گنجور

 
نظیری نیشابوری

تو بر سر کودکان نهاده

ما بر کف دست جان نهاده

بس سنگ گران به بیع جان ها

در پله ابروان نهاده

یک سود نموده زیر زلفت

در هر شکنی زیان نهاده

در قند تو خنده رخنه کرده

ما جان به قصور آن نهاده

لب داده به مشتری شکر چش

پس نرخ شکر گران نهاده

ما پست گرفته نرخ نازت

تو پای بر آسمان نهاده

بگرفته دلی چو خاره در بر

بس پشت به پرنیان نهاده

شب ناشده بسته ای دکان را

سنگی به کلید آن نهاده

شهری پی یک نظر به بامت

زر بر کف پاسبان نهاده

وز شوق تو جان در آستین ها

رخ خلق بر آستان نهاده

بس خاک ز بیم تو «نظیری »

برداشته در دهان نهاده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

ای دل به جفات جان نهاده

جان پیش‌کشت جهان نهاده

شهری همه ز آهنین دل تو

قفلی زده بر دهان نهاده

بر طرف لب تو جان عیسی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه