گنجور

 
نظامی

روزی از روزهای دی‌ماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هر دو کرده هم‌نامی

سرخ در سرخ زیور‌ی بر ساخت

صبحگه سوی سرخ‌گنبد تاخت

بانوی سرخ‌رویِ سَقلابی

آن به رنگ، آتشی به لطف، آبی

به پرستاریش میان در بست

خوش بوَد ماهِ آفتاب‌پرست

شب چو مَنجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

شاه از آن سرخ‌سیبِ شهدآمیز

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

نازنین سر نتافت از رأیش

دُر فشاند از عقیق در پایش

کای فلک، آستانِ درگه تو

قرصِ خورشید، ماهِ خرگه تو

برتر از هر دُری که بتوان سُفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

کس به گَردَت رسید نتْوانَد

کور باد آن که دید نتواند

چون دعایی چنین به پایان برد

لعل‌ِ کان را به کان‌ِ لعل سپرد

گفت کز جمله ولایتِ روس

بود شهری به نیکوی، چو عروس

پادشاهی درو عمارت‌ساز

دختری داشت پروریده به ناز

دل‌فریبی‌، به غمزه جادوبند

گل‌رخی‌، قامتش چو سرو، بلند

رخ به خوبی‌، ز ماه، دلکش‌تر

لب به شیرینی‌، از شکر، خوش‌تر

زُهره‌ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش

تنگ‌دل‌تر ز حلقهٔ کمرش

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحانِ باغ او، خاری

قدی افراخته چو سرو به باغ

رویی افروخته چو شمع و چراغ

تازه‌روییش‌، تازه‌تر ز بهار

خوب‌رنگیش‌، خوب‌تر ز نگار

خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ او

نازِ نسرین، دِرم‌خریدهٔ او

آبِ گُل‌، خاکِ ره‌پرستانش

گُل‌، کمربندِ زیردستانش

به جز از خوبی و شکر‌خند‌ی

داشت پیرایهٔ هنرمند‌ی

دانش آموخته ز هر نَسَقی

در نبشته ز هر فنی، ورقی

خوانده نیرنگ‌نامه‌های جهان

جادویی‌ها و چیزهای نهان

درکشیده نقابِ زلف به روی

سرکشیده ز بارنامه شُوی

آن که در دور خویش طاق بوَد

سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟

چون شد آوازه در جهان مشهور

کآمده‌ست از بهشتِ رضوان حور

ماه و خورشید بچه‌ای زاده‌ست

زَهرهٔ شیر‌، عطارد‌ش داده‌ست

رغبت هر کسی بدو شد گرم

آمد از هر سویی شفاعت نرم

این به زور آن به زر همی کوشید

و او زر خود به زور می‌پوشید

پدر از جستجوی ناموران

کآن صنم را رضا ندید در آن

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد‌؟

دخترِ خوب‌رویِ خلوت‌ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

جُست کوهی در آن دیار‌، بلند

دور چون دورِ آسمان ز گزند

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه، کوهی رست

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ‌ِ راه رفتن راست

پدر مهربان از آن دوری

گر چه رنجید، داد دستوری

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

وآن عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

دزد گنج از حصار او عاجز

کآهنین قلعه بُد چو رویین‌دز

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز‌بانو آن ندیده به خواب

راه بربسته راه‌دار‌ان را

دوخته کام کامگاران را

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره‌گر بود و چابک‌اندیشه

انجمِ چرخ را مزاج‌شناس

طبع‌ها را به هم گرفته قیاس

بر طبایع تمام یافته دست

رازِ روحانی آوریده به شست

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

مردمان را چه می‌کند مردم؟

وانجمن را چه می‌دهد انجم؟

هر چه فرهنگ را به کار آید

وآدمی‌زاد را بیاراید

همه آورده بود زیر نورد

آن به صورت زن و به معنی مرد

چون شکیبنده شد در آن باره

دل ز مردم برید یکباره

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

هر که رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغ‌ها به دو نیم

جز یکی کاو رقیب آن دز بود

هر که آن راه رفت‌، عاجز بود

وآن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

گر یکی پی غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

در‌ِ آن باره کآسمانی بود

چون در‌ِ آسمان‌، نهانی بود

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

آن پری‌پیکر حصارنشین

بود نقاشِ کارخانهٔ چین

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

از سواد قلم چو طرهٔ حور

سایه را نقش بر زدی بر نور

چون در آن برج، شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

بر سرِ صورت‌ پرند سرشت

به خطی هر چه خوب‌تر بنوشت

کز جهان هر که را هوای من‌ست

با چنین قلعه‌ای که جای من‌ست

گو چو پروانه در نظارهٔ نور

پای در نه‌، سخن مگوی از دور

بر چنین قلعه‌، مرد یابد بار

نیست نامرد را درین دِز کار

هر که را این نگار می‌باید

نه یکی جان‌، هزار می‌باید

همّتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

شرط اول درین زناشویی

نیک‌نامی شده‌ست و نیکویی

دومین شرط آن که از سر رأی

گردد این راه را طلسم‌گشای

سومین شرط آن که از پیوند

چون گشاید طلسم‌ها را بند

درِ این دژ نشان دهد که کدام

تا ز در جفتِ من شود، نه ز بام

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرِ پای آرد

تا من آیم به بارگاه پدر

پُرسم از وی حدیث‌های هنر

گر جوابم دهد چنان که سزاست

خواهم او را چنان که شرط وفاست

شُوی من باشد آن گرامی‌مرد

کآن چه گفتم‌، تمام داند کرد

وآن که زین شرط بگذرد تن‌ِ او

خونِ بی‌شرط او، به گردن او

هر که این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت، او دارد

وآن که پی بر سخن نداند برد

گر بزرگ‌ست‌، زود گردد خُرد

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آن کس که اهل بود انداخت

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق‌پوش ازین طبق بردار

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج‌ِ در دربند

تا ز شهری و لشگری هر کس

کافتدش بر چو من عروس، هوس

به چنین شرط‌، راه برگیرد

یا شود میر‌ِ قلعه‌، یا میرد

شد پرستنده‌، وآن ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

هر که را رغبت اوفتد‌، خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

چون به هر تخت‌گیر و تاجور‌ی

زین حکایت رسیده شد خبری

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مردم از اطراف

هر کس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

هر که در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغ، دشمن‌کام

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رأی

نشد آن قلعه را طلسم‌گشای

وآن که لَختی نمود چاره‌گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

گر چه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

از سر بی‌خودی و بی‌رأیی

در سر کار شد به رسوایی

بی‌مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

کس از آن‌ ره‌، خلاص‌دیده نبود

همه ره، جز سر بریده نبود

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

گِرد گیتی چو بنگری همه جای

نبوَد جز به سور‌، شهر‌آرای

وآن پری‌رخ که شد ستیره‌حور

شهری آراسته به سر نه به سور

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

از بزرگان پادشازاده

بود زیباجوانی آزاده

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او‌، چه گور و چه شیر

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه‌بهار

دید یک نوش‌نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشهٔ زهر

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دل‌فریب و دیده‌پسند

صورتی کز جمال و زیبایی

بُرد ازو در زمان شکیبایی

آفرین گفت بر چنان قلمی

کآید از نوکش آن چنان رقمی

گِرد آن صورت جهان‌آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

گفت ازین گوهر نهنگ‌آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

زین هوس‌نامه گر بدارم دست

آورَد در تنم شکیب، شکست

گر دلم زین هوس به در نشود

سر شود‌، وین هوس ز سر نشود

بر پرند ار چه صورتی زیباست

مار در حلقه‌، خار در دیباست

این همه سر بریده شد باری

هیچ کس را به سر نشد کاری

سر من نیز رفته گیر‌، چه سود‌؟

خاکیی گشته گیر خاک‌آلود

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

گر دلیری کنم به جان‌سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن‌؟

باز گفت این پرند را پریان

بسته‌اند از برای مشتریان

پیش افسون آن چنان پری‌یی

نتوان رفت بی‌فسونگر‌ی‌یی

تا زبان‌بندِ آن پری نکنم

سر درین کار، سرسری نکنم

چاره‌ای بایدم‌، نه خُرد‌‌، بزرگ

تا رهد گوسفندم از دَم گرگ

هر که در کار سخت‌گیر شود

نظم کارش خلل‌پذیر شود

در تصرف مباش خُرداندیش

تا زیانی بزرگ ناید پیش

ساز بر پردهٔ جهان می‌ساز

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

دلم از خاطرم خراب‌ترست

جگرم از دلم کباب‌ترست

به چنین دل چگونه باشم شاد‌؟

وز چنین خاطری چه آرم یاد‌؟

این سخن گفت و لَختی اندُه خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با تشت

این هوس را چنان که بود نهفت

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

رشته‌ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

گر چه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

کبر از آن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

چاره‌سازی به هر طرف می‌جست

که ازو بند‌ِ سخت گردد سست

تا خبر یافت از خردمندی

دیو‌بندی فرشته‌پیوندی

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

همه هم‌دستی اوفتادهٔ او

همه در بسته‌ای گشادهٔ او

چون جوانمرد از آن جهان هنر

از جهان‌دیدگان شنید خبر

پیشِ سیمرغِ آفتاب‌شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خراب‌تر غاری

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

بر زد از راز خویشتن نفسی

زآن پری‌روی و آن حصار بلند

وآن که زو خلق را رسید گزند

وآن طلسمی که بست بر ره خویش

وآن فکندن هزار سر در پیش

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

فیلسوف از حساب‌های نهفت

هر چه در خورد بود با او گفت

چون شد آن چاره‌جوی‌، چاره‌شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

ز‌آلت راه آن گریوه تنگ

هر چه بایستش‌، آورید به چنگ

نسبتی باز جُست روحانی

کآرَد از سختی‌ش به آسانی

آن چنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همّتان یاری

جامه را سرخ کرد‌، کاین خون است

وین تظلّم ز جور گردون است

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صد هزار سرم

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت‌، خیمه بیرون زد

هر که زین شغل یافت آگاهی

کآمد آن شیردل به خون‌خواهی

همّت کارگر در‌ آن در‌بست

کاو بدان کار زود یابد دست

همّتِ خلق و رأیِ روشن او

دِرع پولاد گشت بر تن او

وآن‌گهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر اوفکند به چاه

چون ز کوه آن طلسم‌ها برداشت

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

بر در آن حصار شد در حال

دُهُلی را کشید زیر دوال

وآن صدا را به گرد بارو جُست

کَند چون جای کنده بود درست

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه‌، دَر پدید آمد

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

گفت کای رخنه‌بند راه‌گشای

دولتت بر مراد راهنمای

چون گشادی طلسم را ز نخست

در‌ِ گنجینه یافتی به درست

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم تو را به هنر

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسن‌ها فرو گرفت به قهر

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

شهریان بر سرش نثارافشان

همه بام و درش نگارافشان

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

کآن سَرِ ما برید و سردی کرد

وین سَرِ ما رهاند و مردی کرد

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شُوی

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری‌کش

سوی کاخ آمد از گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

پدر از دیدنش چو گل بشکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

زآن سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

زآن هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

تا بدان جا که آن ملک‌زاده

بود یکباره دل بدو داده

وآن که آمد چو کوه‌ پای فشرد

کرد یک‌یک طلسم‌ها را خرد

وآن که بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

شاه گفتا که شرط چارم چیست؟

شرط خوبان یکی کنند نه بیست

نوش‌لب گفت چار مشکل سخت

پرسم از وی به رهنمونی بخت

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آن جا زند که او داند

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیرِ پرده پنهانی

پرسم او را سؤال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هر چه آن کرده‌ای تو کردهٔ ماست

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش‌، بخت‌ میان

انجمن ساخت‌، نامداران را

راستگویان و رستگاران را

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود‌، کآرزو‌دان بود

از خورش‌ها که بود بر چپ و راست

هر کس آن خورد کآرزو درخواست

چون خورش خورده شد به اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محک‌ها زنند زر خلاص

خود درون رفت و جای خویش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

پیش دختر نشست روی به روی

تا چه بازیگری کند با شوی

بازی‌آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لُعبت‌باز

از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

کاین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد‌، بیار جواب

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآن چه آورده بُد بدو بنمود

مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید

عبره کردش چنان که در گنجید

زآن جواهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

سنگ‌دل چون که دید لؤلؤ پنج

سنگ برداشت گشت لؤلؤسنج

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم بر آن سنگ سودشان چو غبار

قبضه‌واری شکر بر آن افزود

آن دُر و آن شکر به یک جا سود

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

از پرستنده خواست جامی شیر

هر دو در وی فشاند و گفت بگیر

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وآن ره آورد را نهاد به پیش

بانو آن شیر بر گرفت و بخوَرد

وآن چه زو مانده بُد‌، خمیر بکرد

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برَد پیکِ راه‌پرست

مرد بِخْرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

داد یکتا دُری جهان‌افروز

شب‌چراغی به روشنایی‌ِ روز

باز پس شد کنیز حورنژاد

دُر یکتا به لعل یکتا داد

بانو آن در نهاد بر کف دست

عِقد خود را ز یک‌دگر بگسست

تا دری یافت هم طویلهٔ آن

شب‌چراغی هم از قبیلهٔ آن

هر دو در رشته‌ای کشید به هم

این و آن چون یکی نه بیش و نه کم

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

چون که بِخْرَد نظر بران انداخت

آن دو هم‌عِقد را ز هم نشناخت

جز دویی در میان آن دو خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

کآن دویم را سوم نیامد راست

بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُرد

داد تا آن که آورید‌، ببُرد

مهربانش چو مُهره با دُر دید

مهر بر لب نهاد و خوش خندید

ستد آن مهره و دُر از سر هوش

مهره در دست بست و دُر در گوش

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

بخت من بین چگونه یار من‌ست

کاین چنین یاری اختیار من‌ست

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

ما که دانا شدیم و دانادوست

دانش ما به زیر دانش اوست

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته‌وش

آن چه من دیدم از سؤال و جواب

روی‌پوشیده بود، زیر نقاب

هر چه رفت از حدیث‌های نهفت

یک به یک با مَنَت بباید گفت

نازپروردهٔ هزار نیاز

پردهٔ رمز بر گرفت ز راز

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

او که بر دو‌، سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

من که شکر به دُر درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

چون در و چون شکر به هم سوده

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن؟

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

گفت شکر که با دُر آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بُدم برابر او

وآن که انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

او که داد آن گهر، نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

مهرهٔ ازرق آورید به دست

وز پی چشم بَد در ایشان بست

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ من

مُهر گنج است بر خزینهٔ من

بر وی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانهٔ خام

کرد بر سنت زناشویی

هر چه باید ز شرط نیکویی

در شکر ریز سور او بنشست

زُهره را با سهیل کابین بست

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

کرد پیرایهٔ عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

دو سبک‌روح را به هم بسپرد

خویشتن زآن میان گرانی برد

کان‌کَنِ لعل چون رسید به کان

جان‌کنی را مدد رسید از جان

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گَزید و گه رطبش

آخر الماس یافت بر دُر دست

باز بر سینه تذرو نشست

مهرهٔ خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مُهر گوهر ز گنج او برداشت

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

چون به سرخی برات راندندش

مَلِکِ سرخ‌جامه خواندندش

سرخی آرایشی نو‌آیین‌ست

گوهر سرخ را بها زاین‌ست

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سَلَبش

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازرآن شد که لطف جان دارد

در کسانی که نیکویی جویی

سرخ رویی‌ست اصل نیکویی

سرخ‌گل‌، شاه بوستان نَبْوَد

گر ز سرخی درو نشان نبود

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پُر سرخ گل هوا را مغز

روی بهرام از آن گل‌افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

دست بر سرخ‌گل کشید دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

 
 
 
مشکلات اینترنت
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]