گنجور

 
نورعلیشاه

چنان مستم ز یار نازنینی

که از مستی ندانم کفر و دینی

من آن ساعت بریدم دست از جان

که دل بستم بمهر مه جبینی

سلیمان ار نیم از دولت عشق

جهانی باشدم زیر نگینی

خوشا آن ژنده پوش بیسر و پا

که دست افشاند از هر آستینی

مهی کش خوابگه سنجاب شاهیست

چه غم دارد ز خاکستر نشینی

بتی دارم که هر تاری ز زلفش

بود عشاق را حبل المتینی

نه جز یاد رخش دل را انیسی

نه جز کنج غمش جان را قرینی

دلی گر روشن از نور علی نیست

به فرمان حقش نبود یقینی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

دلا تا نازکی و نازنینی

برو که نازنینان را نبینی

در این رنگی دلا تا تو بلنگی

نیابی در چنان تا تو چنینی

در آیینه نبینی روی خوبان

[...]

امیرخسرو دهلوی

سزد گر نیکویی در من ببینی

که خودکام و جوان و نازنینی

به گاه خنده چون دندان نمایی

مرا اندر میان چشم شینی

مسلمان دیدمت، زان دل سپردم

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه