ای کار گه نقش خیالت بصر من
گلچین گلستان جمالت نظر من
سلطان سراپرده تجریدم و باشد
از خاک کف پای تو تاجی بسر من
از کثرت امواج حوادث ز چه ترسم
پرورده شده دریم وحدت گهر من
جان موسی تن آمد و دل وادی ایمن
عشق آتش سوزنده و هستی شجر من
از بارقه عشق تو در مزرعه عقل
یکباره فرو سوخت همه خشک وتر من
عشق تو نهالیست کزان در چمن دل
شد معرفت ازهار و حقیقت ثمر من
حسن رخ تو گاینه وجه الهیست
روشن شد از آن نور علی در نظر من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و عشق معشوق خود میپردازد. او معشوق را مرکز توجه و آرزوی خود میداند و از زیباییهایش به عنوان گلستانی یاد میکند. شاعر تمایل دارد که حتی از خاک پای معشوق، تاجی بسازد. همچنین، از حوادث زندگی نمیترسد، زیرا قلب او با عشق معشوق پرورش یافته است. عشق را به آتش سوزندهای تشبیه میکند که هستی او را تحت تأثیر قرار داده و تمام خشک و تر وجودش را میسوزاند. در نهایت، عشق معشوق را نیرویی میداند که معرفت و حقیقت را در دل او به ثمر میرساند و زیبایی رخساره معشوق را نشانهای از نور الهی میبیند.
هوش مصنوعی: ای نهفتۀ زیبایی که در خاطر من نقش بستهای، تو همچون گلهای خوشبو در گلستان زیبایت از دیدهام میگذری.
هوش مصنوعی: من در عالم تجرد و معنویت، مانند یک سلطان هستم و تاجی که بر سرم است، از خاک پای تو ساخته شده است.
هوش مصنوعی: من از فراوانی مشکلات و اتفاقات نگران نیستم، زیرا در دل من جوهرهای از یگانگی و استقامت وجود دارد که مرا محافظت میکند.
هوش مصنوعی: جان موسی به دنیا آمد و دل در مکان امن عشق، شعلهای سوزان و هستی درخت من.
هوش مصنوعی: از جرقه عشق تو، همه آگاهی و اندیشهام مثل دانههای خشک و تر، به یکباره شعلهور شد و سوخت.
هوش مصنوعی: عشق تو مانند درختی است که در باغ دل من رشد کرده و از آن، دانش و حقیقت به بار آمده است.
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهات، جلوهای از زیبایی خداوند است که نور علی در دید من نمایان کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امسال ز هجران تو ای خوش پسر من
یارب چه عنا بود که آمد به سر من
خونم چو جگر بسته شد از درد و عجب آنک
از دیده تو بگشادی خون جگر من
گر زین سفرت دیرتر آوردی گردون
[...]
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
آگاه از آنم که به جز تو دگری نیست
و آگاه نیم از بد و از نیک دگر من
عمری ره تو جستم و چون راه ندیدم
[...]
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
خشک از قدح شیر برآید شکر من
در مشرب جان سختی من رطل گران است
هر سنگ که از حادثه آید به سر من
از مشرق مغرب گل خورشید برآمد
[...]
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
خودبین نتوان یافتن آیینهگر من
گمکرده اثر چون نفس باز پسینم
کو هوش که از آینه پرسد خبر من
جمعیت شبنم گره بال هوایی ست
[...]
می با تو خورد مدعی و خون جگر من
مانم چه امید به کوی تو دگر من؟
بستم ز سر کوی نو دی بار سفر من
بیگانه چنان معتبر امروز که بر من
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.