گنجور

 
نظیری نیشابوری

هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت

سودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت

هر روغن صافی که به بیهوده فلک سوخت

غم دردی آن را به چراغ دل ما ریخت

رفتیم به سر زود درین محفل مستان

ساقی می تندی به ایاغ دلما ریخت

ما را به نشاط و طرب آسان بگذارند

غم خون جهانی به سراغ دل ما ریخت

هر نخل امیدی که نشاندیم درین باغ

برگ و برش از لاله و لاغ دل ما ریخت

کلفت ز کجا آمد و رنجش ز کجا خاست؟

بد کرد ملالی به فراغ دل ما ریخت

بر عشرت ما زود ملالست «نظیری »

تا صبح نفس زد گل باغ دل ما ریخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریخت

غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت

ساقی چو می عشق تو می کرد به ساغر

هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت

هر گرد ملالی که برفتند ز دل ها

[...]

حزین لاهیجی

هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریخت

الماس شد، از دیدهٔ داغ دل ما ریخت

زلفت به مددکاری آن لب، نمکی چند

با مشک به هم کرد و به داغ دل ما ریخت

دم سردی ایّام چها کرد به حالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه