دختری را جای در هند بود چندر بدن نام بغایت خوبروی و خوش اندام طره مشک فامش دلهای مسلمان را دام و خال عنبر افشانش دانه سحر نرگش فتانش راهزن ایمان و غمزه غمازش دیوانه ساز هر فرزانه از لعل گهربارش رونق شکن بازار مرجان و از گونه رخسار بر همزن هنگامه مهر درخشان قد دلارایش نخل چمن رعنائی و خد روح افزایش گل گلشن زیبائی
سرو سرافراز خیابان حسن
جان بهوا داری او باخته
آمده در عرصه جان یکه تاز
یک تنه بر قلب روان تاخته
ز ابروی کج تیغ مهندس بناز
بررخ ارباب نیاز آخته
غمزه ز مژگان سنان کرده راست
سینه عشاق سپر ساخته
در خم گیسویش دو صد مرد راه
هر قدمی بسته و انداخته
هندوی خالش ز شکنهای زلف
چتر تجمل بسرافراخته
چون سلطان بهار بسالی یکبار پژمردگان صحرای حرمان را بر خوان دیدار صلا در دادی و بعزم پرستش صنم از حرم قدم عزم بیت الضم به پرستش صنم نهادی بهر گامی هزاران جانان را غارت جان کردی و مسلمان را تاراج ایمان بهر جانب که از گوشه چشم نظر افکندی زنار برگردن دیدی هزاران بندی
چون سروآزاد برسر فرازان
هرسو نشاندی دربند فرمان
از کفر زلفش بس مر دره را
زنار بستی بر گردن جان
خود بت پرست و در بت پرستیش
بد هرکناری چندین مسلمان
بر فلک حسن و معشوقی خورشید آثار لامع الانوار و عشاق در هواداری آن ذره وار بیحد و شمار اتفاقا در روز طلوع آن خورشید سپهر جان نوجوانی چون ماه شب چهارده در حسن تمام و مهر جان افروز بر در دربار دلارایش کمینه غلام جمشید زمان در بزم حسنش دردی کش جام خورشید تابان در ایوان دلبریش خشتی برلب بام در جهان سوزیش مهر همراه و درجان افروزیش مه یار اسم با مسمایش مهیار در میان خیل عشاق در کناری ایستاده و چشم تماشا گشاده بود که آن سرمست حریف پیمانه دلربائی و آن بت پرست بتخانه دل آرائی
بآئینی که باشد دلبران را
باندازیکه جانان راست زیبا
خرامان گشت چون سرو خرامان
گل افشان از گریبان تا بدامان
بهر سو گشته سرگرم نظاره
هزاران مهر و ماهش را ستاره
چه دید آن مهر را مهیار ناگاه
بگرد ماه زد از آه خرگاه
عنان عقل و دینش رفت از دست
بیکجام نظاره گشت سرمست
بحیرت شد فرو چون شخص تمثال
بنزدیک آمدش آن بت درآن حال
بخنده قند را با گل درآمیخت
ز یاقوت لبان قوت روان ریخت
ز نازو دلبری گفتا به مهیار
تو دیوانه شدی ای مرد هوشیار
این بگفت و روان در گذشت مهیار را تو دیوانه شدی ورد زبان و ذکر جان گشت.
نهاده رو بصحرا و در و دشت
تو دیوانه شدی میگفت و میگشت
قدم زن راه پیما هر کناری
قضا آورد او را در دیاری
بعزم صید شاه آن ولایت
به صحرا بود برپا کرده رایت
شدش صید نظاره شخص مهیار
ز همراهان خود گشتش طلبکار
یکی اسب طلب انداخت سویش
شتابان تاخت تا شد روبرویش
بدو گفتا چه نامی و ز کجائی
دراین بیدا چنین حیران چرائی
تهی شد ترکس از تیر خطایش
تو دیوانه شدی آمد جوابش
بغیر از این سخن زوحرف نشنید
عنان عزم سوی شاه پیچید
ز الماس زبان دربیان سفت
بخدام ملک بشنیده وا گفت
ملک وزیر را با حضار او امر فرمود او نیز جز تو دیوانه شدی از دیوانه حرفی نشنود بخدمت ملک عرض نمود شاه را باب حیرت بر رخ گشود خود عنان عزیمت سوی دیوانه تافت هرچه سئوال کرد تو دیوانه شدی جواب یافت معلوم شد که دیوانه مهر پریروئیست و بسته سلسله زلف عنبرین موئی از آنجا که پادشاهان را فتوت شعار است و مروت دثار گفت از مروت دور است که سرگشته حیرانی را دور از یار و دیار در این بیابان هلاکت گذارم و از فتوت دستور است که قرار نگیرم تا یار این دل فکار را در کنارش آرام فرمود تا آن صحرائی را بشهر درآورند و در خانه خاص و عام بتماشا روان کردند
بسی خورشید رخساران در آن شهر
که بردند از جمالش جملگی بهر
باو چندانکه عرض حسن دادند
برویش باب معشوقی گشادند
ز جام عشق آن مدهوش سرمست
تو دیوانه شدی میگفت پیوست
چنین تا در حریم شاه آمد
تو دیوانه شدی همراه آمد
چه شد معلوم کو را یار جانی
دراین ملکت نمیباشد مکانی
همان ساعت بحکم شاه عادل
سران ساز سفر کردند کامل
برون آمد شه و دیوانه از پیش
عسا کرد در تعاقب بیش از پیش
بیابان تا بیابان ره بریدند
سواد خطه از دور دیدند
چه سودائی سواد شهر را دید
به شادی یار شد خوشوقت گردید
روانش جان و دل در رقص آمد
چو عاشق کان سوی جانان خرامد
شاه دانست ماهی که دیوانه از تاب مهرش بتیاب است دراین شهر است چون از دیدار دیوارش دیوانه را اینهمه شادمانی بهره است بحوالی آن شهر خرگاه برپا ساخت و در تفتیش و تجسس پرداخت قصه چندر بدن را سربسر بشنید و از قضیه حسب الواقع مخبر گردید نامه نوشتن بپدر چندر بدن آغاز کرد و برگ مواصلت ساز همایون چتری برفرق املا در عرصه انشا افراخت درخشان مهری از مشرق انشا در ساحت مدعا پرتو انداخت خلاصه مدعا و خاصه انشا آنکه در عرصه جلالت و سلطنت یادگار دودمان ما را از صلب خود سواریست یک تنه در میدان حسن و جمال و فضل و کمال گرم روجولان مدتیست که علم عاشقی برگوشه دل افراخته و کمند مهر ماهروئی که شمسه ایوان خاندان شماست زنار گردن جان ساخته مست شراب نازآن بت طناز شده و از خورد و خواب بکلی بینیاز شیوه امتنان و رویه احسان که پادشاهان را سزاوار است و خسروان را در خور رفتار آنستکه سرگشتگان وادی هجران را به ملک وصل جانان رسانند و لب تشنگان بوادی حرمان را زلال امید بکام جان چکانند خواهش و التماس ما مواصلت را تهیه اسبابست تافرمایش شما بر چه قانون و قیاس است چون برید سریع السیر نامه را نزد پدر چندر بدن رسانید گوهر تعظیم وتکریم بر فرق برید و نامه بسی افشاند منشی سرنامه را باز کرد و خواندن آغاز بر مضمون چون شاه را اطلاع حاصل شد در جواب بدین مقوله قائل شد که شاه را کلام آشنائی ملوکانه است لیکن افسوس افسوس که از کیش ما بیگانه است ما را صنم پرستی و طواف سومنات کاراست و او را سجده صمد و وقوف عرفات رفتار.
بعید وصلت مانزد عقل و فرهنگ است
ز دیر تا بحرم صد هزار فرسنگست
جز این تمنا هرچه خواهد گو بخواه
من بنده فرمانبردار و او شاه
برید مراجعت نمود و ماجرا را بعرض رسانید زود و چون قفل تمنا را به کلید مصالحه نگشود مقاتله را مهیا شدن امر فرمود در این بین صبح پرستش صنم از افق زمان طالع و خورشید جمال چندر بدن از مشرق جهان ساطع گردید مهیار ذره وار خود را در پرتو نور آن رسانید چون تیر نگاه چندر بدن را نشانه شد از فندحم بیک کرانه شد.
بدان گفت آن بمعشوقی موافق
نه مردی تو هنوز ای مرد عاشق
چو بشنید این سخن زان یار جانی
روان گردید گرم جان فشانی
زپا افتاد همچون سرو آزاد
بپای یار سربنهادو جان داد
حیات عاریت را کرده بدرود
حیات جاودان زان کشته بدرود
اگر خواهی حیات جاودانی
بپای دلبری کن جان فشانی
که گلزار جمالش جز خزان نیست
وصالش جز حیات جاودان نیست
خبر بشاه دیندار رسید که مهیار بوصال یار رسید و جرعه ممات چون زلال حیات بنوشید و خلعت نجات از وبال زوال بپوشید شاه گریبان در ماتم او چاک کرد و برسر در عزا خاک مشغول غسل و تکفین گشتند و بآب دیده خاک را بسی سرشتند چون تابوت تخت عاشق شد روان بسوی قصر معشوق موافق شد چون در قصر چندر بدن رسید تابوت ایستاد چندانکه سعی در بردن آن کردند مفید نیفتاد
در رهگذر از تیر نگاهی ناگاه
افتادم و جان نثار کردم در راه
تابوت من از کوی تو چون درگذرد
لاحول ولاقوه الابالله
چندر بدن را دریای وفاداری موج زن گردید و کشتی شکیبائی قرین شکن در طلب مرد راه نزد شاه فرستاد شاه نزد او مرده را فرستاد جامه کفر بر تن چاک زد و از بت پرستی رسته زنار گسست علم ایمان بربام افلاک زد قالب تهی کرد و به مهیار پیوست
هر کسکه شهید غمزه یار شود
درجان بخشی یار بآن یار شود
از یار همان یار دیت گیرد و بس
با یار از این جهان چو مهیار شود
چندر بدن را بآئین اهل ایمان غسل داده کفن کردند و از قصرش درآوردند تابوت آن با تابوت مهیار همراه برفتارآمدند تا قبررابر کنار آمدند تابوت چندر بدن را گشودند قالب او را ندیده تعجب نمودند بسوی تابوت مهیار شتافتند هر دو را در آغوش هم یافتند هر چند خواستند از یکدیگرشان جدا کنند نتوانستند دریک قبرشان نهاده دو صورت بستند.
هرکس که شهید عشق جانان گردد
از بند جهان برآید و جان گردد
گیرد دیت خویش ز جانان جانان
وندرد و جهان قرین جانان گردد
الهی این چه حسنست که از پرتو آن شمع محبت افروختی و پروانه جان محبان را در زبانه آن بال و پر سوختی و این چه صوتست که هر گه نغمه از آن بگوش آمد جان مهجور آن بینوا را مژده وصال بگوش آمد.
چه حسنست اینکه هرجا شمع افروخت
پر پروانه جانها همه سوخت
چه صوتست اینکه از یک نغمه اش دل
به بزم وصل جانان کرد منزل
محب را مدام نقد جان در بوته محبت بگداز است و گوش دل به پیام وصال محبوب باز نظر نکند جز بجلوه جمال و خبر نشنود جز مژده وصال غریب حکایتی است و عجیب روایتی که هرکرا تابش جمال برافروزند بآتش جلال بسوزند و هرکرا مژده وصال رسانند بجزای آن جان بستانند.
تابش حسن آتش افروز است
درتن عاشقان روان سوز است
مژده وصل میرسد از دوست
جان فداکن که مژدگانی اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان درباره دختری به نام چندر بدن در هند است که بسیار زیبا و دلربا میباشد. او به دلهای مسلمانان آسیب میزند و همگان را مجذوب خود میکند. در این میان، مردی به نام مهیار عاشق او میشود و بخاطر عشقش، تصمیم میگیرد جان خود را فدای او کند. در ادامه، مهیار در تلاش برای دیدن چندر بدن و وصالش، به شدت دچار جنون عاشقی میشود.
مهیار با شاه ملاقات میکند و در نهایت به عشقش میرسد، اما در این راه جان خود را از دست میدهد. شاه از مرگ مهیار بسیار غمگین میشود و پس از پی بردن به عشق واقعی او، تصمیم میگیرد او را مورد احترام قرار دهد و بجای این که از او دوری کند، به او نزدیک شود.
در پایان، تابوت مهیار و چندر بدن در یک قبر قرار میگیرند و این داستان به جان باختن عاشقان و زیبایی عشق و فداکاری در میان آنها اشاره دارد. شاعر به زیبایی و بیداری عشق پرداخته و به مژده وصال محبوبان اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دختری در هند وجود داشت که نامش چندر بود. او بسیار زیبا و خوشاندام بود و موی مشکیاش دل مسلمانان را میربود. خال روی صورتش همانند دانهای سحرآمیز بود و نرگسش جذابیتی داشت که ایمان را به چالش میکشید. غمزههای او هر عاقل را دیوانه میکرد و از زیباییهایش، بازار مرجان رونق میگرفت. صورتش همانند ماه درخشان بود و قامتش مانند درخت نخل در چمن زار، زیبا و دلفریب بود. او جلوهای از گل و گلشن زیبایی را به تصویر میکشید.
هوش مصنوعی: در خیابان حسن، سرو بلندی وجود دارد که به زیبایی و افتخار میبالد، ولی او به خاطر عشقش به دیگری، از زیباییاش چشمپوشی کرده است.
هوش مصنوعی: به میدان زندگی آمده است، بدون هیچ همراهی و به تنهایی بر دلها حملهور شده است.
هوش مصنوعی: از ابروی کج و زیبای معمار بدمستی کن و بر چهره ارباب نیاز، آراسته و خوشآمد بگو.
هوش مصنوعی: چشمان زیبا به گونهای مینگرند که دلهای عاشقان را به شدت تحت تاثیر قرار میدهد و آنها را ناچار میکند که از خود دفاع کنند.
هوش مصنوعی: در جو گیسوانش، صدها مرد به خاطر هر قدمی که برمیدارد، گرفتار و درمانده شدهاند.
هوش مصنوعی: دختر هندو با خالهایش، زیبایی زلفهایش را به خوبی به نمایش گذاشته و همچون چتری از تجمل و زیبایی بالارفته است.
هوش مصنوعی: هر ساله در فصل بهار، زمانی که نماد زندگی و طراوت دوباره به دنیا بازمیگردد، سلطان بهار صدا به پژمردگان و ناامیدان میدهد تا از غم و اندوه رهایی یابند. او با نیت پرستش معشوق، قدم به ساحت مقدس حرم میگذارد. در هر قدمی که برمیدارد، هزاران دل را میرباید و ایمان مسلمانان را هدف قرار میدهد. هر جا که نظر میافکند، انگار هزاران زنجیر بر گردن کسانی میبندد و نشان میدهد که محبت و جذبه او چگونه میتواند جان و دل را در تسخیر خود درآورد.
هوش مصنوعی: چون سرو آزاد که بر بالای بلندای کوهها رشد میکند، تو را در همه جا به فراق و آزادی نشاندهای، اما اکنون در بند و زیر فرمان قرار دادهای.
هوش مصنوعی: زلف او باعث شده تا به طوری عمیق و جذاب در افکار و احساسات من تأثیر بگذارد که حتی جانم را به زنجیر محبت او در آورده است.
هوش مصنوعی: شخصی که خود را به پرستش بتها مشغول کرده، در بین کسانی که به این رویه ادامه میدهند، افراد مسلمانی وجود دارند که به هر شکلی در اطراف او قرار دارند.
هوش مصنوعی: در آسمان زیبایی و محبوبی که مانند خورشید نورانی است، عاشقان بیحد و شمار به دنبالش هستند. در روزی که آن خورشید طلوع میکند، جوانی مانند ماه شب چهاردهم با تمام زیبایی و نوری که دارد، در برابر درباری زیبا و دلانگیز ایستاده است. من هم یکی از غلامان جمشید زمان هستم که در مجلس زیبایی او با نوشیدنی در دلم حسرت میکشم. عشقش مانند خورشیدی در ایوان دلرباییاش میتابد. در میان این دیوانهها، مهیاری با نگاهی کنجکاو ایستاده و به تماشای دلربایی و زیبایی آن محبوب میپردازد.
هوش مصنوعی: با وجود زیبایی دلبران، اگر بخواهیم به کارایی نوعی استاندارد نگاهمان را معطوف کنیم، این نکته مهم است که زیبایی واقعی به جانان تعلق دارد.
هوش مصنوعی: وقتی به آرامی و زیبا قدم میزند، مانند سروی سر به افراز و شکوفههایش را از بالا تا پایین پخش میکند.
هوش مصنوعی: در هر سمتی که نگاه کنی، مشغول تماشای هزاران خورشید و ماه هستی که مانند ستاره میدرخشند.
هوش مصنوعی: ناگهان، مهر به مهیار نگاهی انداخت و از شدت غم و آه، جاده را ترک کرد.
هوش مصنوعی: عقل و دیانتش از دستش خارج شد و در یک لحظه به تماشای دنیا مشغول شد و سرمست از زیباییها گردید.
هوش مصنوعی: در حالتی شگفتانگیز، وقتی که تصویر شخصیت به او نزدیک شد، آن بت حیرتزده شد.
هوش مصنوعی: با خنده، قند را با گل ترکیب کرد و از لبهای یاقوتیاش، صفا و طراوت را جاری ساخت.
هوش مصنوعی: از زیبایی و محبتش گفت که ای مهیار، تو دیوانه شدی، ای مرد باهوش!
هوش مصنوعی: این را گفت و ادامه داد. مهیار دیوانه شد و نام و یاد او ورد زبانها گشت.
هوش مصنوعی: عشق تو او را به بیابانها و دشتها کشانده و او در این حالت دیوانهوار در حال جستوجو و سخن گفتن بود.
هوش مصنوعی: به آرامی قدم بزن و در مسیر زندگی حرکت کن، سرنوشت تو را به جایی خواهد برد.
هوش مصنوعی: با هدف شکار شاه، در آن سرزمین، پرچم و علامت را در دشت برافراشته بودند.
هوش مصنوعی: شخص مهیار در حین تماشا گرفتار شد و از دوستانش خواست که به او کمک کنند.
هوش مصنوعی: یک نفر به سرعت به سمت اسبش رفت و با شتاب به او نزدیک شد تا روبهرویش قرار بگیرد.
هوش مصنوعی: او را پرسیدند که چه نامی داری و از کجایی به این بیابان آمدهای که اینقدر گیج و سردرگم شدهای؟
هوش مصنوعی: ترکش از تیر خطایش خالی شده و تو به خاطر آن دیوانه شدهای و آمدهای تا پاسخی برایش بدهی.
هوش مصنوعی: جز این سخن، از هیچ کلامی خبری نبود و ارادهی من به سمت شاه منحرف شد.
هوش مصنوعی: از زبان الماس، گفتار محکم و استواری به خداوند ملک رسیده و او پاسخ داد.
هوش مصنوعی: پادشاه به وزیر خود دستور داد که در جمع حاضرین صحبت کند. وزیر نیز گفت: "جز تو، هیچکس دیوانه نشده است" و به این ترتیب به خدمت پادشاه رفت. پادشاه با تعجب به او نگاه کرد و تصمیم گرفت که به دیوانه نزدیک شود. هر سوالی که از او پرسید، پاسخ دریافت کرد و مشخص شد که دیوانه عاشق زیبایی خاصی است و موهایش را به زیبایی گیس کرده است. پادشاهان به خاطر جوانمردی و مروت خود بر این باورند که دور نگهداشتن شخصی سرگردان از یار و دیار در چنین بیابانی غیرمروتی است. بنابراین او تصمیم گرفت که دیوانه را در کنار یار دلش آرام کند و دستور داد تا آن بیابان را به شهر بیاورند و در خانهای برای تماشای عموم قرار دهند.
هوش مصنوعی: در آن شهر، بسیار چهرههای زیبا وجود داشتند که زیبایی همه آنها به خاطر جمال یک نفر به چالش کشیده شد.
هوش مصنوعی: چنانکه زیباییاش را توصیف کردند، بر روی او دروازهای به سوی عشق گشوده شد.
هوش مصنوعی: از جام عشق که نوشیدی، به شدت مست و سرشار از شور و شوق شدی و دائم در حال گفتن بودی.
هوش مصنوعی: وقتی که تو به حریم پادشاه نزدیک شدی، دیوانهوار از شوق و اشتیاق با او همراه شدی.
هوش مصنوعی: چرا مشخص نیست که محبوب جانپرور کجاست؟ در این دیار هیچ مکانی برای او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در همان لحظه به دستور پادشاه عادل، گروهی برای آغاز سفر خود آماده شدند.
هوش مصنوعی: پادشاه و دیوانه از محل خود بیرون آمدند و به تعقیب یکدیگر پرداختند، به طوری که شدت این تعقیب بیشتر شده بود.
هوش مصنوعی: در دشتهای وسیع، مسافران راه خود را ادامه دادند و از دور، نشانههایی از سرزمینهای مورد نظر را مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: در اثر دیدن یار، غم و اندوه شهر را فراموش کرده و شادمان و خوشحال شده است.
هوش مصنوعی: روحش با جان و دل به رقص درآمد، مانند عاشقی که به سمت معشوقش میرود و به او توجه میکند.
هوش مصنوعی: شاه دانست که در این شهر ماهی وجود دارد که دیوانه وار از محبتش شاداب است. به همین خاطر، او تصمیم گرفت با برپایی یک محل سکونت نزدیک آن شهر، به جستجوی حقیقت بپردازد. او داستان زندگی چندر بدن را از ابتدا تا انتها شنید و به واقعیتهای آن پی برد. سپس نامهای به پدر چندر بدن نوشت و در آن پیام، به تجلی قدرت و سلطنت خاندانش اشاره کرد و یادآور شد که فرزندش، در میدان زیبایی و کمال بینظیر است. او بیان کرد که عشق در دلش شعله ور شده و بر اثر محبت آن بتی زیبا، از خواب و خوراک بینیاز شده است. در ادامه، او به شیوهای دلسوزانه و مهربانانه از پادشاهان و رفتارشان یاد کرد و خواستار مساعدت و توجه پدر چندر بدن شد. پس از آنکه نامه به پدرش رسید، با کمال احترام و ارادت، جواب او را خدمت شاه آوردند. شاه در پاسخ به آن نامه، از علاقهاش به موضوع اطلاع یافت اما افسوس خورد که این عشق و دین از مذهب او به دور است و او به رعایت آداب و رسوم سنتی خود ادامه خواهد داد.
هوش مصنوعی: وصال و رسیدن به محبوب از نظر عقل و فرهنگ خیلی دور به نظر میرسد، چون فاصلهای که از دیر (مقصد روحانی) تا دریا (محبت) وجود دارد، بسیار زیاد است.
هوش مصنوعی: هرخواستهای جز این آرزو را بگو، زیرا من بندهای مطیع هستم و او پادشاهی است که بر من حکم میراند.
هوش مصنوعی: برید برگشت و ماجرا را سریع به اطلاعت رساند. زمانی که قفل خواستهها را با کلید مصالحه باز نکرد، تصمیم به مبارزه گرفت. در این میان، صبح زیبا و دلانگیز از سمت افق ظاهر شد و خورشید زیباییاش را از سمت شرق جهان تاباند. مهیار نیز با ذرات خود در نور آن مستقر شد و زمانی که نگاهش به آن خورشید افتاد، مانند تیری به سویش نشانه رفت.
هوش مصنوعی: بدان که آن کسی که به معشوقش میرسد، نه تو هستی. تو هنوز مردی هستی که در عشق در حال تمرین و یادگیری هستی.
هوش مصنوعی: وقتی آن یار این کلام را شنید، جانش به شدت جریحهدار شد و با شور و شوق فراوان آمادهی فداکاری برای عشق و محبت گردید.
هوش مصنوعی: مثل درخت سرو که از پا افتاده است، برای معشوق خود جان میدهد و در پای او آرام میگیرد.
هوش مصنوعی: زندگی borrowed (به امانت گرفتهشده) را وداع گفت و به حیات ابدی از آن کشته وداع کرد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی زندگی ابدی و جاودانی داشته باشی، باید برای عشق و معشوق خود فدای جان شوی و دل ببازی.
هوش مصنوعی: جمال او مانند باغی است که فقط در فصل پاییز زیبایی ندارد و ارتباط با او تنها راه رسیدن به زندگی ابدی است.
هوش مصنوعی: خبر به شاه دیندار رسید که مهیار، دوست محبوب، به دیدار یار رسیده و نوشیدنی مرگ را مانند آب حیات سر کشیده و لباس نجات از بار گناه را به تن کرده است. شاه به نشانه غم و اندوه، گریبان خود را پاره کرد و بر سر در عزای او خاک ریختند و به غسل و کفن او مشغول شدند. اشکها چنان بر خاک ریخته شد که خاک را زیبا کردند. وقتی تابوت عاشق به سمت قصر معشوق حرکت کرد، وقتی به قصر رسید، تابوت ایستاد و هرچند که تلاش کردند تا آن را ببرند، موفق نشدند.
هوش مصنوعی: در حین عبور، ناگهان با نگاهی برخورد کردم که باعث شد تمام وجودم را به خاطر آن فدای عشق کنم.
هوش مصنوعی: وقتی تابوت من از کنار کوی تو عبور کند، به جز خدا هیچ نیرویی نیست که بتواند مانع شود.
هوش مصنوعی: بدن انسان مانند دریای وفاداری به تلاطم درآمد و کشتی صبر به سوی شاه حرکت کرد تا مرد را یاری بخواهد. شاه دستور داد مرده را به او بازگردانند. او لباس کفر را پاره کرد و از بتپرستی دور شد، زنجیر وابستگیها را گسست و علم ایمان را بر بلندای آسمان افراشت. در نهایت، از دنیا جدا شد و به جمع مهیار پیوست.
هوش مصنوعی: هر کسی که عاشق چشمان زیبا و دلربای معشوق شود، در حقیقت جانش را به خاطر آن معشوق فدای او خواهد کرد.
هوش مصنوعی: انسان باید در زندگی از همان همراه و دوست واقعی خود بهرهمند شود و در دنیای فانی تنها به او تکیه کند تا به مانند مهاری در زندگیاش به موفقیت برسد.
هوش مصنوعی: چند تن از اهل ایمان بدن را غسل داده و کفن کردند و آن را از قصر خارج نمودند. تابوت او با تابوت مهیار همراه شد و به سمت قبر رفتند. وقتی به قبر رسیدند، تابوت بدن چندر را باز کردند و از دیدن قالب او تعجب کردند. سپس به سمت تابوت مهیار رفتند و آنها را در آغوش یکدیگر یافتند. هرچند سعی کردند آنها را از یکدیگر جدا کنند، نتوانستند و در یک قبر با هم قرار دادند و دو صورتشان را پوشاندند.
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر عشق معشوق جان خود را فدای کند، از قید و بندهای دنیا آزاد میشود و به مرتبهای عالی میرسد.
هوش مصنوعی: اگر انسانی از محبوب خود جان بگیرد، با او به زندگی ادامه میدهد و در این حالت، تمام دنیا با آن محبوب همراه میشود.
هوش مصنوعی: خداوندا، این چه زیباییای است که با نور عشق خود، شمع محبت را روشن کردهای و روح عاشقان را در شعلههای آن میسوزانی. و این چه صدایی است که هر بار نغمهاش به گوش میرسد و خبر وصال را به دل دلتنگ آن بیچاره میدهد.
هوش مصنوعی: زیبایی در این است که هر بار شمعی روشن میشود، پروانهها با تمام وجود به سوی آن میروند و جانشان را فدای نوری میکنند که شمع به پخش میگذارد.
هوش مصنوعی: این چه صدایی است که از یک آهنگ، دل را به میهمانی وصال محبوب میکشاند و به آنجا میبرد؟
هوش مصنوعی: محبت همیشه جان را در آتش عشق میسوزاند و دل نمیتواند به غیر از زیبایی محبوب توجه کند و هیچ خبری جز خوشحالی از دیدار محبوب نمیشنود. این حکایتی است عجیب و غریب؛ هر کسی که نور زیبایی محبوب را ببیند، با آتش جلال او میسوزد و هر کسی که خبر از ملاقات محبوب را به او برساند، جانش را میگیرد.
هوش مصنوعی: نور و زیبایی محبوب مانند آتش سوزان در وجود عاشقان تاثیر میگذارد و آنها را به شدت میسوزاند.
هوش مصنوعی: خبر خوشی از طرف دوست به من میرسد که جانم را به خاطر او فدای این خبر میکنم، زیرا این خبر پاداش و هدیه اوست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.