چنان مستم ز یار نازنینی
که از مستی ندانم کفر و دینی
من آن ساعت بریدم دست از جان
که دل بستم بمهر مه جبینی
سلیمان ار نیم از دولت عشق
جهانی باشدم زیر نگینی
خوشا آن ژنده پوش بیسر و پا
که دست افشاند از هر آستینی
مهی کش خوابگه سنجاب شاهیست
چه غم دارد ز خاکستر نشینی
بتی دارم که هر تاری ز زلفش
بود عشاق را حبل المتینی
نه جز یاد رخش دل را انیسی
نه جز کنج غمش جان را قرینی
دلی گر روشن از نور علی نیست
به فرمان حقش نبود یقینی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شدت عشق و مستی خود نسبت به معشوق نازنینش صحبت میکند. او به حدی عاشق شده که دیگر از کفر و دین آگاهی ندارد. شاعر میگوید که در آن لحظه عشقش را با جانش درآمیخته و دل داده است. او حتی اگر به مقام سلیمان هم برسد، برایش کودکی زیر سایه معشوق کافی است. شاعر به زیبایی فردی که بیخیال و آزاد است اشاره میکند و میگوید که برای او نشستن بر خاکستر هم غمی ندارد. عشق او شبیه به پدیدهای است که محکمترین پیوندها را برای عاشقان به وجود میآورد و او تنها با یاد روی محبوبش آرامش مییابد. شاعر در انتها میگوید که اگر دل کسی نور ایمان نداشته باشد، به فرمان الهی نمیتواند به حقیقت برسد.
هوش مصنوعی: من آنقدر از عشق محبوبم شگفتزده و مست هستم که حتی نمیتوانم تشخیص دهم کفر چیست و دین چیست.
هوش مصنوعی: در آن لحظه به طور کامل از زندگی خود جدا شدم چرا که قلبم را به عشق کسی سپردم که زیبایی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: اگر من هم از عشق و محبت مانند سلیمان قدرتمند و بزرگ شوم، آن وقت میتوانم بر همهجهان حکومت کنم و بر همه چیز تسلط داشته باشم.
هوش مصنوعی: خوش به حال کسی که لباسهای کهنه و ساده به تن دارد و بیتوجه به ظواهر، با دست و دلبازی سخاوتمندانه از هر طرف کمک میکند و به دیگران یاری میرساند.
هوش مصنوعی: ماه روشناییاش را به خوابگاه سنجاب میتابد، پس چرا باید نگران نشستن بر خاکستر باشد؟
هوش مصنوعی: من مویش را به عنوان رشتهای محکم برای عاشقان در نظر دارم.
هوش مصنوعی: دل هیچ شادی و آرامشی ندارد جز به یاد چهرهٔ او، و جان نیز جز در کنج غم او، هیچ همراهی نمییابد.
هوش مصنوعی: اگر دل کسی به نور علی روشن نشده باشد، به فرمان الهی چیزی را نمیتواند با اطمینان بداند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به راه اندر نه خسبی نه نشینی
ز پشت باره شهرو را ببینی
که طفلیْ خرد با آن نازنینی
کند در کار از اینسان خردهبینی
ور از شهزاده خواهی همنشینی
زمانی نیز روی او نه بینی
دلا تا نازکی و نازنینی
برو که نازنینان را نبینی
در این رنگی دلا تا تو بلنگی
نیابی در چنان تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبان
[...]
سزد گر نیکویی در من ببینی
که خودکام و جوان و نازنینی
به گاه خنده چون دندان نمایی
مرا اندر میان چشم شینی
مسلمان دیدمت، زان دل سپردم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.