرد، به او گفتم: "در این حال چه کسی بهتر از تو وجود دارد؟" او پاسخ داد: "هیچ کس بهتر از من نیست و هماکنون (آثار) من را در حال نورداند."
هوش مصنوعی: ابومحمد هروی میگوید که در شب وفات شبلی در کنار او بودم و او تمام شب این اشعار را میخواند.
هوش مصنوعی: هر خانهای که تو در آن سکونت داری، نیازی به چراغ روشن ندارد.
هوش مصنوعی: چهرهی امیدبخش تو، دلیل ما خواهد بود در روزی که مردم با دلایل و برهانها حاضر میشوند.
هوش مصنوعی: عبدالله منازل میگوید: حمدون قصار وصیت کرد که در زمان مرگم مرا بین زنان نگذارید.
هوش مصنوعی: در زمان مرگ، از بشر حافی پرسیدند که آیا در زندگیاش در این دنیا به دوستی ادامه میدهد یا نه. او پاسخ داد که رسیدن به مقام پادشاهی کار دشواری است.
هوش مصنوعی: میگویند هرگاه یکی از شاگردان سفیان ثوری سفر میکرد، به او میگفتند چه آرزویی داری؟ او پاسخ میداد که اگر مرگ مرا در جایی پیدا کند، مرا بخرید. وقتی که نزدیک مرگش شد، گفت: "من همیشه آرزوی مرگ را داشتم، اما حالا مرگ برایم سخت است."
هوش مصنوعی: در داستانی آمده است که وقتی زمان مرگ امام حسن (سلاماللهعلیه) فرا رسید، او گریه کرد. از او سوال کردند که چرا میگریی، و او پاسخ داد که به نزد خداوندی میروم که هرگز او را ندیدهام.
هوش مصنوعی: نزدیک پایان زندگی بلال، همسرش به او گفت که زمانش رسیده است. بلال پاسخ داد که او خوشحال است و فردا محمد و همراهانش را خواهد دید.
هوش مصنوعی: عبدالله مبارک در لحظهی مرگ چشمش را باز کرد و گفت: «برای چیزی مانند این، باید برایش تلاش کرد و کار کرد.»
هوش مصنوعی: مکحول شامی شخصی بود که معمولاً غمگین به نظر میرسید. زمانی که به بیماری دچار شد، افرادی نزد او آمدند و او را دیدند که در حال خندیدن است. از او پرسیدند که چرا اینچنین میخندد و او پاسخ داد که چرا نباید بخندم، در حالی که نزدیک است چیزی که از آن میترسم به وقوع بپیوندد و شاید به آنچه که به آن امید دارم دست یابم.
هوش مصنوعی: به جنید گفتند که بوسعید خرّاز در لحظه مرگ خود حالتی از هیجان و وجد داشت. او پاسخ داد که این امر شگفتانگیز نیست، چرا که اگر جان او از شوق پرواز میکرد، جای تعجبی نداشت.
هوش مصنوعی: یکی از افراد آن گروه زمانی که مرگش نزدیک شده بود، به غلامش گفت: «ای غلام، مرا ببند و صورت من را به خاک بگذار، چرا که زمان رفتن من رسیده و من گناهان زیادی دارم و هیچ عذری برای توجیه آنها ندارم و هیچ قدرتی برای مقابله با این وضعیت ندارم. ای پروردگار، تنها تو هستی که به تو پناه میبرم.» سپس صدای استغاثهاش بلند شد و پاسخ گرفت. صدایی شنیده شد که میگفت: «بنده ما تواضع و تسلیم را به نمایش گذاشت و پروردگارش او را پذیرفت.»
هوش مصنوعی: از ذوالنون مصری پرسیدند که در لحظهٔ مرگ چه آرزو میکنی، او گفت: آرزو دارم که فقط یک لحظه او را بشناسم.
هوش مصنوعی: در زمان جدایی، به او گفتند که نام خدا را بر زبان بیاورد. او پاسخ داد: «با چه کسی باید این نام را ببرم، در حالی که من خودم سوختهام؟»
هوش مصنوعی: روزی فردی نزدیک ممشاد دینوری به درویشی برخورد کرد که سلام کرد. او پاسخ سلامش را داد. درویش از او پرسید آیا اینجا جایی پاکیزه وجود دارد که انسان بتواند در آنجا فوت کند؟ شخصی اشارهای به جایی کرد که یک چشمه آب بود. درویش آنجا وضو گرفت و چند رکعت نماز خواند، سپس به همان جایی که به او اشاره شده بود رفت، دراز کشید و جان خود را تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: شیخ بوعبدالرحمن سُلَمی نقل میکند که ابوالعباس دینوری در مجلسی صحبت میکرد. در این حین، زنی صدا زد و حرفی به ابوالعباس زد که باعث شد او به شوخی بگوید "بمیر". زن سپس به سمت خانهاش رفت و وقتی به در خانه رسید، دوباره برگشت و با گفتن اینکه "مردم" به زمین افتاد. بعد از آن، جسد او را برداشتند.
هوش مصنوعی: کسی گفت در نزد ممشاد دینوری بودم، وقتی که او وفات یافت. از او پرسیدند دلیل چه چیزی است، او گفت: "علت را از من میپرسیدند." سپس به او گفته شد که بگو "لا اله الا الله". او این جمله را به دیوار کرد و گفت: "همه چیز را به خاطر تو فانی کردم و پاداش کسی که تو را دوست دارد این است."
هوش مصنوعی: در زمان مرگ ابومحمد دیبلی از او خواستند که بگوید "لا اله الا الله"، او پاسخ داد که ما این را شناختهایم و اکنون به دنیای فانی میرویم. سپس این بیت را فرمود:
هوش مصنوعی: وقتی که به عشقش روی آوردم، لباس غرور را بر تن کرد و هیچگاه راضی نبود که من بندهاش باشم.
هوش مصنوعی: یکی از درویشان میگوید که در زمان فوت یحیی اصطخری حاضر بودم. در آن moment یکی از افرادی که آنجا بود، گفت: "بگو شهادت میدهم که هیچ معبودی جز خدا نیست." این شخص سپس بلند شد و نشسته، دست هر کس را که آنجا بود گرفت و گفت: "بگو شهادت میدهم که هیچ معبودی جز خدا نیست." او این جمله را تا زمانی که به همه حاضرین رساند، ادامه داد و بعد از آن به او دستور داده شد.
هوش مصنوعی: خواهر ابوعلی رودباری میگوید: وقتی که مرگ ابوعلی نزدیک شد، سر او در کنار من بود، او چشمهایش را باز کرد و گفت که درهای آسمان باز شده و بهشتها در حال آمادهسازی هستند. همچنین منادی صدایش را بلند کرد و گفت: "ای ابوعلی، ما تو را به بالاترین مقام رساندیم، حتی اگر خودت نخواستی." و این را گفت.
هوش مصنوعی: به خاطر تو، هیچگاه به کسی جز تو با چشمی پر از محبت نگاه نکردهام تا تو را ببینم.
هوش مصنوعی: تو را میبینم که عذابی بر من نازل میکنی، با یک لحظهٔ بیحرکت و با گونههای رنگینت که به من میرسد.
هوش مصنوعی: سپس گفت: یا فاطمه، ابتدا روشن است و دوم اینکه ایرادی دارد.
هوش مصنوعی: روزی از درویشان شنیدم که وقتی احمد نصر فوت کرد، یکی از درویشان گفت: "بگو شهادت میدهم که هیچ معبودی جز خدا نیست." اما او با بیاحترامی به او نگاه کرد و گفت: "این کار را نکن."
هوش مصنوعی: کسی میگوید درویشی را دیدم که جانش را برای دیگران فدا میکرد و در عین حال غریب و تنها بود. مگسهای زیادی بر سرش جمع شده بودند. من نشستم و سعی کردم مگسها را از او دور کنم. او چشمش را باز کرد و پرسید کیست که این کار را میکند. سپس گفت مدت زیادی است که آرزو داشتم چنین روزی را ببینم و حالا که به اینجا رسیدهام، از خودش کنار برود و به سلامت برود.
هوش مصنوعی: بوعمران اصطخری میگوید: ابوتراب نخشبی را در بیابان دیدم که پا بر زمین گذاشته و جانش را به حق تسلیم کرده بود و هیچ چیز نمیتوانست او را متوقف کند.
هوش مصنوعی: نقل شده که ابونصر سراج گفته است که دلیل مرگ نوری، شعری بود که او میخواند.
هوش مصنوعی: هیچگاه از سرزمین تو دور نمیشوم، چرا که خانهای بر افراشتهام که در آن درها به شگفتی میافتند وقتی به آن قدم میگذارم.
هوش مصنوعی: وقتی این شعر را شنید، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و به سمت صحرا رفت. در جایی که نیهای بلندی وجود داشت و حس کرد این نیها مانند شمشیر تیز هستند، شروع به چرخیدن کرد و تا صبح این شعر را تکرار میکرد. خون از هر دو پایش جاری بود و پاهایش ورم کرده بود. سپس به شدت مانند کسی که مست است به زمین افتاد و پاهایش آسیب دید. در لحظهای که در حال جدا شدن از دنیا بود به او گفتند که بگو لا اله الا الله، اما او جواب نداد که نمیتوانیم به او نزدیک شویم.
هوش مصنوعی: ابراهیم خواص به بیماری اسهال دچار شد. هر بار که در جمعی مینشست، ناچار میشد به آب برود و خود را تطهیر کند. در یک بار که این کار را انجام داد، در آب جانش را از دست داد.
هوش مصنوعی: یوسف بن حسین به نزد خوّاص رفت و چند روزی بود که از ملاقات و توجه به او غافل شده بود. وقتی او را دید، خوّاص از او پرسید که چه چیزی آرزو میکند، و یوسف پاسخ داد که آرزویش خوردن تکهای جگر کبابی است.
هوش مصنوعی: استاد امام میگوید ممکن است منظور از این عبارت این باشد که من دلم میخواهد که به خاطر غم و درد دیگران، قلبی آتشین و سوزان داشته باشم، زیرا یوسف به خاطر اینکه آنها را فراموش کرده بود، مرتکب اشتباهی شده بود.
هوش مصنوعی: گویند دلیل مرگ ابن عطا این بود که او را نزد وزیر بردند. وزیر با او صحبت تندی کرد. ابن عطا به وزیر گفت: «ای مرد، این طور با من صحبت میکنی؟» سپس دستور دادند که از پای او موزهها را درآورند و به سرش زدند تا اینکه جان سپرد.
هوش مصنوعی: ابوبکر دُقّی میگوید: در آن روز صبح که نزد دَقّاق بودیم، او گفت: «ای پروردگار، تا کی مرا در اینجا خواهی نگهداشت؟ نماز صبح از زمانش گذشته است.»
هوش مصنوعی: روزی ابوعلی رودباری داستانی را روایت کرد که در بادیه جوانی را دید. وقتی چشمم به او افتاد، از من خواست تا به دوستیاش مشغول شوم. این کار باعث شد که بیمار شوم و وقتی حال مساعدی نداشتم، گفتم تا بگوید لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ و او نیز این کلمات را بیان کرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که از تو چیزی نمیخواهم و اگر ذلت و عذاب هم نصیبم شود، بر من اثر ندارد.
هوش مصنوعی: ای کسی که به قلبم دستیابی و بهرهبرداری میکنی، آنچه به دست میآوری هیچ اندازه و حدی ندارد.
هوش مصنوعی: به جنید گفتند که بگو "لا اله الا الله"، او پاسخ داد که این جمله را فراموش نکردهام و تنها باید دوباره یادآورشان شوم.
هوش مصنوعی: جعفر نصیر از بکران دینوری پرسید که درباره شبلی چه تجربهای داری. او گفت که شبلی به من گفت یک درم ظلم بر گردن من است و هزار درم از صاحب آن به صدقه دادم؛ هیچ چیزی سختتر از این برای من نیست. سپس از من خواست که او را پاک کنم، من نیز او را پاک کردم، اما فراموش کردم که به محاسنش برسیم. زبانش دیگر کاری نمیکرد و دست من را گرفت و سرش را بر روی محاسنش گذاشت و جان داد. جعفر با دیدن این صحنه گریه کرد و گفت چه بایستی گفت درباره مردی که در تمام عمرش هیچ یک از آداب شریعت را فراموش نکرد.
هوش مصنوعی: مَزَیِّن کبیر میگوید: در مکه بودم و احساس کردم که باید حرکت کنم. از آنجا بیرون آمدم تا به مدینه بروم. هنگامی که به چاه میمونه رسیدم، جوانی را دیدم که بر زمین افتاده بود. به او نزدیک شدم و در حال احتضار بود. به او گفتم: "لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ" و او چشمانش را باز کرد و یک بیت شعر را خواند.
هوش مصنوعی: من در عشق میمیرم و عشق در قلب من جای گرفته است؛ عشق نیکان نیز به زودی از بین میرود.
هوش مصنوعی: او را غسل دادم و در کفن پیچیدم و بر او نماز خواندم و دفن کردم. وقتی از انجام این کارها فارغ شدم، تصمیم سفر از ذهنم رفت و به مکه بازگشتم.
هوش مصنوعی: به یکی گفتند که آیا میخواهی بگویی چه خواهد شد؟ او پاسخ داد امیدوارم در آنجا بهتر از اینجا باشد، اما از کسی که از او در امان نیستم، ترس دارم.
هوش مصنوعی: شخصی از درویشان میگوید: در لحظهای که جانم را میگیری، ای پروردگار، هرگز به یاد تو نبودم جز از روی غفلت. اکنون که در حال جدایی هستم، از عبادت تو غافل بودم.
هوش مصنوعی: ابوعلی رودباری میگوید: در مصر بودم و دیدم که مردم گرد هم آمدهاند. از آنها پرسیدم که دلیل این تجمع چیست. گفتند: ما برای تشییع جنازهی جوانی آمدهایم. در همین حین، شعری را شنیدم که کسی خواند.
هوش مصنوعی: بزرگی خواهش و آرزوی یک بنده، او را به طمع انداخته است.
هوش مصنوعی: این جوان ناگهان صدای بلندی از خود درآورد و دستور گرفت.
هوش مصنوعی: گروهی به نزد ممشاد دینوری رفتند که در حال بیماری به سر میبرد. از او پرسیدند آیا خدا با تو چنین و چنان خواهد کرد؟ او جواب داد که نزدیک به سی سال است که بهشت برای او عرضه میشود، اما او به آن نظر نمیکند. در هنگام مرگ از او پرسیدند که حال دلش چگونه است، او گفت: «مدت سی سال است که دل خود را گم کردهام».
هوش مصنوعی: ابویعقوب نهرجوری میگوید: در مکه بودم که درویشی نزد من آمد و دیناری به من داد. او گفت که فردا میخواهم که نیمی از دینار برای گور من هزینه شود و نیمی دیگر را در وسایل سفر من بگذارید. من در دلم گفتم که این درویش از گرسنگی بیحال شده است. اما روز بعد، او به طواف آمد و سپس به خواب رفت. من فکر کردم که او مرده است، بنابراین به نزد او رفتم و او را تکان دادم. وقتی او را پیدا کردم، متوجه شدم که او مرده است. پس او را به همان شکل که خواسته بود، دفن کردم.
هوش مصنوعی: ابوعثمان حیری در حال احتضار بود. پسرش به نشانهی اندوه، لباس خود را پاره کرد. او چشمانش را باز کرد و گفت که این رفتار (پاره کردن لباس) در ظاهر خلاف سنت است و نشاندهندهی نفاق در باطن است.
هوش مصنوعی: ابن عطا در هنگام مرگ جنید به او نزدیک شد و سلام کرد. جنید پس از مدتی جواب سلام او را داد و توضیح داد که معذور است زیرا مشغول انجام ذکر خاصی بوده و جانش را تسلیم کرده است.
هوش مصنوعی: ابوعلی رودباری میگوید که درویشی به نزد او آمد و او به دستور دستور داده شد که او را دفن کند. او تصمیم میگیرد روی درویش را باز کند و او را بر زمین بگذارد تا شاید خداوند بر غربت او رحمت کند. درویش چشمهایش را باز کرده و به او میگوید که این کار او را ذلیل میکند در حالی که خداوند او را عزیز کرده است. رودباری میگوید: "ای آقای من، پس از مرگ زندگی وجود دارد." درویش پاسخ میدهد که بله، او زنده است و دوستداران خداوند همگی زنده خواهند بود و او به رودباری قول میدهد که او را در قیامت یاری کند.
هوش مصنوعی: علی بن سهل اصفهانی نقل میکند که مردم فکر میکنند مرگ من مانند مرگ دیگران خواهد بود. یعنی اینکه من بیمار میشوم و مردم برای عیادت من میآیند، من را صدا میکنند و من پاسخ میدهم. اما او در ادامه میگوید که روزی در حال رفتن بود و به ندای پروردگار پاسخ داد.
هوش مصنوعی: ابوالحسن مزیّن میگوید وقتی یعقوب نهرجوری بیمار شد و بیماریاش به مرگ نزدیک بود، به او گفتم که بگو لا اله الا الله. او با لبخند پاسخ داد که تو به من چنین میگویی، در حالی که برتری و عزتی که خدا دارد، اجازه مرگ به من نمیدهد و هیچ مانعی میان من و او نیست. سپس در آن لحظه درگذشت. بعد از آن، مزیّن محاسن خود را گرفت و گفت که من مانند حجامی هستم که میخواهد به اولیای خدا شهادت بدهد.
هوش مصنوعی: او از گفتن داستانی دربارهاش بسیار احساس شرم کرد و به شدت گریست.
هوش مصنوعی: ابوالحسین مالکی میگوید که سالها با خیرالنّسّاج صحبت کرده بود. او قبل از اینکه فرمان مرگش صادر شود، به ابوالحسین گفته بود که روز پنجشنبه خواهد مرد و روز جمعه قبل از نماز به خاک سپرده خواهد شد و به او توصیه کرده بود که این موضوع را فراموش نکند. ابوالحسین البته این موضوع را فراموش کرده بود تا اینکه روز جمعه کسی به او خبر داد که خیرالنّسّاج فوت کرده است. او به سوی جنازه رفت اما افراد دیگر بازگشته بودند و میگفتند که بعد از نماز جنازه را دفن خواهند کرد. ابوالحسین هم برگشت، اما وقتی رسید، جنازه را بیرون آورده و صلوة میخواندند، همانطور که خیرالنّسّاج گفته بود.
هوش مصنوعی: کسی از فردی که در زمان مرگ او حاضر بود، پرسید چه حالتی داشت. او گفت: وقتی احساس تنگی کرد، از هوش رفت. وقتی به هوش آمد و دور و برش را نگاه کرد، گفت: "ببخشید، خداوند تو را عافیت دهد؛ من بندهای هستم که مأمورم و تو هم بندهای که مأموریت داری." سپس خواست آب بیاورند و وضو گرفت و بعد نماز خواند. وقتی پای راستش را بر روی زمین گذاشت و چشمانش را بست، بعد از مرگ او را در خواب دیدند و از حالش پرسیدند. او گفت: "نباید بپرسید، اما از این دنیای پلید رها شدم."
هوش مصنوعی: مولف کتاب بهجة الاسرار میگوید که وقتی سهل عبداللّه فرمان داد که مردم خود را به کنار جنازهاش برسانند، همه به فریاد او پاسخ دادند و در شهر مشغول شدند. سهل بیش از هفتاد سال سن داشت و وقتی صداها و هیاهوها را شنید، از خانه خارج شد تا ببیند چه خبر است. وقتی به جنازه نگاه کرد، فریاد زد که ای مردم، من چیزی میبینم که شما نمیبینید. وقتی از او پرسیدند چه میبیند، گفت که گروهی را میبیند که از آسمان فرود میآیند و بر جنازه نشستهاند. این فرد یهودی شهادت داد و به خوبی مسلمان شد.
هوش مصنوعی: ابوسعید خرّاز میگوید: روزی در مکه از کنار درِ بنی شیبه میگذشتم، جوانی را دیدم که چهرهاش بسیار زیبا بود. به او نگاه کردم و او به من لبخند زد و گفت: "ای ابوسعید، میدانم که عارفان و دوستداران همیشه زنده هستند، حتی اگر بمیرند، زیرا از یک دنیا به دنیای دیگر منتقل میشوند."
هوش مصنوعی: جُرَیْری میگوید که در زمان احتضار ذوالنون از او خواسته بودند که برای ما وصیتی بگوید، اما او پاسخ داد که مرا در این حال مشغول نکنید زیرا من همچنان در شگفتیام از خوبیها و لطف الهی.
هوش مصنوعی: ابوعثمان حیری نقل میکند که از ابوحفص در لحظهی احتضار سؤال کردند که چه وصیتی برای ما داری. او ابتدا گفت که توان گفتن ندارد، اما بعد از آن قدرتی در خود احساس کرد و گفت: «باید با دلشکسته و با توجه کامل به اشتباهات خود زندگی کرد.» و در پایان، از خداوند توفیق خواست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.