گنجور

 
حکیم نزاری

جان در سرِ دل باختم تا عاشقِ جانانه‌ام

دل هم چو جان بفروختم تا در جهان افسانه‌ام

رویی به خوبی دارد او گر دوست می‌دارم چه شد

ماه است و من شوریده‌ام شمع است و من پروانه‌ام

چون بنگرد صاحب نظر با من نیامیزد دگر

هان ای خردمندان دگر دیوانه‌ام دیوانه‌ام

گه در کرامات اولیا گه در خراباتم گرو

گه محرم بیت‌الحرم گه ساکنِ بتخانه‌ام

اکنون نزاری یافتم من او نِیَم او دیگر است

او خُنب و من پیکر صفت گنج است و من ویرانه‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیری لاهیجی

ای عاشقان ای عاشقان من عاشق دیوانه‌ام

در عشق و در شوریدگی در کاینات افسانه‌ام

از ساغر و پیمان مگو امروز با ما کز ازل

مست شراب عشق او بی‌ساغر و پیمانه‌ام

مست شراب وصل او دیدیم ذرات جهان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه