گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۹

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد

هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد

کی کسی رنگ وفا می طلبد، ور نه به حشر

دست ما آب رخ دامن قاتل نبرد

بیخودی راه نماید به تو مجنون تو را

هرگز از بانگ جرس راه به محمل نبرد

بحر غم جمله کنار است که از خود گذری

زورق اهل فنا منت ساحل نبرد

هر که اندیشه ی او چشمه ی کوثر نشود

پی به شیرینی آن شکل شمایل نبرد

دم شمشیر بود رهگذر عشق، ولی

هر که این ره نرود پی به در دل نبرد

عازم هیچ غم آباد نگردد غم دوست

که مرا دست در آغوش حمایل نبرد

همه عدل است چرا برمن عاقل دگری

عقل کل راه به این نکته ی مشکل نبرد

سینه خالی مکن از درد که مرد ره عشق

که سبکسار شود بار به منزل نبرد

عرفی آن شمع در آورد به محفل، کو را

خجلت جلوه ی خورشید به محفل نبرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شهرزاد چنگلوایی نوشته:

با توجه به قافیه و مضمون٬ به نظر می‌رسد که جای «جان» و «دل» در مصرع دوم باید جا‌بجا شود

پاسخ: طبق فرموده «هر که از بهر وفا دل ندهد جان نبرد» با «هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد» جایگزین شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام