گنجور

 
نشاط اصفهانی

زلف بر پا فکنده از سر ناز

ما گرفتار این شبان دراز

نظری داشت با نظر بازان

لعبت شوخ و شاهد طناز

سپر از دیده بایدش آورد

هر که از غمزه گشت تیرانداز

منع عاشق توان ز شاهد لیک

حذر از شاهدان عاشقباز

این تذروان شوخ چشم دلیر

جلوه آرند در گذر گه باز

گرچه از دوست هر چه هست نکوست

ستم و لطف و خواری و اعزاز

جور بر بندگان روا نمود

خاصه در عهد شاه بنده نواز

بنهایت حدیث ما نرسید

که ملالت رسیدت از آغاز

را ز ما بود آنکه در عالم

ماند در پرده با دو سد غماز

راز دار جهانیان خاکست

خاک گشتیم و ماند در دل راز

این پریشان سخن ز نظم نشاط

گر قبول شهنشه افتد باز

شکر و شعرش آورند نثار

توتی از هند و سعدی از شیراز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز؟

هم به چنبر گذار خواهد بود

این رسن را، اگر چه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدت زی

[...]

فرخی سیستانی

سرو ساقی وماه رود نواز

پرده بر بسته در ره شهناز

زخمه رودزن نه پست ونه تیز

زلف ساقی نه کوته ونه دراز

مجلس خوب خسروانی وار

[...]

ابوالفضل بیهقی

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه بآخر بمرد باید باز؟

هم بچنبر گذار خواهد بود

این رسن را اگر چه هست دراز

خواهی اندر عنا و شدّت زی‌

[...]

ناصرخسرو

ای تو را آروزی نعمت و ناز

آز کرده عنان اسپ نیاز

عمرت از تو گریزد از پس آز

تو همی تاز در نشیب و فراز

بر در بخت بد فرود آید

[...]

مسعود سعد سلمان

چند گویی که نشنوندت راز

چند جویی که می نیابی باز

بد مکن خو که طبع گیرد خو

ناز کم کن که آز گردد ناز

از فراز آمدی سبک به نشیب

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه