گنجور

 
نیر تبریزی

چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه را

کو داوری که داد رسد دادخواه را

گفتم مرا تحمل ناز تو نیست گفت

عشق احتمال کوه دهد پرّ کاه را

بیحاصل است جلوه خوبان بعهد تو

نادر در آفتاب توان دید ماه را

آنشوخ دیده بین که زنهر شکار دل

دزدد چه سان بخود زتغافل نگاه را

الله چه فتنه تو که اندر هوای تو

صلح است اهل میگده و خانقاه را

حسنت فکنده پرده زر از درون من

آری قیاس از آینه گیرند آه را

من وحشی رمیده و نرهن زچارسو

آنچشم و زلف و عارض خط بسته راه را

آنسبزه بین که سنبل رویش زسرکشی

بر باد داده خرمن مشک سیاه را

تا کی سپهر جلوه دهد مهر و ماه خویش

برکش زطرف گوشه ابرو کلاه را

نیر زدرس عشق مجازی دلم گرفت

بگشای لب ثنای شه دین پناه را

آن سرور یگانه غایب که ذات او

جام جهان نماست صفات اله را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

ای داده ز آفتاب گداره کلاه را

و افزوده بر سپهر و ستاره سپاه را

از باغ ملک دست نشان برده تیغ را

زی اوج چرخ پای گشان کرده گاه را

بیرق فزوده موکب صبح سپید را

[...]

غالب دهلوی

تا دوخت چاره گر جگر چارپاره را

از بخیه خنده بر دم تیغ ست چاره را

با اضطراب دل ز هر اندیشه فارغم

آسایشی ست جنبش این گاهواره را

چون شعله هم ز روی تو پیداست خوی تو

[...]

صامت بروجردی

زینب چو دید بر سر نی راس شاه را

بر نه فلک نمود روان پیک آه را

از خاک و خون به نوک سنان دید منخسف

آن رخ که کرده بود خجل مهر و ماه را

گفتا به ناله‌ای که نمودی به عهد مهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه