گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۳

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

هر متاع فتنه کز عشق ستمگر می خرم

می دهم باز و به منت بار دبگر می خرم

دهر مرد افکن به میدانم کند تکلیف و من

می دهم روز خوش و آسیب اختر می خرم

مُهر منمای و مجو از من که من این جنس را

غابیانه می فروشم در برابر می خرم

در محبت دل زبان را دوست دارد ور نه من

نیم ناز از وی به صد جان بلکه کمتر می خرم

مایه دار همتم گر خار ره گردد فلک

می فروشم پا به خار راه و شهپر می خرم

دل به خشم از دلبر و من گرم صلح انگیزیم

دم مزن ناصح که طوطی بهر شکر می خرم

یک نگاه و یک تبسم گر کنی سرمایه ام

نوش و نیش هر دو عالم را سراسر می خرم

روی بازار مراد امروز عرفی با من است

دامن تر می فروشم، دیدهٔ تر می خرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ابراهیم مکلا نوشته:

در جایی خواندم که بیت زیر از عرفی شیرازی است:
ز منجیق فلک سنگ فتنه می بارد
من ابلهانه گریزم به (در؟) آبگینه حصار
اما هرچه در گنجور گشتم نه آن بیت را تافتم و طبعا نه
متن کامل غزل را. با سپاس از راهنمایی شما.

گمنام نوشته:

ابراهیم عزیز،
یافتم ، اما شکسته بسته، می گوید:
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار
نیافتم ، که فروشند بخت در بازار

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار

مرا زمانه طناز دست بسته و تیغ
زند به فرقم و گوید؛ که هان! سری می خار

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد
من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار

عجب که نشکنم این کارگاه مینایی
که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار

و تا دیدار

کانال رسمی گنجور در تلگرام