گنجور

بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار

 
نظامی
نظامی » خمسه » شرف نامه
 

بیا ساقی آن می نشان ده مرا

از آن داروی بیهشان ده مرا

بدان داروی تلخ بیهش کنم

مگر خویشتن را فراموش کنم

نظامی بس این صاحب آوازگی

کهن گشتن و هم‌چنان تازگی

چو شیران سرپنجه بگشای چنگ

چو روبه میارای خود را به رنگ

شنیدم که روباه رنگین بروس

خود آرای باشد به رنگ عروس

چو باران بود روز یا باد و گرد

برون ناورد موی خویش از نورد

به کنجی کند بی علف جای خویش

نلیسد مگر دست با پای خویش

پی پوستی خون خود را خورد

همه کس تن او پوست را پرورد

سرانجام کاید اجل سوی او

وبال تن او شود موی او

بدان موینه قصد خونش کنند

به رسوائی از سر برونش کنند

بساطی چه باید بر آراستن

کزو ناگزیر است برخاستن

هر آن جانور کو خودآرای نیست

طمع را بر آزار او رای نیست

برون آی از این پردهٔ هفت رنگ

که زنگی بود آینه زیر زنگ

بس این جادوئیها برانگیختن

چو جادو به کس درنیامیختن

نه گوگرد سرخی نه لعل سپید

که جوینده باشد ز تو ناامید

به مردم درآمیز اگر مردمی

که با آدمی خو گرست آدمی

اگر کان گنجی چو نائی بدست

بسی گنج از اینگونه در خاک هست

چو دور افتد از میوه خور میوه‌دار

چه خرما بود نخل بن را چه خار

جوانی شد و زندگانی نماند

جهان گو ممان چون جوانی نماند

جوانی بود خوبی آدمی

چو خوبی رود کی بود خرمی

چو پی سست و پوسیده گشت استخوان

دگر قصه سخت روئی مخوان

غرور جوانی چو از سر نشست

ز گستاخ کاری فرو شوی دست

بهی چهرهٔ باغ چندان بود

که شمشاد با لاله خندان بود

چو باد خزانی درآید به باغ

زمانه دهد جای بلبل به زاغ

شود برگ ریزان ز شاخ بلند

دل باغبانان شود دردمند

ریاحین ز بستان شود ناپدید

در باغ را کس نجوید کلید

بنال ای کهن بلبل سالخورد

که رخساره سرخ گل گشت زرد

دو تا شد سهی سرو آراسته

کدیور شد از سایه برخاسته

چو تاریخ پنجه درآمد به سال

دگرگونه شد بر شتابنده حال

سر از بار سنگین درآمد به سنگ

جمازه به تنگ آمد از راه تنگ

فرو ماند دستم ز می خواستن

گران گشت پایم ز بر خاستن

تنم گونهٔ لاجوردی گرفت

گلم سرخی انداخت زردی گرفت

هیون رونده ز ره مانده باز

به بالینگه آمد سرم را نیاز

همان بور چوگانی باد پای

به صد زخم چوگان نجنبد ز جای

طرب را به میخانه گم شد کلید

نشان پشیمانی آمد پدید

برآمد ز کوه ابر کافور بار

مزاج زمین گشت کافور خوار

گهی دل به رفتن نیاید به گوش

صراحی تهی گشت و ساقی خموش

سر از لهو پیچید و گوش از سماع

که نزدیک شد کوچگه را وداع

به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ

که دوران کند دست یازی فراخ

تماشای پروانه چندان بود

که شمع شب افروز خندان بود

چو از شمع خالی کنی خانه را

نبینی دگر نقش پروانه را

به روز جوانی و نوزادگی

زدم لاف پیری و افتادگی

کنون گر به غم شادمانی کنم

به پیرانه سر چون جوانی کنم

چو پوسیده چوبی که در کنج باغ

فروزنده باشد به شب چون چراغ

شب افروز کرمی که تابد ز دور

ز بی‌نوری شب زند لاف نور

اگر دیدمی در خود افزایشی

طلب کردمی جای آسایشی

به آسودگی عمر نو کردمی

جهان را به شادی گرو کردمی

چو روز جوانی به پایان رسید

سپیده دم از مشرق آمد پدید

به تدبیر آنم که سر چون نهم

چگونه پی از کار بیرون نهم

سری کو سزاوار باشد به تاج

سرین گاه او مشک باید نه عاج

از آن پیش کاین هفت پرگار نیز

کند خط عمر مرا ریز ریز

درآرم به هر زخمه‌ای دست خویش

نگهدارم آوازهٔ هست خویش

به هر مهره‌ای حقه‌بازی کنم

به واماند خود چاره‌سازی کنم

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت

به گیلان ندارم سر بازگشت

در این ره چو من خوابنیده بسیست

نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

به یادآور ای تازه کبک دری

که چون بر سر خاک من بگذری

گیا بینی از خاکم انگیخته

سرین سوده پائین فرو ریخته

همه خاک فرش مرا برده باد

نکرده ز من هیچ هم عهد یاد

نهی دست بر شوشه خاک من

به یاد آری از گوهر پاک من

فشانی تو بر من سرشکی ز دور

فشانم من از آسمان بر تو نور

دعای تو بر هر چه دارد شتاب

من آمین کنم تا شود مستجاب

درودم رسانی رسانم درود

بیائی بیایم ز گنبد فرود

مرا زنده پندار چون خویشتن

من آیم به جان گر تو آیی به تن

مدان خالی از هم نشینی مرا

که بینم تو را گر نبینی مرا

لب از خفته‌ای چند خامش مکن

فرو خفتگان را فرامش مکن

چو آن‌جا رسی می درافکن به جام

سوی خوابگاه نظامی خرام

نپنداری ای خضر پیروز پی

که از می مرا هست مقصود می

از آن می همه بی‌خودی خواستم

بدان بی‌خودی مجلس آراستم

مرا ساقی از وعده ایزدیست

صبوح از خرابی می‌از بیخودیست

وگرنه به یزدان که تا بوده‌ام

به می دامن لب نیالوده‌ام

گر از می شدم هرگز آلوده کام

حلال خدایست بر من حرام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ساسان نوشته:

سطر ۵۵
خوابنیده چه معنایی دارد؟ تلفظش چگونه است؟

حمید رضا گوهری نوشته:

ساسان عزیز: خوابنیده یعنی خوابیده - درازکشیده وبیشتردرمورد مردگان گویند که حال یا درقبرویا برتخت خوابانده شده اند . لغت نامه دهخدا
تلفظش هم اینست با پوزش ازفینگلیش نویسی حقیر ، کاری که ازآن نفرت دارم :
khaabanideh
نهاده برچشمه زرین دوتخت
براوخوابنیده یکی شوربخت
فردوسی
…..
نظامی را بیشترجوانان ما خیلی کم می شناسند وبه ارزش واهمیت او وآثارش خصوصاً مخزن الاسرار ، کم واقفند . باشد که این چند سطر این سد بگشاید واقبال بدو افزون گردد .
شاید این بخاطر لقب اونظامی گنجوی باشد که ازبلاد ایران بوده وفعلاً درآذربایجان شوروی سابق یا جمهوری آذربایجان قرار دارد [ شهرگنجه ]
مدفن اورا تا همین ۶۰ - ۷۰ سال کس نمیدانست وگویا روسها آن را کشف کردند .
سالها پیش عکسی ازقبراوکه اخیراً کشف شده بود درروزنامه یا مجله ای دیدم وآنرا بریده تا همین اواخرهم داشتم که هروقت نگاهم به آن میافتاد سخت میگریستم
روی سنگ قبربزبان ترکی وبخط روسی چنین نوشته بود :
شیخ نیظامی گنجالی ! ایلیاس اوغلو نیظام الدین !!
Tav : 535 - 1141
Vaf : 599 - 1203
البته آنروزکه عکس گرفته شده بود نام شهرگنجه به یلیز اوت پول تغییرکرده بود حالا نمیدانم .
شما را بخدا این عبارت را با این ابیات از بیت ۵۶ به بعد مقایسه کنید
به یاد آور ای تازه کبک دری[به بنده وشما میگوید]
که چون برسرخا ما بگذری
گیا بینی ازخاکم انگیخته
سرین سوده پایین فروریخته
همه خاک فرش مرا برده باد
نکرده زمن هیچ هم عهد یاد
چوآنجا رسی می درافکن بجام
سوی خوابگاه نظامی خرام
فشانی توبرمن سرشکی زدور
فشانم من ازآسمان برتو نور
……
بیت دیگری ازجوانی درخاطرمن بود که اینجا نمی بینم
ستانی بدان طاس طوسی نواز
حق شاهنامه زمحمود باز
چرا که نظامی تقریباً هم عصرفردوسی است و بلحاظ اجتناب ازواژه های عربی پای به جای پای اونهاده است . جای دیگری میگوید :
سخن گوی پیشینه دانای طوس
که آراست زلف سخن چون عروس
درآن نامه کان گوهرسفته راند
بسی گفتنی های نا گفته ماند
بگمانم دراوایل اسکندرنامه یا شرفنامه
اینجا حضورجناب کیخا را میطلبد که بفرماید کدام واژه عربی وکدام پارسی است
بهرحال درمیان ترک زبانان همین قدر که ترکی نمیگوید هم دست مریزاد چه رسد به عربی
ولی ازاینکه هم زبانی نمی یابد دررنج است
نگاه کنید :
خدایا حرف گیران درکمین اند
حصاری کن که حرفم را نبینند
گه آن بی پرده را موزون کنم ساز
گه این گنجشک را گویم زهی باز
نگهدارم به چندین اوستادی
چراغی را دراین طوفان بادی
زهرکشورکه برخیزد چراغی
دهندش روغنی ازهردماغی
گراینجا عنبرین شمعی دهد نور
زباد سردش افشانند کافور
زشکرزهر می باید خریدن
پس ازهرنکته دشنامی شنیدن
…..
برگرفته ازیکی ازکتب استاد بزرگوارتاریخمان حضرت دکترباستانی پاریزی که عمرشان درازباد و ما شا الله تعداد آثارشان بقدری زیاد است که نمیتوانم نام کتاب را ذکرکنم واینها آنچه بود که درحافظه داشتم . اگرکم وکسری بود مرا ببخشایند .

امین کیخا نوشته:

به خرمی و پدرامی حمید جان

امین کیخا نوشته:

حمید جان وقتی شعری برای یعقوب لیث خواندند او مفهوم انرا نفهمید گفت چرا باید چیزی خواندن که من اندر نیابم و دوباره به رگ فارسی خون دمید شاعری سگزی نام شعری خواند و ابوسلیک گرگانی و دیگران خواندند به ارامگاه نظامی دسترس ندارم اما ارامگاه یعقوب در خوزستان است میروم و برایش می خوانم

امین کیخا نوشته:

بیاد ار ای تازه کبک دری … به ازرم و احترام این شعر که به من یاد آور شدید مانده شعرهای حکیم را خواهم خواند دیری بود که خسرو شیرین را به سربرده بودم اما بازمانده ها را باید بخوانم حالا استاد بیات زنجانی تفسیر و زندی بر اثار حکیم نوشته که خواندنی تر شده است استاد زنجانی خود اذری است و نظامی را نیک درمیابد زیرا انچه فارسی اذری بوده است در ترکی اذری امروز باز رد پای دارد از امثال و حکم و باور داشت های مردم پاک اذربایجان ، با کمک نوشته های جناب بیات زنجانی که به ظاهر استاد دانشگاه تهران نیز هستند دریافت فرهنگ عامه ان دیار بهتر ممکنست ، سپاس حمید جان سپاس

حسین آزاد نوشته:

استاد شجریان در یک برنامه ایرانی

هشت بیت از ساقی نامه امیدی تهرانی رو در سه گاه خوندند

که دوبیت اول آن با دوبیت اول نظامی یکیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام