گنجور

 
نشاط اصفهانی

زان شعله که در دلم نهان است

افسرده زبانه ی زمان است

گر دود بر آید از نهادم

این سوزنه در خور بتان است

اندام تو گلبنی که خارش

خارا و حریر و پرنیان است

آسایش دوستان از این است

آرایش بوستان از آن است

نتوانم از او کناره جویم

هر جا منم او میان جان است

آسوده ز قصد رهزنانم

کاین راه نه راه کاروان است

زنهار منه قدم بر این در

با عقل، که عشق پاسبان است

بار غم عشق نیکوان را

بهتر کشد آنکه ناتوان است

گر خواری دوستان پسندند

این خار گلیش در میان است

ور عزت دشمنان بخواهند

این گل خطریش از خزان است

جستم ز نشاط اثر در آن کوی

گفتند سگی در آستان است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

ای آنکه لطیفه های طبعت

اجرا ده صد هزار جان است

کلک تو به شکل هست ماری

کش آب حیات در دهان است

با همت تو چهار طاقی است

[...]

عطار

هر شور وشری که در جهان است

زان غمزهٔ مست دلستان است

گفتم لب اوست جان، خرد گفت

جان چیست مگو چه جای جان است

وصفش چه کنی که هرچه گویی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

این باد بهار بوستان است؟

یا بوی وصالِ دوستان است؟

دل می‌برد این خط نگارین

گویی خط روی دلستان است

ای مرغ به دام دل گرفتار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
شاه نعمت‌الله ولی

میخانه سرای عاشقان است

رندی که چو ماست عاشق آن است

بستان و بنوش شادی ما

جامی که به از شراب جان است

از ما نکند کناره معشوق

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه