گنجور

 
حکیم نزاری

دل ببرد از من بتی زیبا نگاری

ماه‌رویی سرو قدّی گل عذاری

عاشقم عاشق بگفتم آشکارا

عاشقی چندین گناهی نیست باری

کارِ من بر رویِ نیکو حال کردن

هر کسی حالی دگر دارند و کاری

یار با ما در میان آید چه باشد

سرزنش گو می کنید از هر کناری

چون امیدِ وصل خواهد بود شاید

گر بباید برد یک چند انتظاری

هر که را بر خرمنِ گل دست باید

گو مکش انگشت باز از زخمِ خاری

گو در این دریا مرو بد دل که زان پس

نیست بیرون آمدن را اختیاری

هر که بر جان لرزد از عشقش چه حاصل

مستِ عرفان را نباشد اعتباری

در وفایِ عهدِ یاری چون نزاری

تا به دست آید بباید روزگاری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

من به هر جوری نخواهم کرد زاری

زانکه دولت باشد از خوی تو خواری

گفته‌ای: خونت بریزم،سهل باشد

بعد ازین گر بر سرم شمشیر باری

گو: بیاموز، ابر نیسانی، ز چشمم

[...]

کمال خجندی

با من این بودت ز اول شرط باری

کآخر الأمرم به یاد همه نیاری

بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین

عهد بستی و شکست از بیقراری

با رقیبان گرانجان بیش منشین

[...]

فروغی بسطامی

زان فشانم اشک در هر رهگذاری

تا به دامان تو ننشیند غباری

زلفت از هر حلقه می‌بندد اسیری

چشمت از هر گوشه می‌گیرد شکاری

از برای بی قراران محبت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه