گنجور

 
نشاط اصفهانی

گذری باد بر آن زلف معنبر دارد

بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد

دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی

که درخت چمن اوراق دی از بر دارد

در نظر بازی مژگان تو احوال دلم

داند آن خسته که دل بر سر خنجر دارد

رندبی پاو سر از کوی خرابات چه دید

که جهان را بنظر سخت محقر دارد

اختر طالع من روی فروزان تو بود

هر که بینی نظری جانب اختر دارد

ستم از لطف چسان فرق توان کرد که دوست

هم به کف خنجر و هم دست به ساغر دارد

به طبیبان جفاپیشه چه گوییم نشاط

درد ما را به جز او کیست که باور دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سیف فرغانی

شمع خورشید که آفاق منور دارد

مهر تو در دل و سودای تو در سر دارد

رنگ روی تو باقلام تصور ما را

خانه دل ز خیال تو مصور دارد

روز و شب در طلبت گرد زمین گردانست

[...]

ناصر بخارایی

تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد

کز سر دوش تو سر هیچ نمی‌ بردارد

در ازل قامت تو در دل ما بود مقیم

زان سبب صورت دل شکل صنوبر دارد

سرم از خاک درت باد پراکنده چو گرد

[...]

جهان ملک خاتون

دلبرا سرو قدت شکل صنوبر دارد

که تواند که دل از قامت تو بردارد

دیده ی بخت من از درد فراقت دانی

دایم از خون جگر دامن جان تر دارد

دل بیچاره ی من حلقه صفت دیده جان

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

می خمخانهٔ ما مستی دیگر دارد

هر که آید بر ما کام دلی بردارد

رند سرمست در این بزم ملوکانهٔ ما

از سر ذوق درآید خبری گر دارد

عشق و ساقی و حریفان همه مستند ولی

[...]

فضولی

نوبهارست جهان رونق دیگر دارد

باغ را شمع رخ لاله منور دارد

ز گل و سبزه چمن راست صفایی هر دم

چون ننازد نعم غیر مکرر دارد

شاخ را برده سر از ذوق شکوفه به فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه