گنجور

 
حکیم نزاری

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد

که چشم از فراقت به خون تر ندارد

جمادست نه جانور هر که شوری

ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد

درین آشیان خانه مرغی نبینم

ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد

دگر در خرابات رندی ندیدم

که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد

مبیناد چشمی که از خاکِ راهت

به خونابۀ دل مخمَّر ندارد

مرا از تو دردی ست در دل عجایب

ولی با که گویم که باور ندارد

چه دردست شوقت که ساکن نگردد

چه بحریست عشقت که معبر ندارد

در آن بحر رفتی نه مسکین نزاری

که این زهره شیرِ دل آور ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

دل صاف پروای محشر ندارد

که دریاغم از دامن ترندارد

بساز ای خردمند با تیره بختی

که دریا گزیری ز عنبر ندارد

شود تخته مشق هر خاروخس را

[...]

ترکی شیرازی

به سر هر که سودای حیدر ندارد

نشانی ز دین پیمبر ندارد

ننوشد کس اژ باده یعشق حیدر

به محشر نصیبی زکوثر ندارد

مسلمان نباشد کسی کو به گیتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه