ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد
چو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگردد
چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن
مرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست
که در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه میگردد
سپیدهدم که نسیم شمال میگذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات
که بر دماغ چه فکر محال میگذرد
غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید
وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حال درونی خود میگوید و احساساتش را به تصویر میکشد. او از درد و غصهای که به خاطر دوری از محبوبش دارد، صحبت میکند و میگوید که در خیال وصال او زمان سریعاً میگذرد. جهان برای او تیره و تار شده و فقط یاد محبوب در ذهنش وجود دارد. او به وجود بوی زلف محبوب اشاره میکند که روحش را زنده میکند. شاعر میگوید که زندگیاش به ملال میگذرد و آرزوی وصال محبوب را در دل دارد، اما این آرزو برایش محال مینماید. در نهایت، به نوعی تعبیر از بندگی عشقش به محبوب دارد و میگوید که از این احساسات زمانها و سالها میگذرد.
هوش مصنوعی: از من نپرس که در درونم چه میگذرد، زیرا همهٔ افکار و احساساتم در خیال دیدارت سپری میشود.
هوش مصنوعی: وقتی که فکر و خیال آن زلف و خال در ذهنم میگذرد، دنیا جلو چشمانم تیره و سیاه میشود.
هوش مصنوعی: اگر آرزوی مرگ خودم را دارم، مانع من نشو، چون عمرم در این غم و اندوه میگذرد.
هوش مصنوعی: تصور دیدار تو در چشمان هر سروی زیبا بهگونهای است که در اطراف آن، آب زلالی جریان دارد.
هوش مصنوعی: با عطر و بوی گیسوان تو، جانم تازه میشود. وقتی صبح میشود و نسیم شمال میوزد، احساس تازگی و شادابی میکنم.
هوش مصنوعی: من و رسیدن به تو، آن فکر و آرزویی است که هیچگاه به واقعیت نخواهد پیوست؛ حتی نمیتوانم تصور کنم چه تفکرات غیرواقعی در ذهنم میگذرد.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت چهره محبوبی میپردازد که مانند ماه درخشان است. فرد شاعر از عشق و ارادت خود به او صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که زمان به سرعت میگذرد، ولی زیبایی محبوبش همیشه در یاد او باقی میماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گهی که بر سر زلفت شمال میگذرد
ازو بپرس که بر ما چه حال میگذرد
ز روز هجر تو رازی جز این نمیگویم
که روز همچو مه و مه چو سال میگذرد
به مجلسی که تویی بینقاب مه ز سحاب
[...]
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد
چو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد
دمیدن همه زبن خاکدانگل خواریست
بهار آبلهها پایمال میگذرد
غبار شیشهٔ ساعت به وهم میکوبد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.