گنجور

 
حکیم نزاری

یار مرا وعده داد بوس و کناری

باز ز من کرد در میانه کناری

از دو کنارم نداد دست ‌میانی

گفت هنوز از میان بدار کناری

هر چه برآریم از میانِ تو جانا

بحر کنارم شود سفینه گذاری

دولتِ آن کس که می خورد به تنعّم

بر ز میان و کنارِ چون تو نگاری

چند ملامت کنند مدّعیانم

نیست گزیرم به هیچ حال ز یاری

رفته‌ام و بارها نیافته‌ام بار

دیده‌ام این بارها معاینه باری

دل نه و از یار هیچ یاوریی نه

نه ره ‌و رویی نه دیده نه سر و کاری

جای دلم خود مزلزل است و پریشان

کاش مرا مسکنی بدی و قراری

قید شدی در کمندِ عشق نزاری

تا چه کنند از چو تو نزار شکاری

گر نه چنین بودییی چو ذرّه هوایی

کی بدییی بی‌ثبات هم چو نزاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

دوش همه شب همی گریست به زاری

ماه من آن ترک خوبروی حصاری

برد و بناگوش سایبانش همی کرد

یک ز دگر حلقه های زلف بخاری

از بس کآب دو چشم او بهم آمد

[...]

میبدی

ای مونس دیده با ضمیرم یاری

اندر دل من نشسته بیداری‌

مولانا

آه که دلم برد غمزه‌های نگاری

شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه

درد و غم چون تو یار و دلبر باری

از پی این عشق اشک‌هاست روانه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

باز جهان تازه کرد قدرتِ باری

باده بده بر نسیمِ بادِ بهاری

گُل بُنِ بشکفته و طراوت و زینت

بلبلِ شوریده و شفاعت و زاری

باد چو زلفِ بنفشه کرد به شانه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
اوحدی

عمر گذشت، ای دل شکسته، چه داری؟

چارهٔ کاری نمی‌کنی، به چه کاری؟

روز بیهوده صرف کرده‌ای، اکنون

گریهٔ بیهوده چیست در شب تاری؟

آنچه ز عمر تو فوت گشت ز روزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه