گنجور

 
نسیمی

ما مرید پیر دیر و ساکن میخانه‌ایم

همدم دُردی‌کشان و ساغر و پیمانه‌ایم

تا می صاف است و وصل یار و کنج میکده

بی‌نیاز از خانقاه و کعبه و بتخانه‌ایم

تا از روی شمع رخسار تجلی تاب دوست

هر نفس در آتشی افتاده چون پروانه‌ایم

مرغ لاهوتیم و آزاد از همه کون و مکان

فارغ از سجاده و تسبیح و دام و دانه‌ایم

باده دردانه است و دریا خانه خمار ما

چون صدف در قعر دریا طالب دردانه‌ایم

هرکسی در عاشقی افسانه‌ای گویند و ما

ایمن از گفت و شنود و قصه و افسانه‌ایم

ذره‌وار از هستی خود گشته بی‌نام و نشان

در هوای مهر خورشید رخ جانانه‌ایم

با قبای کهنه فقر و کلاه مفلسی

فارغ‌البال از لباس و افسر شاهانه‌ایم

نیست ای دلبر نسیمی را سر و سودای عقل

تا سر زلف تو زنجیر است، ما دیوانه‌ایم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

نی غلط گفتم که اینجاعاشق و معشوق اوست

گرچه ما از عشق او اندر جهان افسانه‌ایم

ما که‌ایم؟ ازما چه آید؟ تا نپنداری که ما

روی او را آینه،یا زلف او را شانه‌‌ایم

سعدی

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم

خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار

هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم

اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست

[...]

نظیری نیشابوری

یک گلیم، اما به رتبت چون خُم و پیمانه‌ایم

مختلف در رنگ و بوییم ارچه از یک دانه‌ایم

سر معبودیم و با شرک خفی هم‌پرده‌ایم

روح مسجودیم و با نَفْسِ دنی هم خانه‌ایم

طبع معشوقی و لاف عاشقی از ما خطاست

[...]

صائب تبریزی

در دل است آن کس که از نادیدنش دیوانه‌ایم

آن که ما را دربه‌در دارد به او هم‌خانه‌ایم

بی‌تکلف یار خود را تنگ در بر می‌کشد

ما در آیین محبت امت پروانه‌ایم

میرزا حبیب خراسانی

نیمه هشیاریم و یک نیم دگر مستانه‌ایم

لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه‌ایم

بیم رسوایی مده ای شیخ ما را بعد از این

سال‌ها شد ما به رندی در جهان افسانه‌ایم

عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه