گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱

 
عبید زاکانی
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد

چو روز وصل توام در خیال میگذرد

جهان برابر چشمم سیاه میگردد

چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد

اگر هلاک خودم آرزوست منعم کن

مرا که عمر چنین در ملال میگذرد

خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست

که در حوالیش آب زلال میگذرد

ز بوی زلف توام روح تازه میگردد

سپیده‌دم که نسیم شمال میگذرد

من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات

که بر دماغ چه فکر محال میگذرد

غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید

وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ری‌را

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Homayoun نوشته:

در غزل شمارهٔ ۳۱ عبید زاکانی مصرع یکم از بیت دوم اشتباهی‌ چاپی‌ صورت گرفته که درستش چنین است:

جهان برابر چشمم سیاه میگذرد، که به غلط جهان برابر چشم سیاه می‌گذرد آمده است

موفق باشید.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی