گنجور

 
حکیم نزاری

ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یاد

یاران چنین کنند نه هرگز چنین مباد

آبم به روی کار برفته ست و دل ز دست

زان گه که آتشم ز تو در خرمن اوفتاد

گه گه اگر کنم به ادای نماز عقد

حالی خیال روی تو پیشم برایستاد

پس چون کنم چه چاره توان کرد با خیال

انصاف من که می دهد اینجا به حق وداد

سلطان عشق مملکت جان فرو گرفت

دل را مجال آنکه حدیثی کند نداد

تسلیم پیش کرد و ملامت ز پس روان

انصاف آنکه قاعده ی معتبر نهاد

گرنه ستیزه ی دل ما بودی از بهشت

در بر سرای عالم دنیا که می گشاد

دل خود درست شد که ز ما بر شکست و رفت

با جای خود نیامد و از ما نکرد یاد

هر دم به محنتی دگرم مبتلا کند

هرگز نبوده ام ز دل بی قرار شاد

هر روز می کنند گل دیگرم در آب

کس همچو من به دیده و دل مبتلا مباد

بی دل تر از نزاری شوریده روزگار

از مادر زمانه بر آنم که کس نزاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

نرگس نگر، چگونه همی عاشقی کند

بر چشمکان آن صنم خَلُّخی‌نژاد

گویی مگر کسی بشد، از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد

فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

[...]

ازرقی هروی

یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباد

دادیم و ساعتی نشدیم از زمانه شاد

از گشت آسمانی و تقدیر ایزدی

برکس چنین نباشد و برکس چنین مباد

یا روزگار کینه کش از مرد دانشست

[...]

قطران تبریزی

تا آفریدگار مرا رای و هوش داد

بی کس ترم نیاید از خویشتن بیاد

آن روزگار شیرین چون باد بر گذشت

این روزگار تلخ همان بگذرد چو باد

گر باز روزگار مساعد شود مرا

[...]

لبیبی

غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد

بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتا که پنجپایک و غوک و مکل بکوب

در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه