بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم
روزی از روزهای دیماهی
چون شبِ تیر مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سهشنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامی
شاه با هر دو کرده همنامی
سرخ در سرخ زیوری بر ساخت
صبحگه سوی سرخگنبد تاخت
بانوی سرخرویِ سَقلابی
آن به رنگ، آتشی به لطف، آبی
به پرستاریش میان در بست
خوش بوَد ماهِ آفتابپرست
شب چو مَنجوق برکشید بلند
طاق خورشید را درید پرند
شاه از آن سرخسیبِ شهدآمیز
خواست افسانهای نشاطانگیز
نازنین سر نتافت از رأیش
دُر فشاند از عقیق در پایش
کای فلک، آستانِ درگه تو
قرصِ خورشید، ماهِ خرگه تو
برتر از هر دُری که بتوان سُفت
بهتر از هر سخن که بتوان گفت
کس به گَردَت رسید نتْوانَد
کور باد آن که دید نتواند
چون دعایی چنین به پایان برد
لعلِ کان را به کانِ لعل سپرد
گفت کز جمله ولایتِ روس
بود شهری به نیکوی، چو عروس
پادشاهی درو عمارتساز
دختری داشت پروریده به ناز
دلفریبی، به غمزه جادوبند
گلرخی، قامتش چو سرو، بلند
رخ به خوبی، ز ماه، دلکشتر
لب به شیرینی، از شکر، خوشتر
زُهرهای دل ز مشتری برده
شکر و شمع پیش او مرده
تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش
تنگدلتر ز حلقهٔ کمرش
مشک با زلف او جگرخواری
گل ز ریحانِ باغ او، خاری
قدی افراخته چو سرو به باغ
رویی افروخته چو شمع و چراغ
تازهروییش، تازهتر ز بهار
خوبرنگیش، خوبتر ز نگار
خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ او
نازِ نسرین، دِرمخریدهٔ او
آبِ گُل، خاکِ رهپرستانش
گُل، کمربندِ زیردستانش
به جز از خوبی و شکرخندی
داشت پیرایهٔ هنرمندی
دانش آموخته ز هر نَسَقی
در نبشته ز هر فنی، ورقی
خوانده نیرنگنامههای جهان
جادوییها و چیزهای نهان
درکشیده نقابِ زلف به روی
سرکشیده ز بارنامه شُوی
آن که در دور خویش طاق بوَد
سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟
چون شد آوازه در جهان مشهور
کآمدهست از بهشتِ رضوان حور
ماه و خورشید بچهای زادهست
زَهرهٔ شیر، عطاردش دادهست
رغبت هر کسی بدو شد گرم
آمد از هر سویی شفاعت نرم
این به زور آن به زر همی کوشید
و او زر خود به زور میپوشید
پدر از جستجوی ناموران
کآن صنم را رضا ندید در آن
گشت عاجز که چاره چون سازد
نرد با صد حریف چون بازد؟
دخترِ خوبرویِ خلوتساز
دست خواهندگان چو دید دراز
جُست کوهی در آن دیار، بلند
دور چون دورِ آسمان ز گزند
داد کردن بر او حصاری چست
گفتی از مغز کوه، کوهی رست
پوزش انگیخت وز پدر درخواست
تا کند برگِ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوری
گر چه رنجید، داد دستوری
تا چو شهدش ز خانه گردد دور
در نیاید ز بام و در زنبور
نیز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را ز دزد ناید رنج
وآن عروس حصاری از سر ناز
کرد کار حصار خویش بساز
چون بدان محکمی حصاری بست
رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواری شد
نام او بانوی حصاری شد
دزد گنج از حصار او عاجز
کآهنین قلعه بُد چو روییندز
او در آن دز چو بانوی سقلاب
هیچ دزبانو آن ندیده به خواب
راه بربسته راهداران را
دوخته کام کامگاران را
در همه کاری آن هنر پیشه
چارهگر بود و چابکاندیشه
انجمِ چرخ را مزاجشناس
طبعها را به هم گرفته قیاس
بر طبایع تمام یافته دست
رازِ روحانی آوریده به شست
که ز هر خشک و تر چه شاید کرد
چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه میکند مردم؟
وانجمن را چه میدهد انجم؟
هر چه فرهنگ را به کار آید
وآدمیزاد را بیاراید
همه آورده بود زیر نورد
آن به صورت زن و به معنی مرد
چون شکیبنده شد در آن باره
دل ز مردم برید یکباره
کرد در راه آن حصار بلند
از سر زیرکی طلسمی چند
پیکر هر طلسم از آهن و سنگ
هر یکی دهرهای گرفته به چنگ
هر که رفتی بدان گذرگه بیم
گشتی از زخم تیغها به دو نیم
جز یکی کاو رقیب آن دز بود
هر که آن راه رفت، عاجز بود
وآن رقیبی که بود محرم کار
ره نرفتی مگر به گام شمار
گر یکی پی غلط شدی ز صدش
اوفتادی سرش ز کالبدش
از طلسمی بدو رسیدی تیغ
ماه عمرش نهان شدی در میغ
درِ آن باره کآسمانی بود
چون درِ آسمان، نهانی بود
گر دویدی مهندسی یک ماه
بر درش چون فلک نبردی راه
آن پریپیکر حصارنشین
بود نقاشِ کارخانهٔ چین
چون قلم را به نقش پیوستی
آب را چون صدف گره بستی
از سواد قلم چو طرهٔ حور
سایه را نقش بر زدی بر نور
چون در آن برج، شهربندی یافت
برج از آن ماه بهرهمندی یافت
خامه برداشت پای تا سر خویش
بر پرندی نگاشت پیکر خویش
بر سرِ صورت پرند سرشت
به خطی هر چه خوبتر بنوشت
کز جهان هر که را هوای منست
با چنین قلعهای که جای منست
گو چو پروانه در نظارهٔ نور
پای در نه، سخن مگوی از دور
بر چنین قلعه، مرد یابد بار
نیست نامرد را درین دِز کار
هر که را این نگار میباید
نه یکی جان، هزار میباید
همّتش سوی راه باید داشت
چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشویی
نیکنامی شدهست و نیکویی
دومین شرط آن که از سر رأی
گردد این راه را طلسمگشای
سومین شرط آن که از پیوند
چون گشاید طلسمها را بند
درِ این دژ نشان دهد که کدام
تا ز در جفتِ من شود، نه ز بام
چارمین شرط اگر به جای آرد
ره سوی شهر زیرِ پای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر
پُرسم از وی حدیثهای هنر
گر جوابم دهد چنان که سزاست
خواهم او را چنان که شرط وفاست
شُوی من باشد آن گرامیمرد
کآن چه گفتم، تمام داند کرد
وآن که زین شرط بگذرد تنِ او
خونِ بیشرط او، به گردن او
هر که این شرط را نکو دارد
کیمیای سعادت، او دارد
وآن که پی بر سخن نداند برد
گر بزرگست، زود گردد خُرد
چون ز ترتیب این ورق پرداخت
پیش آن کس که اهل بود انداخت
گفت برخیز و این ورق بردار
وین طبقپوش ازین طبق بردار
بر در شهر شو به جای بلند
این ورق را به تاجِ در دربند
تا ز شهری و لشگری هر کس
کافتدش بر چو من عروس، هوس
به چنین شرط، راه برگیرد
یا شود میرِ قلعه، یا میرد
شد پرستنده، وآن ورق برداشت
پیچ بر پیچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پیکر ماه
تا درو عاشقان کنند نگاه
هر که را رغبت اوفتد، خیزد
خون خود را به دست خود ریزد
چون به هر تختگیر و تاجوری
زین حکایت رسیده شد خبری
بر تمنای آن حدیث گزاف
سر نهادند مردم از اطراف
هر کس از گرمی جوانی خویش
داد بر باد زندگانی خویش
هر که در راه او نهادی گام
گشتی از زخم تیغ، دشمنکام
هیچ کوشندهای به چاره و رأی
نشد آن قلعه را طلسمگشای
وآن که لَختی نمود چارهگری
هم فسونش ز چاره شد سپری
گر چه بگشاد از آن طلسمی چند
بر دگرها نگشت نیرومند
از سر بیخودی و بیرأیی
در سر کار شد به رسوایی
بیمرادی کزو میسر شد
چند برنای خوب در سر شد
کس از آن ره، خلاصدیده نبود
همه ره، جز سر بریده نبود
هر سری کز سران بریدندی
به در شهر برکشیدندی
تا ز بس سر که شد بریده به قهر
کله بر کله بسته شد در شهر
گِرد گیتی چو بنگری همه جای
نبوَد جز به سور، شهرآرای
وآن پریرخ که شد ستیرهحور
شهری آراسته به سر نه به سور
نارسیده به سایه در او
ای بسا سر که رفت در سر او
از بزرگان پادشازاده
بود زیباجوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیر
صید شمشیر او، چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکار
تا شکفته شود چو تازهبهار
دید یک نوشنامه بر در شهر
گرد او صد هزار شیشهٔ زهر
پیکری بسته بر سواد پرند
پیکری دلفریب و دیدهپسند
صورتی کز جمال و زیبایی
بُرد ازو در زمان شکیبایی
آفرین گفت بر چنان قلمی
کآید از نوکش آن چنان رقمی
گِرد آن صورت جهانآرای
صد سر آویخته ز سر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگآویز
چون گریزم که نیست جای گریز
زین هوسنامه گر بدارم دست
آورَد در تنم شکیب، شکست
گر دلم زین هوس به در نشود
سر شود، وین هوس ز سر نشود
بر پرند ار چه صورتی زیباست
مار در حلقه، خار در دیباست
این همه سر بریده شد باری
هیچ کس را به سر نشد کاری
سر من نیز رفته گیر، چه سود؟
خاکیی گشته گیر خاکآلود
گر نه زین رشته باز دارم دست
سر برین رشته باز باید بست
گر دلیری کنم به جانسفتن
چون توانم به ترک جان گفتن؟
باز گفت این پرند را پریان
بستهاند از برای مشتریان
پیش افسون آن چنان پرییی
نتوان رفت بیفسونگرییی
تا زبانبندِ آن پری نکنم
سر درین کار، سرسری نکنم
چارهای بایدم، نه خُرد، بزرگ
تا رهد گوسفندم از دَم گرگ
هر که در کار سختگیر شود
نظم کارش خللپذیر شود
در تصرف مباش خُرداندیش
تا زیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پردهٔ جهان میساز
سست میگیر و سخت میانداز
دلم از خاطرم خرابترست
جگرم از دلم کبابترست
به چنین دل چگونه باشم شاد؟
وز چنین خاطری چه آرم یاد؟
این سخن گفت و لَختی اندُه خورد
وز نفس برکشید بادی سرد
آب در دیده زآن نظاره گذشت
نطع با تیغ دید و سر با تشت
این هوس را چنان که بود نهفت
با کس اندیشهای که داشت نگفت
روز و شب بود با دلی پر سوز
نه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوی تمام
تا در شهر برگرفتی گام
دید آن پیکر نوآیین را
گور فرهاد و قصر شیرین را
آن گره را به صد هزار کلید
جست و سررشتهای نگشت پدید
رشتهای دید صدهزارش سر
وز سر رشته کس نداد خبر
گر چه بسیار تاخت از پس و پیش
نگشاد آن گره ز رشته خویش
کبر از آن کار بر کناره نهاد
روی در جستجوی چاره نهاد
چارهسازی به هر طرف میجست
که ازو بندِ سخت گردد سست
تا خبر یافت از خردمندی
دیوبندی فرشتهپیوندی
در همه توسنی کشیده لگام
به همه دانشی رسیده تمام
همه همدستی اوفتادهٔ او
همه در بستهای گشادهٔ او
چون جوانمرد از آن جهان هنر
از جهاندیدگان شنید خبر
پیشِ سیمرغِ آفتابشکوه
شد چو مرغ پرنده کوه به کوه
یافتش چون شکفته گلزاری
در کجا؟ در خرابتر غاری
زد به فتراک او چو سوسن دست
خدمتش را چو گل میان در بست
از سر فرخی و فیروزی
کرد از آن خضر دانشآموزی
چون از آن چشمه بهره یافت بسی
بر زد از راز خویشتن نفسی
زآن پریروی و آن حصار بلند
وآن که زو خلق را رسید گزند
وآن طلسمی که بست بر ره خویش
وآن فکندن هزار سر در پیش
جمله در پیش فیلسوف کهن
گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حسابهای نهفت
هر چه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چارهجوی، چارهشناس
باز پس گشت با هزار سپاس
روزکی چند چون گرفت قرار
کرد با خویشتن سگالش کار
زآلت راه آن گریوه تنگ
هر چه بایستش، آورید به چنگ
نسبتی باز جُست روحانی
کآرَد از سختیش به آسانی
آن چنان کز قیاس او برخاست
کرد ترتیب هر طلسمی راست
اول از بهر آن طلبکاری
خواست از تیز همّتان یاری
جامه را سرخ کرد، کاین خون است
وین تظلّم ز جور گردون است
چون به دریای خون درآمد زود
جامه چون دیده کرد خونآلود
آرزوی خود از میان برداشت
بانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرم
بلکه خونخواه صد هزار سرم
یا ز سرها گشایم این چنبر
یا سر خویشتن کنم در سر
چون بدین شغل جامه در خون زد
تیغ برداشت، خیمه بیرون زد
هر که زین شغل یافت آگاهی
کآمد آن شیردل به خونخواهی
همّت کارگر در آن دربست
کاو بدان کار زود یابد دست
همّتِ خلق و رأیِ روشن او
دِرع پولاد گشت بر تن او
وآنگهی بر طریق معذوری
خواست از شاه شهر دستوری
پس ره آن حصار پیش گرفت
پی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسید
رخنهای کرد و رقیهای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکند
برگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راه
همه را چنبر اوفکند به چاه
چون ز کوه آن طلسمها برداشت
تیغها را به تیغ کوه گذاشت
بر در آن حصار شد در حال
دُهُلی را کشید زیر دوال
وآن صدا را به گرد بارو جُست
کَند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمد
از سر رخنه، دَر پدید آمد
زین حکایت چو یافت آگاهی
کس فرستاد ماه خرگاهی
گفت کای رخنهبند راهگشای
دولتت بر مراد راهنمای
چون گشادی طلسم را ز نخست
درِ گنجینه یافتی به درست
سر سوی شهر کن چو آب روان
صابری کن دو روز اگر بتوان
تا من آیم به بارگاه پدر
آزمایش کنم تو را به هنر
پرسم از تو چهار چیز نهفت
گر نهفته جواب دانی گفت
با توام دوستی یگانه شود
شغل و پیوند بیبهانه شود
مرد چون دید کامگاری خویش
روی پس کرد و ره گرفت به پیش
چون به شهر آمد از حصار بلند
از در شهر برکشید پرند
در نوشت و به چاکری بسپرد
آفرین زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها که بود بر در شهر
از رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وی آفرین کردند
با تن کشتگان دفین کردند
شد سوی خانه با هزار درود
مطرب آورد و برکشید سرود
شهریان بر سرش نثارافشان
همه بام و درش نگارافشان
همه خوردند یک به یک سوگند
که اگر شه نخواهد این پیوند
شاه را در زمان تباه کنیم
بر خود او را امیر و شاه کنیم
کآن سَرِ ما برید و سردی کرد
وین سَرِ ما رهاند و مردی کرد
وز دگر سو عروس زیباروی
شادمان شد به خواستاری شُوی
چون شب از نافههای مشک سیاه
غالیه سود بر عماری ماه
در عماری نشست با دل خوش
ماه در موکبش عماریکش
سوی کاخ آمد از گریوه کوه
کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
پدر از دیدنش چو گل بشکفت
دختر احوال خویش ازو ننهفت
هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بد
کرد با او همه حکایت خود
زآن سواران کزو پیاده شدند
چاه کندند و درفتاده شدند
زآن هزبران که نام او بردند
وز سر عجز پیش او مردند
تا بدان جا که آن ملکزاده
بود یکباره دل بدو داده
وآن که آمد چو کوه پای فشرد
کرد یکیک طلسمها را خرد
وآن که بر قلعه کامگاری یافت
وز سر شرط رفته روی نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود
تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا که شرط چارم چیست؟
شرط خوبان یکی کنند نه بیست
نوشلب گفت چار مشکل سخت
پرسم از وی به رهنمونی بخت
ور درین ره خرش فروماند
خرگه آن جا زند که او داند
واجب آن شد که بامداد پگاه
بر سر تخت خود نشیند شاه
خواند او را به شرط مهمانی
من شوم زیرِ پرده پنهانی
پرسم او را سؤال سربسته
تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنین کنیم رواست
هر چه آن کردهای تو کردهٔ ماست
بیشتر زین سخن نیفزودند
در شبستان شدند و آسودند
بامدادان که چرخ مینا رنگ
گرد یاقوت بردمید به سنگ
مجلس آراست شه به رسم کیان
بست بر بندگیش، بخت میان
انجمن ساخت، نامداران را
راستگویان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهمانی
بر سرش کرد گوهرافشانی
خوان زرین نهاده شد در کاخ
تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسی آرزو که بر خوان بود
آن نه خوان بود، کآرزودان بود
از خورشها که بود بر چپ و راست
هر کس آن خورد کآرزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه
شد طبیعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص
بر محکها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جای خویش بماند
میهمان را به جای خویش نشاند
پیش دختر نشست روی به روی
تا چه بازیگری کند با شوی
بازیآموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لُعبتباز
از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد
برگشاد و به خازنی بسپرد
کاین به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانیده شد، بیار جواب
شد فرستاده پیش مهمان زود
وآن چه آورده بُد بدو بنمود
مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید
عبره کردش چنان که در گنجید
زآن جواهر که بود در خور آن
سه دیگر نهاد بر سر آن
هم بدان پیک نامهور دادش
سوی آن نامور فرستادش
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج
سنگ برداشت گشت لؤلؤسنج
چون کم و بیش دیدشان به عیار
هم بر آن سنگ سودشان چو غبار
قبضهواری شکر بر آن افزود
آن دُر و آن شکر به یک جا سود
داد تا نزد میهمان بشتافت
میهمان باز نکته را دریافت
از پرستنده خواست جامی شیر
هر دو در وی فشاند و گفت بگیر
شد پرستنده سوی بانوی خویش
وآن ره آورد را نهاد به پیش
بانو آن شیر بر گرفت و بخوَرد
وآن چه زو مانده بُد، خمیر بکرد
برکشیدش به وزن اول بار
یک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دست
داد تا برَد پیکِ راهپرست
مرد بِخْرد ستد ز دست کنیز
پس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دُری جهانافروز
شبچراغی به روشناییِ روز
باز پس شد کنیز حورنژاد
دُر یکتا به لعل یکتا داد
بانو آن در نهاد بر کف دست
عِقد خود را ز یکدگر بگسست
تا دری یافت هم طویلهٔ آن
شبچراغی هم از قبیلهٔ آن
هر دو در رشتهای کشید به هم
این و آن چون یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا داد
بلکه خورشید را ثریا داد
چون که بِخْرَد نظر بران انداخت
آن دو همعِقد را ز هم نشناخت
جز دویی در میان آن دو خوشاب
هیچ فرقی نبد به رونق و آب
مهرهای ازرق از غلامان خواست
کآن دویم را سوم نیامد راست
بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُرد
داد تا آن که آورید، ببُرد
مهربانش چو مُهره با دُر دید
مهر بر لب نهاد و خوش خندید
ستد آن مهره و دُر از سر هوش
مهره در دست بست و دُر در گوش
با پدر گفت خیز و کار بساز
بس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار منست
کاین چنین یاری اختیار منست
همسری یافتم که همسر او
نیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانادوست
دانش ما به زیر دانش اوست
پدر از لطف آن حکایت خوش
با پری گفت کای فریشتهوش
آن چه من دیدم از سؤال و جواب
رویپوشیده بود، زیر نقاب
هر چه رفت از حدیثهای نهفت
یک به یک با مَنَت بباید گفت
نازپروردهٔ هزار نیاز
پردهٔ رمز بر گرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوش
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لؤلؤ ناب
عمر گفتم دو روزه شد دریاب
او که بر دو، سه دیگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که شکر به دُر درافزودم
وآن در و آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوتآلوده
چون در و چون شکر به هم سوده
به فسون و به کیمیا کردن
که تواند ز هم جدا کردن؟
او که شیری در آن میان انداخت
تا یکی ماند و دیگری بگداخت
گفت شکر که با دُر آمیزد
به یکی قطره شیر برخیزد
من که خوردم شکر ز ساغر او
شیر خواری بُدم برابر او
وآن که انگشتری فرستادم
به نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر، نهانی گفت
که چو گوهر مرا نیابی جفت
من که هم عقد گوهرش بستم
وا نمودم که جفت او هستم
او که در جستجوی آن دو گهر
سومی در جهان ندید دگر
مهرهٔ ازرق آورید به دست
وز پی چشم بَد در ایشان بست
من که مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضای او بودم
مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ من
مُهر گنج است بر خزینهٔ من
بر وی از پنچ راز پنهانی
پنج نوبت زدم به سلطانی
شاه چون دید توسنی را رام
رفته خامی به تازیانهٔ خام
کرد بر سنت زناشویی
هر چه باید ز شرط نیکویی
در شکر ریز سور او بنشست
زُهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشک و عود سرشت
کرد پیرایهٔ عروسی راست
سرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبکروح را به هم بسپرد
خویشتن زآن میان گرانی برد
کانکَنِ لعل چون رسید به کان
جانکنی را مدد رسید از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
گاه نارش گَزید و گه رطبش
آخر الماس یافت بر دُر دست
باز بر سینه تذرو نشست
مهرهٔ خویش دید در دستش
مهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشت
مُهر گوهر ز گنج او برداشت
زیست با او به ناز و کامه خویش
چون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش
کاولین روز بر سپیدی حال
سرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رست
زیور سرخ داشتی پیوست
چون به سرخی برات راندندش
مَلِکِ سرخجامه خواندندش
سرخی آرایشی نوآیینست
گوهر سرخ را بها زاینست
زر که گوگرد سرخ شد لقبش
سرخی آمد نکوترین سَلَبش
خون که آمیزش روان دارد
سرخ ازرآن شد که لطف جان دارد
در کسانی که نیکویی جویی
سرخ روییست اصل نیکویی
سرخگل، شاه بوستان نَبْوَد
گر ز سرخی درو نشان نبود
چون به پایان شد این حکایت نغز
گشت پُر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گلافشانی
سرخ شد چون رحیق ریحانی
دست بر سرخگل کشید دراز
در کنارش گرفت و خفت به ناز


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در روز چهارشنبه، بهرام به کاخ سرخ رفته و در آنجا بانوی گنبد سرخ، داستانش را برای بهرام روایت میکند که دختری بود از ولایت روس که بسیار زیبا، خوشقامت، دانا، هنرمند و خوشاخلاق بود که همه او را دوست داشتند و خواستگاران بسیاری داشت اما او در قلعهای بر کوه ساکن شد و به بانوی حصاری معروف گشت. او یک نقاشی از خود بر دروازه شهر نصب کرد و خواستگاران را به مبارزهای برای راهیافتن به قلعه خود دعوت کرد که کسی میتواند به وصال و ازدواج او برسد که به آنجا راه بیابد؛ بسیاری جوانان در راه آن قلعه جان خود را از دست دادند. تا آنکه خواستگاری دانا و ازجانگذشته پیدا میشود که خونخواه تمام جوانان جانباخته میگردد و تمام طلسمهای قلعه را شکسته و در نهایت به سؤالات دشوار دختر درباره عشق و زندگی و ... پاسخ درست میدهد. قصه به پیوند عشق و ازدواج بین آندو منتهی میشود که در آن، زیبایی و احساسات عاشقانه به زیبایی توصیف شدهاند.
روزی از روزهای دیماه که در کوتاهی همچون شبهای تیرماه بود.
ناف هفته: وسط هفته.
روز سیاره بهرام بود و رنگ بهرام؛ و شاه با هر دو همنام و هماهنگ بود.
لباسهایی از رنگ سرخ پوشید و صبح زود به سوی کاخ سرخگنبد رفت.
بانوی گلچهره سقلابی؛ آنکه رُخش در رنگ مثل آتش پُرحرارت و درخشان بود و در لطافت مثل آب، نرم و لطیف. (سقلابی یعنی منسوب به قوم و ناحیه سقلاب)
به پرستاری و مهربانی به او کمر بست؛ براستی زیبا و لذتبخش است ماهِ خورشیدپرست (یعنی داشتن معشوقهی مهربان و عاشقپرست، زیبا و خوش است)
منجوق: گوی و قبه و ماهیچهٔ زرنگار علم و رایت (ناظم الاطباء)
شاه از آن دختر زیبا که همچون سیبی سرخ و شیرین بود خواست تا داستانی خوش برایش تعریف کند.
آن نازنین از خواست او سرپیچی نکرد و او را محترم داشت.
کهای کسی که آسمان، آستان درگاه توست و خیمه تو تا خورشید سر بر کشیده است. (ماه خرگه نشانیاست که بر سر خیمه شاهان مینهادهاند)
تو برتر از هر وصف هستی که بتوان گفت و بهتر از آنکه با کلام بتوان شرح داد.
کسی نمیتواند به گرد پای تو برسد و دشمنان تو کور شوند.
وقتی که اینچنین ثنا و دعایی گفت لبهای سرخش که همچون جواهر بود سخنان ارزشمند را آغاز کرد.
گفت: در یکی از ولایات روس، شهری بود که در زیبایی بینقص بود.
پادشاهی در آن شهر بود آبادگر و اهل آبادانی ...
کسی بود که همه او را دوست میداشتند؛ دختری بود خوشچهره و راستقد و بلندقامت.
چهرهاش به زیبایی ماه خوشایند است و سخنانش همچون شکر، شیرین و خوش بود.
در هنروری دل تمام دانایان را بردهبود و شمع مجلس و شکر خوان کشتهمرده او بودند.
یعنی تَنگ (یا تُنگ) شکر که خود دهانتنگ است و پُر از شکر، در آرزوی لبِ تنگ و شیرینش بود و از این حسرت از کمرِ تنگش تنگدلتر شده بود
مشک سیاه و خوشعطر در حسرت موی زیبای او بود و گل در برابر زیباییهای او همچون خار مینمود.
قدش بلند و راست همچون سرو بود و رویش گرم و تابنده همچون شمع و چراغ.
خنده و چهره شاد او از بهار تازهتر بود و از بتها خوشرنگتر و زیباتر بود.
چشم مست نرگس، خمار چشم او بود (چشم خواب و چشم مست هر دو در شعر یک معنا را دارد) و نازِ گلِ نسرین که (به سپیدی خود مینازد) را با سپیدی خود خریده و کنیز خود کرده بود. (درهم، نقره است و سفید و درمخریده یعنی کنیز)
گلاب، خاک قدم رهپرستانش بود و کنیزانش از گل زیباتر بودند (گُل، کنیزِ کنیزانش بود و کمربند کنیزانش از گل بود. در معنی کمربند ایهام بکار رفته )
در کنار این زیبایی و طنازی، به هنر هم آراسته بود
نَسَق: رشتهٔ علم.
تمام نیرنگنامهها و جادونامههای دنیا را خوانده بود و بسیاری چیزهای سری و پنهانی را میدانست.
مصرع دوم: از اجازهنامه برای قبول شوهر، سرپیچ بود.
آنکه در زمانه یگانه و یکتاست، کی میل به ازدواج کند؟
وقتی که نام او در جهان پیچید؛ همه میگفتند که یک حور از بهشت به زمین آمده است.
(در همهجا پیچیده که) ماه و خورشید بچهای زادهاند، و عطارُد به او، دل و شجاعت شیر بخشیده است.
شفاعت: خواهشگری، میانجیگری برای خواستگاری.
یکی میخواست با زور او را به دست بیاورد و دیگری به زر، و او گنج زر خود را به سختی میتوانست پنهان کند (بهزور اولی یعنی بوسیله زور و بهزور دوم یعنی بهسختی)
پدر او از آنهمه درخواست و جستجو که نامآواران و جنگاوران میکردند اما آن بت زیبا نمیپذیرفت.
درمانده شد که با این همه حریف چگونه چاره بسازد.
وقتی که آن دختر زیبای خلوتساز و در پرده آنهمه خواستگار را دید.
(آن صنم) در آن سرزمین کوهی یافت بلند که چون چرخ فلک و قضای آسمان دستنیافتنی بود
داد که بر روی آن کوه، قلعهای موزون و محکم ساختند که گویی از میان آن کوه، کوهی دیگر برآمده بود (کردن یعنی ساختن)
برگ راهِ رفتن: اسباب سفر و کوچ.
پدرش که او را دوست داشت اگرچه از دور شدن او غمگین شد اما به او اجازه داد.
بلکه شهد خود را از سرای پدر دور کند که دیگر خواستگاران (مانند زنبور) مزاحم آن سرا نشوند
همچنین آن دختر مثل گنجی بود و بهتر بود که در قلعهای امن باشد.
بساز: آماده و مجهز، کوک.
وقتی که قلعهای بهآن استحکام ساخت، به آنجا رفت و در آنجا ساکن شد.
وقتی که امن شد و در آن حصار و قلعه جایگرفت به «بانوی حصاری» معروف گشت.
هوش مصنوعی: دزد نتوانست به گنج او دسترسی پیدا کند، زیرا قلعهاش بهقدری محکم و مقاوم بود که مانند قلعهای از آهن و فولاد است.
دز بانو: بانوی دز، ملکه.
راهدار: در اینجا یعنی راهزن و دزد. کامگار: در اینجا یعنی زورمند، دلاور.
هوش مصنوعی: در هر کاری، آن هنرمند ماهر، میانساز و سریعالذهن بود که به راحتی مشکلات را حل میکرد.
هوش مصنوعی: نجوم و حرکت ستارهها را کسی میشناسد که میتواند مزاج و خصلتهای مختلف انسانها را با هم مقایسه کرده و درک کند.
هوش مصنوعی: از طبیعت همه موجودات، به چه ترتیبی، حقیقت روحانی و رازهای آن کشف شده و در دست ما رسیده است.
هوش مصنوعی: هر چیزی در طبیعت با ویژگیهای خود، قابلیتهای خاصی دارد؛ مثلا آب میتواند گرم شود و آتش نیز میتواند سرد شود. این بیان به تغییرات و تحولات در عالم هستی اشاره دارد که ممکن است به طرز شگفتانگیزی رخ دهد.
(رازها را دانسته بود) که چه چیز آدمی را مردم و شریف میکند و چه چیز نور و روشناییبخشِ انجمن است
هوش مصنوعی: هر چیزی که برای فرهنگ مفید است و به انسان بهبود و پیشرفت میبخشد.
هوش مصنوعی: همه چیز را در زیر بار و فشار نورد (یعنی در جنگ یا تلاش) به گونهای به شکل زن و در معنا به صورت مرد (با صفات و ویژگیهای مردانه) آورده بود.
شکیبنده: صبور و قانع. باره: حصار، قلعه.
هوش مصنوعی: بهرام برای ورود به آن دژی که بلند و مستحکم است، چند طلسم با تدبیر و هوشیاری درست کرد.
آن طلسم و جادوها، پیکرهایی از سنگ و آهن بودند بیرحم و دَهره بهدست. (دهره یعنی تبرداس)
هوش مصنوعی: هر کسی که به آن محل رفت، از ترس زخمهای تیغها به دو قسمت تقسیم شد.
بجز یکی که آن نگهبان دز بود کسی راه قلعه را نمیتوانست برود. (رقیب: نگهبان)
آن نگهبان هم که معتمد بود مسیر را با احتیاط و گامشمار میرفت.
اگر یکقدم از صدقدم را اشتباه برمیداشت سر از تنش جدا میشد.
از یک طلسم، شمشیر میخورد و ماه عمرش در ابر مرگ فرومیرفت.
باره: قلعه.
هوش مصنوعی: اگر مهندسی یک ماه به در این گنبد سرخ دویده باشد، باز هم مانند فلک نتوانستهاید راهی به آنجا پیدا کنید.
مصرع دوم: نقاش ماهر و بسیار زبردستی بود.
هوش مصنوعی: وقتی که با قلم به ترسیم و طراحی پرداختی، آب را مانند صدف در هم فشردی و به آن شکل و رنگ دادی.
سیاهی قلم را چنان بر نور و سپیدی میکشید گویی که زلف حور است که بر نور کشیده شده.
وقتی که از آن قلعه، دلتنگ شد و قلعه از آن ماه، سعادتمند. (برج: قلعه || منزلگاه ستارگان.)
پرند: حریر، ابریشم، در اینجا منظور پرده و تابلو نقاشی است.
صورت: نقاشی، پُرتره.
هوش مصنوعی: هر کسی که آرزوی من را دارد، باید بداند که من در این قلعه منزل دارم، که جایگاه و مأمن من است.
هوش مصنوعی: گفت مثل پروانهای که در انتظار نور است، نزدیک شو و از دور صحبت نکن.
هوش مصنوعی: در این قله (قلعه) زیبا، تنها مردان شجاع و با جرات میتوانند وجود داشته باشند و در دژ (دِز) اینجا، برای افراد ناتوان و ترسو جایی نیست.
هوش مصنوعی: هر کسی که بخواهد این معشوق را داشته باشد، تنها یک جان کافی نیست و باید هزاران جان فدای او شود.
هوش مصنوعی: برای کسی که میخواهد به عشق و ارتباط عاطفی بیندیشد، چهار شرط اساسی وجود دارد: نخست، همت و تلاش در مسیر آن باید وجود داشته باشد و دوم، باید به شرایط و معیارهای آن عشق توجه کرد.
هوش مصنوعی: شرط اول در این ازدواج، داشتن نام نیک و نیکویی است.
هوش مصنوعی: دومین شرط این ازدواج این است که این مسیر باید بر پایهٔ تدبیر و عقل پیش برود تا بتواند طلسمها را بگشاید.
هوش مصنوعی: سومین شرط این است که وقتی ارتباط و پیوندی ایجاد میشود، طلسمها نیز باز میشوند و از بین میروند.
هوش مصنوعی: در این دژ که بهمثابه قلعهای است، باید مشخص شود که چه کسی در ورودی آن حاضر میشود و آیا همسطح با من به داخل میآید یا فقط از بالای آن (بام) دیده میشود.
هوش مصنوعی: چهارمین شرط این است که اگر رهبری در این راه به جایی برسد، باید مسیرش به سمت شهر باشد و در این مسیر موفقیتها و دستاوردهای او را به زیر پایش بگذارد.
هوش مصنوعی: وقتی که به پیشگاه پدرم برسم، از او درباره داستانهای هنر و هنرمندان میپرسم.
هوش مصنوعی: اگر او به سوال من پاسخی بدهد که شایسته است، مثلاً به گونهای که انتظار میرود وفادار بماند، من نیز او را به همان شیوهای که شایستهاش است، مورد احترام قرار خواهم داد.
هوش مصنوعی: همسر من باید آن مرد بزرگ و محترم باشد که هرچه من گفتهام، بهطور کامل میداند و درک میکند.
هوش مصنوعی: هر کسی که از این شرط بگذرد، جسم او به خون بیحساب و بیقید و شرط خود دچار است.
هوش مصنوعی: هر کسی که این شرط را به خوبی رعایت کند، گنجی از خوشبختی و سعادت خواهد داشت.
هوش مصنوعی: هر کسی که به سخن و گفتار اهمیت ندهد، حتی اگر مقامش بزرگ باشد، به زودی از مقامش کاسته خواهد شد و کوچک و بیارزش میشود.
هوش مصنوعی: وقتی ورقها را به نظم و ترتیب کنار گذاشت، آن را به فردی که شایستگی و فهم لازم را داشت تقدیم کرد.
هوش مصنوعی: به او گفتند که بلند شو و این ورق را بردار و این پوشش را هم از روی این طبق (غذا یا ظرف) بردار.
هوش مصنوعی: به دروازهی شهر برو و در محل بلندی قرار بگیر، این ورق را به تاج دربند (دروازه) بده.
هوش مصنوعی: اگر کسی به زیبایی و جذابیت من، از شهر و لشکر بیفتند، مثل عروس، به او حسادت میکند و آرزوی او را دارد.
هوش مصنوعی: او (دختر پادشاه) در اینجا میگوید که به چنین شرطی باید یکی از دو کار را انجام دهد؛ یا باید راه را ادامه دهد یا به فرماندهی قلعه برسد.
پرستنده: فرمانبردار، خدمتکار. یعنی آن خدمتکار، ورق (پرند) را برداشت و پیچ بر پیچ، راه شهر را پیمود.
پیکر: تصویر، نقاشی.
هوش مصنوعی: هر کس که به شوق و علاقهاش بیفتد، باید خون خود را به دست خود بریزد؛ یعنی برای رسیدن به خواسته و عشقش باید قربانی کند و تلاش نماید.
هوش مصنوعی: خبر این داستان به هر کسی که بر تخت نشسته و دارای تاج است، رسید.
حدیث گزاف: قصه باورنکردنی.
هوش مصنوعی: هر کسی بخاطر شادابی و لذتهای جوانیاش زندگیاش را نابود کند.
هوش مصنوعی: هر کسی که در راه او (بهرام) قدم گذاشته، بر اثر زخم شمشیر، دشمنش به آرزوی خود (پیروزی) میرسد و شکست میخورد.
هوش مصنوعی: هیچکس که در تلاش برای نجات دادن آن قلعه به فکر چاره و تدبیر افتاده باشد، موفق به شکستن طلسم آن نشده است.
هوش مصنوعی: کسی که مدتی فکر کرد و راه حلی پیدا کرد، خود او نیز به وسیلهٔ همین راه حل، فریب خورده و در دام آن افتاد.
هوش مصنوعی: با اینکه او طلسمی را که برطرف کرده بود، گشوده است، اما بر دیگران قدرتی پیدا نکرد.
هوش مصنوعی: به خاطر نداشتن هوش و اختیار، در کارهایی که انجام میدهد، به رسوایی و سرافکندگی میرسد.
بیآنکه مراد و آرزویی از او برآورده شود چندین جوان خوب، جان باخت.
هوش مصنوعی: هیچکس از آن راه نجات نیافت و همه چیز در آنجا به جز سرهای بریده چیز دیگری نبود.
هوش مصنوعی: هر سَری که از بدن سران (رؤسای) جامعه جدا میشد، در شهر به حالت عبرت و نمایش به نمایش میگذاشتند.
هوش مصنوعی: چون به خاطر جنگ و خشم، سرهای زیادی بریده شده و در خیابانها به نمایش گذاشته شده، به این ترتیب سرها روی هم انباشته و به شکل تودهای در شهر ظاهر شده است.
اگر در سراسر جهان بگردی هر شهری فقط در سور و جشن، شهرآرای و تزیین میشود.
(اما) آن پریرخ که یک حور درپرده و مستور بود آن شهر را به سرهای بریده شهرآرا کرده بود نه تزیین جشن. (ستیره حور: حور مستور و درپرده، حور مخصوص.)
هوش مصنوعی: بسیاری از سرها به سایهاش نرسیدهاند و سرهایی که در آنجا قرار دارند، در فکر او هستند.
هوش مصنوعی: زیباجوانی از خانوادههای بزرگ و nobility (نجیبزادگان) پادشاهی به شمار میرفت و شخصیتش آزاده و آزادمنش بود.
هوش مصنوعی: این جوان، هم زیرک است، هم نیرومند، هم زیبا و هم دلیر؛ او به شکار میرود و با شمشیرش به دنبال صید، چه گور و چه شیر، است.
هوش مصنوعی: روزی به سمت شکار از شهر خارج شد تا دلش شاد و مانند بهار تازه و شکوفا شود.
هوش مصنوعی: بهرام در راه شکار، یک نوشنامه (نامهای که خبر خوشی به همراه دارد) را بر در شهر دید که دور آن صد هزار شیشه سم وجود داشت. این به شدت نشاندهنده خطر یا تهدیدی است که ممکن است در کمین باشد.
بسته: (نقش) بسته، نگاشته.
در زمان: فورا. در آن.
هوش مصنوعی: از آن قلمی که با نوکش، چنین نقش زیبا و دلفریب را ترسیم میکند، ستایش و تحسین میکنم.
هوش مصنوعی: به دور آن چهره جذاب و زیبا، صدها موی بلند آویزان است که از سر تا پای او را زینت میدهد.
گوهر نهنگآویز: گوهری که بر نهنگ آویخته و در هوسِ بردن آن، بیم جان هست.
هوش مصنوعی: این اشتیاق و آرزویی که دارم، اگر رها کنم، در وجودم صبر و استقامت میآورد، در غیر این صورت، من را در هم خواهد شکند.
هوش مصنوعی: اگر دل من از این آرزو نتواند برگردد، سرم در این آرزو نخواهد ماند و این آرزو هم از سر من دور نخواهد شد.
هوش مصنوعی: اگرچه پرند (پرنده) به خودی خود زیبایی دارد، اما مار در حلقه و خار در دیبا (پارچه راحیل) هم زیبایی خاصی دارند که در عین حال میتواند خطرناک یا زشت باشد. این بیت به این معناست که برخی زیباییها ممکن است ظاهری فریبنده داشته باشند و در واقع خطرزا یا ناپسند باشند.
هوش مصنوعی: با اینکه افراد زیادی کشته شدند و سرشان از بدن جدا شد، اما هیچ کسی برای این مشکلات و خطرات کاری نکرد و به فکر چاره نیفتاد.
هوش مصنوعی: هر چقدر هم که سر من بریده شده و از بین رفته، دیگر چه فایدهای دارد؟ حالا که من هم به خاک تبدیل شدهام و در خاک قرار گرفتهام.
هوش مصنوعی: اگر از این رشته که به زندگی و وجود مرتبط است، دست نکشیم، باید سرمان را به این رشته برسانیم و برای ادامه زندگی تلاش کنیم.
هوش مصنوعی: اگر در دلیر بودن، خود را به خطر بیندازم و جانم را فدای شجاعت کنم، چگونه میتوانم از جان دست بکشم و آن را ترک کنم؟
هوش مصنوعی: او (دختر پادشاه) میگوید که این پرنده را پریها بهخاطر مشتریان (دوستداران، خواستگاران) گرفته و در اختیار دارند.
هوش مصنوعی: نمیتوان به افسون آن پری دست یافت مگر اینکه یک جادوگر یا افسونگر آنجا باشد که قدرت تفسیر و تاثیرگذاری داشته باشد.
هوش مصنوعی: برای اینکه نتوانم با آن پری ارتباط برقرار کنم، باید به این موضوع مهم بهطور جدی و دقیق توجه کنم و عجولانه عمل نکنم.
هوش مصنوعی: باید چارهای بیندیشم، نه کارهای جزئی بلکه باید کاری عمده انجام دهم تا گوسفندم از چنگ گرگ نجات یابد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در کارهایش سختگیری و دقت زیادی به خرج دهد، احتمال اینکه کارش دچار اشتباه و مشکل شود، بیشتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: به منظور جلوگیری از به وجود آمدن آسیبهای بزرگ، نباید در امور با طرز تفکر کودکانه و فکر کمعمق عمل کرد و تصرف کرد.
هوش مصنوعی: زندگی را مانند سازی در نظر بگیر که باید آن را با دقت و توجه بنوازیم؛ باید نرمی و ملایمت را با قاطعیت و جدیت ترکیب کنیم تا کارها به خوبی پیش بروند.
هوش مصنوعی: دل من بدتر از یادهای ناگوارم آزرده است و حالتی بدتر از آن زخمهای دلم دارم که به اندازه کباب سوزاننده است.
هوش مصنوعی: با این دل چگونه میتوانم شاد باشم؟ و از این خاطرات چه چیزی یاد بکنم؟
هوش مصنوعی: بهرام این کلمات را گفت و لحظهای اندوهگین شد و سپس از او نفس عمیقی کشید که نشاندهندهی احساس سردی و غم او بود.
(از حسرت آن پریرخ) اشک در چشم و گریان، از تماشا(ی نقاشی) گذشت و خطر مرگ را در پیش چشمش دید. (نطع و شمشیر، ابزار گردنزدن بوده است)
هوش مصنوعی: بهرام، این آرزوی خود را بهگونهای پنهان کرده که هیچکس از آن خبر ندارد و هیچگاه دربارهٔ افکارش با کسی صحبت نمیکند.
هوش مصنوعی: بهرام روز و شب را با دلی آتشین و پر از احساس میگذرانید، نه شبهایش شبهای بدی بود و نه روزهایش روزهای خوشی.
هوش مصنوعی: هر صبح با آرزوی محقق شدن تمام آرزوها به راه میرفتی و وارد شهر میشدی.
هوش مصنوعی: بهرام، آن پیکر جوان و نوظهور را دید که گور فرهاد و قصر شیرین در آنجا واقع شدهاند.
هوش مصنوعی: بهرام در تلاش بود تا به گرهای که در کارش پیش آمده، راه حلی پیدا کند، اما با وجود صد هزار کلید، نتوانست سرنخی برای حل مشکلش پیدا کند.
هوش مصنوعی: بهرام در بین انبوهی از گرهها و مشکلات، هیچ نشانهای از موفقیت یا کمکی نمیبیند و از جایی خبر و راهنمایی دریافت نمیکند.
هوش مصنوعی: هرچند افراد زیادی از جلو و عقب به او حمله کردند، اما او نتوانست گرهی که به رشتهٔ کار خود زده بود را باز کند.
هوش مصنوعی: بهرام، با خودخواهی و تکبر، از کار خود دست برداشت و به کنار رفت تا راهی برای حل مشکل پیدا کند.
هوش مصنوعی: او به هر سمتی در تلاش بود تا راهی پیدا کند که بندهای سخت و محکمی که او را در تنگنا قرار دادهاند، سست و راحت شود.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام از هوش و عقل دیوی که در بند است و به شکل فرشتهای دگرگون شده، مطلع شد،
هوش مصنوعی: او (دیوبند) در همه جا سعی کرده که کنترل و مدیریت داشته باشد و به همه چیز و هر دانشی دست یافته است.
همدست: در اینجا یعنی همزور. حریف در کُشتی.
هوش مصنوعی: چون جوانمرد (بهرام) از هنرمندان و کسانی که تجربیات و مشاهدات خود را در دنیا به اشتراک میگذارند، خبرهایی را شنید.
هوش مصنوعی: جوانمرد (بهرام) در برابر سیمرغ که نماد زیبایی و شکوه آفتاب است، به مانند پرندهای در حال پرواز از کوه به کوه دیگر، در حال حرکت و جستجو است.
هوش مصنوعی: بهرام به دختری برخورد کرد که زیباییاش مانند شکوفههای یک گلزار بود، اما در جایی بسیار ویران و خراب.
ملتمسانه از او کمک خواست و همچون گل و عالی، او را خدمتکرد. (بهفتراک کسی دست زدن: یعنی بهکسی پناه بردن. فتراک: لگام اسب. سوسن گلی است ساقهنرم)
خضر کسیاست که بهچشمه آب حیات دست یافته و برخوردار از علم لدُنی است.
هوش مصنوعی: زمانی که از آن چشمه، که نماد دانش یا آگاهی است، بهرهمند شد، بسیار از رازهای وجود خود آگاه شد و از آن آگاهی نفس عمیق کشید.
هوش مصنوعی: به خاطر آن پریرو و آن دیوار بلند، و بهخاطر آسیبی که از او به مردم میرسد.
هوش مصنوعی: آن طلسمی که بر راه خود گذاشت و آن هزار سر که در مسیرش انداخت.
هوش مصنوعی: فیلسوف کهن همه چیز را بهروشنی بیان کرد و هیچ چیزی را پنهان نکرد.
هوش مصنوعی: فیلسوف از رازها و معلومات پنهانی که در دل داشت، هر آنچه که به حال او (بهرام) لازم بود را با او در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: چون آن فردی که در پی چاره و راحل بود، فهمید و به راه حل رسید، با هزاران تشکر و قدردانی بازگشت.
هوش مصنوعی: مدتی که گذشت، به آرامش رسید و با خود اندیشید که کارهایش را سامان دهد.
هرچه بایستش: هر چه لازم داشت.
هوش مصنوعی: نسبت یا ارتباطی میان او (روحانی) وجود دارد که از سختی و مشکل به سادگی و راحتی میرسد.
هوش مصنوعی: او از قیاس و مقایسهی خود، طوری عمل کرد که باعث شد هر نوع طلسم و جادو بهدرستی و منظم شکل بگیرد.
هوش مصنوعی: بهرام به خاطر طلبکاری اول از همتایان تیزهوش و زیرک خود یاری میخواهد.
هوش مصنوعی: جامه را به رنگ سرخ درآورد زیرا این خون است و این فریاد ناشی از ظلم و ستم دنیاست.
هوش مصنوعی: به محض اینکه به دریا یا جمعیت خون رسید، لباسش را که به خاطر دیدن خون به خاطر این وضعیت نمایان گشت، به سرعت خونین شد.
هوش مصنوعی: او (بهرام) آرزوهای خود را کنار گذاشت و همچنین انتقادات و نکوهشهای دنیا را نیز به فراموشی سپرد.
هوش مصنوعی: او میگوید که من برای خودم رنج نمیبرم، بلکه برای انتقام خون افرادی که در اثر ظلم کشته شدهاند، رنج میکشم.
هوش مصنوعی: یا این که از سرها و مشکلات بیفزایم، یا این که خودم را هم به این درد و رنج دچار کنم.
هوش مصنوعی: بهرام برای انتقام از کسی که به این کار (شغل) مشغول است، دشنه خود را خونین کرد و از خیمه بیرون آمد.
هوش مصنوعی: هر کسی که از این کار (آگاهی به جنگ و خونریزی) خبر یابد، آن دلیر (بهرام) به خاطر انتقام خون نعمتخورده خود به پا میخیزد.
هوش مصنوعی: همت و تلاش کارگران در آنجا به قدری موثر است که همان کار باعث میشود آنها به سرعت به نتیجه و موفقیت برسند.
دِرع: زره.
دستوری: اجازه، رُخصت.
هوش مصنوعی: بهرام پس از یک تصمیم و تدبیر، به سمت آن دژ حرکت کرد تا به کارهای خود رسیدگی کند.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیک آن طلسم رسید، آسیب یا شکاف کوچکی به وجود آورد و جایی را به سادگی باز کرد.
هوش مصنوعی: طلسم، هر نیرنگ و فریبی را که داشته باشد، با پارهکردن آن، بیاثر میشود و پیوند آن را باز میکند.
هوش مصنوعی: هر طلسمی که در مسیرش مشاهده کرد، همه را به دام انداخت و به چاه انداخت.
هوش مصنوعی: در این بیت، وقتی طلسمها از کوه برداشته شدند، تیغها (سلاحها) را بر روی تیغ کوه قرار داد. به عبارت دیگر، دشمنان را خنثی کرده و قدرت خود را تقویت کرده است.
دهل زیر دوال کشید: دهل زد.
مصرع اول: بازگشت بانگ دهل (صدا) را بر گرداگرد قلعه امتحان کرد. (برای پیدا کردن درب قلعه که مخفی بوده است)
هوش مصنوعی: وقتی صدا به رخنهای که وجود داشت نفوذ کرد، در آن رخنه باز شد و نمایان شد.
هوش مصنوعی: از این حکایت، وقتی آگاهی حاصل شد، کسی را فرستاد تا ماه را از خرگاه (محل تابشاش) خبر کند.
هوش مصنوعی: گفت: ای کسی که مشکلگشای درهای بسته و راهنمایی برای دستیابی به کامیابی و سعادت هستی.
هوش مصنوعی: زمانی که طلسم را از ابتدا گشودهای و توانستهای به گنجینه دسترسی پیدا کنی، این نشاندهندهی نیکی و شایستگی توست.
هوش مصنوعی: به شهر برو و مانند آب روان سبر و شکیبایی پیشه کن، اگر بتوانی دو روز صبر کن.
هوش مصنوعی: من وقتی به درگاه پدرم برسم، میخواهم استعداد و مهارت تو را امتحان کنم.
هوش مصنوعی: از تو چهار سؤال پنهان میکنم؛ اگر بتوانی به آنها پاسخ بدهی، نشاندهندهٔ استعداد و دانشت است.
هوش مصنوعی: دوستی من با تو به قدری عمیق و خالص خواهد شد که ارتباط و کار ما بدون هیچ دلیلی به هم پیوند میخورد.
هوش مصنوعی: مرد وقتی که موفقیت و کامیابی خود را دید، از آنجا روی برگرداند و به سوی جایی دیگر رفت.
هوش مصنوعی: چون به شهر رسید، از دیوار بلند آن، پرچمی را به نشانه پیروزی به اهتزاز درآورد.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به این است که آفرین (خداوند) به دستور بهرام ناراحت شده زنده میشود و در نتیجه، آفرین را به چاکری (خدمتگزاری) میسپارد. این بیان، بازتابی از قدرت و تاثیر عمل بهرام در زندگی و مرگ است.
هوش مصنوعی: چندین سر که در دروازهٔ شهر قرار داشت، به خاطر خشم و انتقام، با بندهایی (رسن) پایین کشیده شد.
هوش مصنوعی: بهرام دستور داد تا بر او آفریدهها و مدحهایی بگویند و بر تن کشتهشدگان، در زیر خاک، دفن کردند.
هوش مصنوعی: بهرام به سوی خانه رفت و با هزاران سلام و درود، نوازندهای را آورد و سرود و آواز خوشی را آغاز کرد.
هوش مصنوعی: مردم شهر بر سر بهرام، سنگ و گل و گیاه میپاشیدند و تمام در و بام خانهاش را با زیورهای زیبا آراسته کرده بودند.
هوش مصنوعی: همه به طور جداگانه سوگند خوردند که اگر شاه (بهرام) نخواهد، این ازدواج (این پیوند) صورت نمیگیرد.
هوش مصنوعی: ما در این زمان، شاه را نادیده میگیریم و بر خود او را امیر و سلطانی میسازیم.
هوش مصنوعی: کسی که سرِ ما را برید، ما را از زندگی و احساسات جدا کرد، اما حالا کسی پیدا شده که ما را نجات میدهد و با مردانگیاش به ما کمک میکند.
هوش مصنوعی: از طرف دیگر، عروس زیبا و خوشحال شد چون خواستگار او آمد.
هوش مصنوعی: در اینجا به تشبیه شب به مشک سیاه و عطر خوش آن اشاره شده است. این شب زیبا و دلانگیز که مانند عطر خوش گل غالیه (عطری خوشبو) است، بر روی صورت ماه نشسته و زیبایی آن را بیشتر کرده است.
هوش مصنوعی: بهرام در زیر نور ماه و در حالی که خوشحال است، بر صندلی نشسته و اطرافش را افرادی که عماریها (باجمع جماعت) به دوش دارند، همراهی میکنند.
هوش مصنوعی: از کوه گریوه به سمت کاخ آمد و کاخ به خاطر او همانند شکوفه زیبا و با شکوه شد.
هوش مصنوعی: پدر از دیدن دخترش بسیار خوشحال و شاد شده و از روی شوق مانند گلی که شکفت، گلایهها و احوالات خود را از او پنهان نمیکند.
هوش مصنوعی: هر چیزی که برای او پیش آمد، چه خوب و چه بد، تمام آن را به او گفت.
هوش مصنوعی: سوارانی که از ترس به او فرار کردند، گرفتار چاه شدند و به آن در افتادند.
هوش مصنوعی: از آن هزبران (شکارچیان) که نامشان را بیان کردند، مردان از سر ناتوانی و ذلت به او (بهرام) تسلیم شدند.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که تا جایی که آن پسر شاه به حضور آمد، ناگهان دل به او سپرد.
هوش مصنوعی: آن کسی که مثل کوه استوار و قوی وارد شد، طلسمها را یکی یکی شکست.
هوش مصنوعی: آن کسی که بر قلعهٔ کامیابی رسید و وقتی شرطها را کنار گذاشت، سرش را بالا نگه داشت و دلسرد نشد.
هوش مصنوعی: چون سه شرط از چهار شرط انجام شده است، روشن است که چگونه شرط چهارم هم باید به انجام برسد.
هوش مصنوعی: شاه پرسید که شرط چهارم چیست؟ شرط خوبان این است که همه در کارهای خوب با هم یکدل و همصدا باشند، نه اینکه بیست نوع نظر و خواسته داشته باشند.
هوش مصنوعی: دختر نوشلب (نوشلب، نام دختر پادشاه اقلیم چهارم است) میگوید که چهار مشکل دشوار دارم و قصد دارم از او (بهرام) راهنمایی و کمک بگیرم تا بخت من یاری کند.
هوش مصنوعی: اگر در این مسیر (زندگی) الاغ (سمبل آدمی بیهدف) بماند، باید به جایی برود که خودش میداند (یعنی بر اساس آگاهی و دانستههایش عمل کند).
هوش مصنوعی: شاه ناچار است که صبح زود بر روی تخت سلطنت خود بنشیند.
هوش مصنوعی: او به دعوت مهمانی میخواند که در ضمن آن، خواسته است که زیر پرده و بهطور پنهانی با یکدیگر دیدار کنند.
هوش مصنوعی: من از او سؤالی میپرسم که جوابش را به صورت نامحسوس و غیرمستقیم بدهد.
هوش مصنوعی: شاه گفت: ما نیز همین کار را انجام دهیم، زیرا هر آنچه تو انجام دادهای، حاصل کار ماست.
هوش مصنوعی: پس از این صحبتها، دیگر چیزی بیشتر از این نگفتند و به اتاق استراحت رفتند تا استراحت کنند.
هوش مصنوعی: صبح که آسمان به رنگ آبی روشن درآمد و مانند یاقوت سرخ درخشید، برای نشستن بر سنگی آماده شدم.
هوش مصنوعی: شاه به رسم و سنن کیانیان، مجلس را سامان داد و برای خدمت به بندگانش، بخت را در میان آن مجلس قرار داد.
هوش مصنوعی: در این محفل، بزرگان و نامآوران را گرد آوردند، کسانی که راستگو و درستکار هستند و به نوعی در زندگی رستگارند.
هوش مصنوعی: شاهزاده را به مهمانی دعوت کردند و بر سر او جواهرات درخشان ریختند.
هوش مصنوعی: در کاخ، سفرهای زرین پهن شده است و به سبب قرار گرفتن آن، فضا و محیط باریک و تنگ به نظر میرسد، در حالی که باید جایی وسیع و بزرگ باشد.
هوش مصنوعی: آرزوهای زیادی که بر این خوان عرضه شده بودند، تنها آرزو بودند و نه چیز دیگری، زیرا این خوان خاص برای برآورده شدن آرزوها ترتیب داده شده است.
هوش مصنوعی: هر کس از خوراکیهایی که بر سر سفره بود، آنچه را که آرزویش را داشت، خورد.
هوش مصنوعی: زمانی که خورش به اندازه و به مقدار مناسب خورده شود، طبیعت انسان هم در حالت خوب و تازهای قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: شاه دستور داد تا در مجلس خاص، وزن و کیفیت طلاها را بسنجند و معیاری برای خالص بودن آنها تعیین کنند.
هوش مصنوعی: بهرام خود به داخل رفت و در جای خود نشسته ماند، اما میهمان را در جای خودش نشاند.
هوش مصنوعی: بهرام به رُوی دختر نشسته تا ببیند او با شوهرش (که در واقع منظور از "شوی" همان بعبارتی "محبوب" یا "همسر" است) چه هنری و یا نمایشگری از خود نشان میدهد.
هوش مصنوعی: دختر با مهارت و هنرمندی بازی را در دست گرفته و از پشت پرده نمایشی آغاز کرده که او را به عنوان بازیگر معرفی میکند.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه اقلیم چهارم، دو لؤلؤی کوچک را که از گوشش درآورد، به خزانهای سپرد.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به این دارد که وقتی آنچه را که به مهمان آوردهاند به او رساندند، باید به سرعت پاسخی به او داده شود.
هوش مصنوعی: فرستاده بهسرعت به سوی مهمان رفت و آنچه را که آورده بود، به او نشان داد.
عَبره کرد: تفسیر کرد.
هوش مصنوعی: از آن جواهری که مخصوص سه نفر دیگر بود، بر سر آن مرد لؤلؤی خُرد گذاشت.
هوش مصنوعی: به بهرام پیک (پیک نامه) دادند تا به سوی آن شخص معروف (نامور) بفرستد.
هوش مصنوعی: دلاوری که دل سنگی داشت، وقتی لؤلؤهای پنجگانه را دید، چند سنگ برداشت و به اندازهگیری لؤلؤها پرداخت.
سودشان: ساییدشان، آنها را آسیاب کرد.
قبضهواری شکر: بهاندازه یک مشت، شکر.
هوش مصنوعی: به بهرام دستور دادند تا به سمت مهمان برود و او هم متوجه نکتهای شد.
هوش مصنوعی: پرستنده از کسی خواسته بود که یک جام شیر به او بدهد، او نیز شیر را در جام ریخت و گفت: این را بگیر.
هوش مصنوعی: پرستنده به سمت دختر پادشاه رفت و آن هدیهای که آورده بود را به او تقدیم کرد.
هوش مصنوعی: بانو آن عسل را برداشت و خورد و آن چیزی که از آن باقی مانده بود را هم ورز داد تا خمیر شود.
هوش مصنوعی: بانو آن شیر را به دقت و با احتیاط برداشت و حتی به اندازهٔ یک تار مو هم از آن کم نکرد.
هوش مصنوعی: یک انگشتری را که اندازهاش بزرگتر شده بود، از دستش خارج کرد تا فرستاده یا پیامآور را به راه بفرستد.
هوش مصنوعی: مرد عاقل و دانا، انگشتری را از دست کنیز گرفت و آن را بر انگشت خود زد و حالا آن انگشتر برایش ارزشمند و گرانبها شده است.
مصرع دوم: گوهر شبچراغی بود درخشان همچون خورشید.
هوش مصنوعی: دختر کنیز حورنژاد که زیبایی بینظیری دارد، دوباره آن مروارید بیهمتا را به جای لعل بینظیری که در دست داشته، تقدیم کرد.
هوش مصنوعی: بانو آن در (درب) را در دستش بهدست گرفت و نوار (عقد) خود را از یکدیگر جدا کرد.
هوش مصنوعی: تا اینکه متوجه شد که آن دختر از خانواده و قبیلهٔ همان شبچراغ (که استعاره از عشق و زیبایی است) است.
هوش مصنوعی: هر دو نفر (بهرام و دختر پادشاه) به هم وصل شدهاند و ارتباطی برقرار کردهاند که نه به اندازهای بیشتر است و نه کمتر.
هوش مصنوعی: پرستنده (خدمتگزار) به دریا رفت و خورشید را به ستارهٔ ثریا (استارهای در آسمان) تقدیم کرد، یعنی در تلاش است تا چیزهای باارزش و زیبا را به یکدیگر پیوند بزند.
به خُرد یعنی با دقت
هوش مصنوعی: در هیچ یک از آن دو نفر خوشاب (دختری زیبا) که در میان آن دو نفر بودند، هیچ تفاوتی از نظر زیبایی و رونق (جذبکنندگی) وجود نداشت.
هوش مصنوعی: بهرام از غلامانش میخواهد که مهرهای آبیرنگ بیاورند، چرا که کسی که در بازی او دو میشود، نمیتواند سومین مهره را به درستی رنگ کند.
هوش مصنوعی: بهرام بر روی دُر (سنگ قیمتی) مهرهای کوچک قرار داد و گفت تا زمانی که این مهره را برای او بیاورند، سنگ را ببُرند.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه، با دیدن مهرهای که مثل دُر زیبا است، به او لبخند کرده و خوشحال به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه، آن مهره را از سر هوش و فکرش برداشت و مهره را در دست و درّ (گلوگاه) را در گوشش گذاشت.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه به پدرش میگوید که برخیزد و کار را سامان دهد، زیرا او به بخت خود زیاد ناز کرده و فرصتها را از دست داده است.
هوش مصنوعی: بخت من به چه صورت است که این چنین یاری را برای خود انتخاب کردهام.
هوش مصنوعی: من همسری پیدا کردهام که هیچ کس در دیار و کشور او همسر او نیست.
هوش مصنوعی: ما که به علم و دانایی رسیدیم و طالب علم هستیم، علم ما در مقایسه با علم او (همسر او) در سطح پایینتری قرار دارد.
هوش مصنوعی: پدر از روی محبت و لطف، داستان زیبایی را به دختر پادشاه که بسیار زیباست، میگوید و او را مانند یک موجود فرشتهصفت توصیف میکند.
هوش مصنوعی: چیزی که من از سؤال و جوابها دیدم، پنهان و در پس پرده بود و به ظاهر معلوم نبود.
هوش مصنوعی: هر چیزی که در داستانهای پنهان و ناگفته وجود دارد، باید به ترتیب و یکی یکی با تو (مَنَت) گفته شود.
هوش مصنوعی: دختر نازپرورده که مورد محبت و توجه بسیار است، پردهٔ رازها و اسرار را کنار زد و به آنها پی برد.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه با زیرکی و تیزهوشی خود، ابتدا گفت که دقت و توجه خود را بالا برده و مسألهٔ جالبی را در مورد لؤلؤ (گوهر) روشن کردهاست.
هوش مصنوعی: در تصویرسازی آن دو مروارید ناب، که نماد عمر هستند، میگویم که عمرم به سرعت دو روزه سپری شده است، پس باید از این گذر زمان آگاه باشی.
هوش مصنوعی: کسی که بر عمر خود دو یا سه سال اضافه کرده، میگوید اگر عمر من به پنج سال برسد، خیلی زود تمام میشود.
هوش مصنوعی: من که با افزودن شکر به دُر، آن دو را به هم پیوند زدهام و از ترکیب آنها لذت میبرم.
هوش مصنوعی: گفتم این عمر پر از لذت و شهوت به اندازهٔ در و شکر که به هم پیوستهاند، با هم آمیخته است و جداییناپذیر به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: با جادو و شعبده و افسون، چه کسی میتواند این دو را از هم جدا کند؟
هوش مصنوعی: او (دختر پادشاه) شیری را در این میان اضافه کرد تا (خودش) از دیگران متمایز شود و خاصتر گردد.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه میگوید اگر شکر را با مروارید (دُر) ترکیب کنند، یک قطره شیر از آن به وجود میآید. این عبارت نمادین نشاندهندهٔ چیزی است که از ترکیب عناصر مختلف به وجود میآید.
هوش مصنوعی: من از ساغر او شکر نوشیدم و در کنار او مانند کودکانی که شیر مینوشند، به شادمانی و سرور مشغول بودم.
هوش مصنوعی: من به نشانهٔ محبت و اعلام موافقت، انگشتری را برای او فرستادم، و خودم هم این ازدواج را پذیرفتم.
هوش مصنوعی: او که آن گوهر (یعنی دختر پادشاه) را به عقد من درآورد، به طور پنهانی گفت که اگر نتوانی به من دست یابی، کنارت نخواهم بود.
هوش مصنوعی: من که با او ازدواج کردم و نشان دادم که جفت او هستم.
هوش مصنوعی: او که در پی آن دو گوهر بوده، در دنیا هیچ چیز دیگری را مانند آنها نیافته است.
هوش مصنوعی: مهرهای آبی رنگ را به دست آوردید و برای جلوگیری از چشمبد، آن را در برابر آنها قرار دادید.
هوش مصنوعی: من که این مهره را به گردن آویختم، به خاطر این است که سرم را به مهر و رضایت او (دختر پادشاه) تسلیم کردم.
هوش مصنوعی: محبت و عشق او برای من چون گنجی ارزشمند و باارزش است که در دل من جای دارد.
هوش مصنوعی: به او (به بهرام) از پنج راز پنهانی، پنج بار در مقام سلطنت اشاره کردم.
هوش مصنوعی: شاه وقتی دید که اسب تندرویی که قبلاً وحشی و رام نشده بود، اکنون آرام و مطیع شده است، به خاطر این تغییر، او را با تازیانهٔ خام، یعنی تازیانهای که هنوز استفاده نشده، زد.
هوش مصنوعی: بهرام آنچه را که باید برای سنت زناشویی و شرایط خوب آن رعایت میشود، انجام داد.
هوش مصنوعی: زهره، الههٔ عشق و زیبایی، در مجلس عروسی نشسته و با ستارهٔ سهیل، که نمادی از روشنایی و زیباست، پیوند ازدواج بسته است. این پیوند در فضای پر از شیرینی و شادابی جشن شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: بزم را به زیبایی آراستند بهگونهای که بهشت را تداعی میکند و فضای آن بزم را با عطر مشک و عود خوشبو کردهاند.
هوش مصنوعی: در این بیت، سخن از تزیین مجالس عروسی است. در واقع، گل و سرو به عنوان نمادهای زیبایی و شکوفایی به مجلس عروسی آورده میشود و خود فردی که این کار را انجام میدهد، از جای خود بلند میشود.
هوش مصنوعی: او دو فرد با روحیههای سبک و آزاد را به یکدیگر وصال داد و بین آنها عشق و احساسات سنگین و عمیقی را ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: چون لعل سرخ به خودش رسید، کمک از جانکنی (شخصیت یا معشوقی که جان میبخشد) به او رسید.
هوش مصنوعی: گاهی به محبوبش بوسه میزد و گاهی هم لبش را میگزد، گاهی هم نارنگی (ثمر تلخ) به او میداد و گاهی از خرما (ثمر شیرین) به او میداد.
هوش مصنوعی: در نهایت، الماس را در دستانش پیدا کرد و بر سینهاش به آرامش نشست.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه اقلیم چهارم که عاشق بهرام است، هنگام بازی با مهرهاش (مهر)، متوجه میشود که آن را در دست خود دارد و این مهر به زیبایی و حالت مستی چشمانش (نرگس) مانند است.
هوش مصنوعی: او نگذاشت که سنگ قیمتیاش را با مهر خود علامت بگذارد بلکه مهر (نشانه) سنگ قیمتی را از گنجی که در اختیار داشت، برداشت.
هوش مصنوعی: با او زندگی کردم و از شادی و لذت بهرهمند شدم، زمانی که چهرهاش سرخ شد، لباسش را هم به رنگ سرخ درآوردم.
هوش مصنوعی: در اولین روزی که حال سپیدی بر زمین حاکم شد، سرخی لباس را بهعنوان نشانهای خوش یمن و نیکو برداشت کرد.
هوش مصنوعی: چون از تاریکی به روشنی رسیدی، گویی زیور سرخی بر تن داشتی که به تو پیوسته بود.
هوش مصنوعی: زمانی که او به رنگ سرخ در آمده بود، به عنوان شاهی با لباس سرخ لقب گرفت.
هوش مصنوعی: سرخی نوعی زیبایی و زینتی تازه است که باعث ارزش و قیمت بیشتر گوهر سرخ میشود.
هوش مصنوعی: زر که به قرمزی گوگرد تبدیل شده، به خاطر این تغییر رنگ، لقبش «سرخی» شده و این زیباترین نوع آن است.
هوش مصنوعی: چون خون با روح (جان) انسان درآمیخته است، رنگ آن سرخ میشود، زیرا زندگی و لطافت جان در آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: در افرادی که به دنبال زیبایی و نیکی هستند، زیبایی صورت (سرخی چهره) نشاندهندهٔ اصل و اساس نیکی است.
هوش مصنوعی: اگر در بوستان گل سرخ وجود نداشته باشد، دیگر نمیتوان او را شاه بوستان دانست، حتی اگر رنگ سرخی در او باشد.
هوش مصنوعی: وقتی این داستان زیبا به پایان رسید، هوای اطراف پر از عطر سرخگل شد.
رحیق: شراب خالص. ریحانی: معطر از ریاحین.
هوش مصنوعی: بهرام دستش را بر روی گل سرخی کشید و آن را به آرامی در کنار خود گرفت و با آرامش خوابش برد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون بیامد بوعده بر سامند
آن کنیزک سبک زبام بلند
برسن سوی او فرود آمد
گفتی از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
نیست سیماب و آب و هست درو
صفوت آب و گونه سیماب
نه سطرلاب و خوبی و زشتی
[...]
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
[...]
ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بیمثل و شبه و بیهمتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
[...]
الترصیع مع التجنیس
تجنیس تام
تجنیس تاقص
تجنیس الزاید و المزید
تجنیس المرکب
[...]
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.