سر نامه از زال بسیار سال
که گردون ورا کرد بی پر و بال
ازو چرخ بستد همه گرد و مال
شد از گشت گردون،بی پر وبال
به نزد نبیره فرامرز گو
که درهند،شاه است و هم پیشرو
بدان ای پسر کین جهان دیده پیر
کهن گشته از عهد نوروز دیر
زمانه درآوردش اکنون زپای
نه زورش بماندست نه هوش و رای
تنش لرزه وناتوانی گرفت
دلش رای دیگر جهانی گرفت
به هر روز کز چرخ می بگذرد
مرا جان و نیرو به تن بفسرد
ابا این چنین ناتوانی و رنج
مرا خوش نیاید سرای سپنج
که دشمن چنین بی کران بر دراست
زمین،شصت فرسنگ پرلشکر است
نه راه گریز ونه روی رها
بماندم چنین در دل اژدها
به شهر اندرون مردم لشکری
فدا کرده جان را به فرمانبری
شب وروز پیکار جویند و جنگ
بکوشیده اند ازپی نام وننگ
کنون توشه ای هم نماند ای پسر
نه یک دانه گندم نه یک دانه زر
در این شهر اگر باشد از بیش وکم
برابر بخوردند نان با درم
چو از مردم شهر گشتم خجل
نوشتم من این نامه از درد دل
چو فریاد مردم به گردون رسید
شکم گرسنه بیش از این نارمید
بدیشان بدادم یک امشب امید
که تا خود چه آید به روز سفید
تو بدرود باش ای گرامی پسر
نبینی از این پس رخ زال زر
که فردا به جایی رسد کاخ شهر
مرا خاک بیزاست زین هردو بهر
سرایی که از گاه گرشاسب شاه
بدی خسروان جهان را پناه
کنون کرد خواهند با خاک راست
چه مایه زدشمن به مایه بر بلاست
شب تیره کین نامه بنوشته ام
زمین را به خون دل آغشته ام
چنانم که گاه پرستش نمای
به ده مرد،پایم برآرد زجای
تبه گشتم از گردش ماه وسال
کنون مرغ عمرم بیفکند بال
اجل،تیغ کین بر سرم آخته
جهان خواهد از زال پرداخته
چو از من برآرد زمانه دمار
زمن باد برگردنت زینهار
که در کابل و زابل ای جان باب
نجویی تو آرامش و خورد وخواب
به هندوستان خوی آرامگاه
سراندیب شمشیر گیری پناه
که با شاه ایران نتابی به جنگ
گریزان زپیشش تو را نیست ننگ
جوانی مکن،پند من یاد دار
مکن خیره با جان خود زینهار
جهاندار بهمن،هزاران هزار
سپه دار وساز و مردان کار
زخاور مراو راست تا باختر
جهان،زیر فرمان او سر به سر
تو را باب،کشته نیا پرور است
زخویشان تو نیست کس تندرست
سپاهت همه گشته پردخته پاک
برآورد از کشورت تیره خاک
چوبا دشمن امروز در خور نه ای
جوانی مکن چون برابر نه ای
سرخویش گیر وبه آنجا ممان
همان نامه با سپاسی بخوان
تو را گر بدی پشت،یاور به کار
زواره بدی زنده،سام سوار
ابا شاه پیکار در خور بدی
چو باب و پسر، هردو یاور بدی
کنون ای فرامرز،تدبیر پیر
تو بیهوده جان را مده خیر خیر
فراوان از این در بسی در نوشت
به خون دل ودیده اندر سرشت
به پوینده ای داد بر سان باد
رسانید نزد فرامرز راد
درآن جایگه،زال غمگین برفت
غریوان،راه پرستش گرفت
خروشان وگریان شب دیرباز
همی بودتاگاه بانک نماز
خمیده گهی چون کمان پشت او
گهی برزمین بد سرانگشت او
گهی بر هوا روی،گه بر زمین
گهی خوانده برکردگار آفرین
سحرگه به خواب اندرآمد سرش
یکی مرد را دید کامد برش
چنین گفت مر زال را کای پسر
زبهر خورش درد چندی مبر
نیای تو خود گرد گرشاسب نام
زبهر تو رنجی کشیدست سام
در این پیشگاهست کاخ بلند
برآید سرش شصت تار کمند
تبرخواه و بیلی،سرش بازکن
سپه را از آن دادن آغازکن
گرانمایه دستان درآمد زخواب
زشادی،روانش گرفته شتاب
همی گفت کین کار اهریمنست
که او آدمی را به دل،دشمنست
هر آن کو کند پیشه،فرمان دیو
شود گمره از راه کیهان خدیو
ندارد بجز باد،چیزی به دست
خنک هر که از دیو دوزخ برست
گهی گفت گفتار گرشسب گرد
به بازی همانا که نتوان شمرد
بفرمودپس تا به بیل وتبر
مرآن خانه را بازکردند سر
یکی لوح دید از برش لاجورد
نوشته که این کاخ،گرشسب کرد
چو دیدم که این روزگاراست پیش
پراز دانه کردم من از رنج خویش
یک امروزت این دانه اندرخور است
که هر دانه ای دانه گوهر است
به شهراندرون بانگ زد زال پیر
که گفتار پیران مدارید خیر
بیایید روزی به خانه برید
وزین کاخ گرشاسب،دانه برید
همه شهر از این کار،پرگفتگو
به درگاه دستان نهادند روی
به خورشید فرمود دستان سام
که بنویس مرا همگنان را تو نام
بده هریکی را تویک من خورش
که تنشان بیاید ازین پرورش
از آن گوشت کاری زدند آن برون
نه کس زورگیرد نه نیرو فزون
چنین کرد وبگذشت یک چند روز
چوشد خورده آن دانه دلفروز
بپوشید مردم همه ساز جنگ
یکی همچو شیر و یکی چون پلنگ
گشادند دروازه بی آگهی
شده مغز،خشک و شکم ها تهی
به بهمن نهادند یکباره روی
نه آگاه از ایشان یل نامجوی
چو دستان چنان دید،خیره بماند
همان گاه خورشید را پیش خواند
نبینی بدو گفت این بی بنان
گرفتند کردار اهریمنان
تو بیرون خرام و سر پل بگیر
که سرها بدادند بر خیره خیر
یکی جوشن نامداران بپوش
اگر جنگ پیش آیدت هم بکوش
بشد ماه پیکر،سرپل گرفت
همه لشکر،آشوب وغلغل گرفت
به بازار شد مردم گرسنه
همان لشکرش درمیان بنه
کشیدند شمشیر و زوبین جنگ
شهنشه ندید هیچ روی درنگ
سراپرده بگذاشت شد سوی کوه
سپه پیش او شد گروهاگروه
نظاره شدند اندر آن مردمان
ازایشان بسی را سرآمد زمان
بخوردند چیزی که بد خوردنی
ببردند چیزی که بد بردنی
چوبازارگه خوردنی تنگ کرد
سوی شهر هرکس شد آهنگ کرد
به گردان چین گفت شاه زمین
که هرگز ندیدیم تنگی چنین
که چون گرسنه مردم انبوه شد
زبیمش سپه بر سرکوه شد
چنان شد که شهری بروخاسته
سپاهی روان را زغم کاسته
چنین گفت هنگام خنده بود
مبادا سپاهی که زنده بود
شما زنده و دشمنم بیم مرگ
به شهراندر آرد همی تیغ و ترگ
سپه شد زگفتار بهمن خجل
همی هرکس تیزتر شد به دل
چو خورشید مه پیکر او را بدید
خروشی به چرخ برین برکشید
چوبر تیغ بفشرد انگشت کین
از ایشان تنی چند بر زمین
چوپران شد از یال خورشید،خشت
زخون دلیران،زمین،لاله کشت
وزآنجا به شهر اندرون شد دژم
از آن خوردنی،بهر او رنج وغم
بپرسید خروشید را زال پیر
که ای دخت پورگو شیرگیر
تو بودی بدین رزم،فریادرس
همه شهر،جان از تو دارند وبس
سپه را نبایست بیرون شدن
زبهر شکم در پی خون شدن
بدوگفت خورشید کای مهربان
شکم گرسنه کسی شکیبد ز نان
نبیند همی موج دریا دمن
نجوشد شکم گر نباشد دهن
وزآن روی،بهمن به فرزانه گفت
که شاید از ایدر بمانی شگفت
بدین خیرگی مردم زیردست
ندیدم به دوران چنین تنددست
دلم خیره ماند اندر آن یک سوار
که چندین هنر کرد در کارزار
گرفته سرپیل نیزه به دست
ببین نامداران ما کرد پست
همی حمله آورد برسان باد
ندیدم که گامی به پس تر نهاد
چنین داد پاسخ،خردمند مرد
که شاه جهان خیره اندیشه کرد
بکوشد همی هرکس از بهرآن
بسا کز پی نان فدا کرد جان
زکوشش گه رزم وکین چاره نیست
سپه را زپیکار،بیغاره نیست
سرافراز خورشید مینو نمای
گریزان براند لشکری را زجای
اگر شاه ازو گیرد امروز کین
نباشد ره داد و آیین دین
چوشاه جهان،دل پر از کین کنید
بروبخت بیدار،نفرین کنید
چنان نامداری بر شهریار
بهست از سپاهی که ناید کار
هم اکنون بسازم یکی پای دام
کزین چاره شاها برآیدت کام
شکم گرسنه چون خورش یابد او
نگرداند از تیغ برنده رو
شب تیره،بازاریان را بخواند
زهر در سخن ها فراوان براند
بفرمود تا زود برخاستند
دکان ها به آیین بیاراستند
زماهی و از مرغ بریان گرم
همان چرب و شیرین و از نان نرم
چه نار و چه انگور وبادام و سیب
کزآن گرسنه را نبودی شکیب
سیه مرد را گفت تا سی هزار
سپه دار و زوبین وهم نیزه دار
بسازید در خیمه هاشان کمین
نباید که باشد کس آگاه ازین
چو شد روز،آمد به پای سپاه
به بازار کردند هرکس نگاه
بهشت برین بود گویی درست
همه شهریاران پایشان گشت سست
سوی نیستان آمد از بوی نوش
همی رفت از آن بوی،مردم زهوش
همان گاه دروازه کردند باز
خبر شد به دستان گردن فراز
فرستاد نزدیک ایشان پیام
که روبه همی دنبه بیند نه دام
زیزدان کجا دیو را دشمنست
که آن خوردنی،دام اهریمن است
اگر بازگردید،بهتر بود
که مرگ از پس بسته افسر بود
به شهر اندرون گر بمیرید پاک
از آن به که دشمن نماید هلاک
نه کس بازگشت و نه پذرفت پند
همه پند پیران بود سودمند
زپیران سخن ها بباید شنید
چواو را گهر یک به یک برگزید
سخن های نیکو نکو داشتی
نبهره همی خوار بگذاشتی
سخن هر چه از زرگرامی ترست
سخن بر سخن،خود گرامی ترست
اگر بشنوی،بشنوانم سخن
وگرنه زبان هیچ رنجه مکن
خرد،همچودریا،سخن،گوهر است
چنان است که گوهر به دریا در است
کرانه زدریا نیاید پدید
چو یزدان خرد بی گمان او بدید
کسی کز خرد،مغزدارد تهی
ندارد زهر دوجهان آگهی
چو فرمان دستان نکردند گوش
به خورشید گفتا که اکنون بکوش
برو تا سر پل نگهدارشان
به دشمن به یکباره مسپارشان
سرپل چو بگرفت باردگر
نهادند مردم به بازار،سر
نماند اندر آن شهر،برنا و پیر
به لشکرگه آمد همی خیره خیر
به تاراج خوردن گشادند دست
ببردند همی هرکسی گشت پست
همی گفت بازاری خیره سر
چو خوردی فراوان از اندر مبر
سیه مرد با لشکر پر زکین
زناگه برون آمدند از کمین
نهادند بر مردمان،تیغ تیز
برآمد از ایشان یکی رستخیز
چوآن شهر از دست دستان برفت
شتابید نزد فرامرز تفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستانی حماسی است که در آن زال، پدر رستم، با مشکلات و ناتوانیهای خود مواجه است. او به نبیرهاش، فرامرز، در هند نامهای مینویسد و از وضعیت دشوارش در جنگ و کمبود غذایی که در میان لشکرش وجود دارد، صحبت میکند. زال پیر بیان میکند که از دوران جوانیاش و قدرتش چیزی باقی نمانده و اکنون به شدت ناامید و ناتوان است.
او همچنین از خطراتی که دشمنان برای آنها به وجود آوردهاند، میگوید و به فرامرز نصیحت میکند که از جنگ خودداری کند و به دنبال آرامش باشد. زال به یاد میآورد که در گذشته، نیا و پدرش سختیها را تحمل کرده اما اکنون شرایط متفاوت است و او به شدت درگیر خطر مرگ و نابودی است.
در ادامه، داستان به این نکته میپردازد که زال به دلیریهای فرامرز و نیروهایش امیدوار است و از گذشتههای شیرین و سختیهایی که متحمل شدهاند یاد میکند. در نهایت، به نظر میرسد که زال در تلاش است که به فرامرز روحیه بدهد و از او بخواهد که هوشیار و محتاط باشد تا در این شرایط سخت پیروز شود.
هوش مصنوعی: سالها پیش، زال (شخصیتی افسانهای) در دورانی که نه بال و پر داشت و نه آزادی، سرنوشتش به دست افراز آسمان رقم خورد.
هوش مصنوعی: چرخ زمان تمام دارایی و ثروت را از او گرفت و او مانند پرندهای بدون پر و بال، بیپناه و در تنگنا ماند.
هوش مصنوعی: به نوه فرامرز بگو که در هند، پادشاهی وجود دارد که هم مقام و منزلتی دارد و هم پیشوای قومش است.
هوش مصنوعی: بدان که ای پسر، این جهان کهن و پر تجربۀ پیر، از زمانهای بسیار دور و از عید نوروز تغییر یافته است.
هوش مصنوعی: سرنوشت او را به جایی رساند که نه نیرویی دارد و نه هوش و فهمی برای ادامه زندگی.
هوش مصنوعی: دل او به شدت مضطرب و ناتوان شده است و به همین خاطر تصمیمی جدید و متفاوت در ذهنش شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: هر روز که از زمان میگذرد، جان و انرژی من به تدریج تحلیل میرود و کم رنگ میشود.
هوش مصنوعی: با این حالتی که من ناتوان و رنجیدهام، زندگی در این دنیای پر از مشکل برایم لذتبخش نیست.
هوش مصنوعی: دشمن به قدری زیاد و قوی است که در میدان جنگ از زمین تا افق، نیروی عظیمی را به نمایش گذاشته و شصت فرسنگ نیرو دارد.
هوش مصنوعی: در این حالت، نه راهی برای فرار دارم و نه جایی برای رهایی. به همین دلیل، در دل خطر و دشواری قرار گرفتهام.
هوش مصنوعی: در شهر، مردمی هستند که جان خود را برای اطاعت از فرمانبرداری فدای دیگران کردهاند.
هوش مصنوعی: شب و روز در تلاشند که با همدیگر بجنگند و رقابت کنند تا نام و اعتبار خود را حفظ کنند.
هوش مصنوعی: اکنون هیچ توشه و باری نمانده است، ای پسر، نه یک دانه گندم و نه یک دانه طلا.
هوش مصنوعی: در این شهر، اگر کسی بیشتر و یا کمتر از دیگری داشته باشد، به یک اندازه نان و نعمت را تقسیم میکنند.
هوش مصنوعی: وقتی از مردم شهر شرمنده شدم، این نامه را از روی درد دل نوشتم.
هوش مصنوعی: وقتی صدای ناله و درخواست مردم به آسمان بلند شد، شکم گرسنه دیگر تحملش را از دست نمیدهد و آرام نمینشیند.
هوش مصنوعی: من به آنها یک شب امید دادم تا ببینم که در روز روشن چه پیش خواهد آمد.
هوش مصنوعی: خدا نگهدارت باشد ای پسر عزیز، از این به بعد دیگر چهره زال زرین را نخواهی دید.
هوش مصنوعی: فردا ممکن است کاخ شهر من به جایی برسد که دیگر هیچ نشانی از آن نمانده باشد و همه چیز به خاک تبدیل شود. این به خاطر دو دلیل است که در نظر گرفته شده است.
هوش مصنوعی: خانهای که در زمان گرشاسب، شاه بزرگ، بنا شده بود، پناهگاه پادشاهان زمین شده است.
هوش مصنوعی: اکنون دشمنان میخواهند که با خاکنشینی راستگو به مبارزه بپردازند و به چه میزان در مقابل سختیها و بلایای زندگی، خود را تجهیز کردهاند.
هوش مصنوعی: در این شب تاریک، نامهای نوشتهام که سرزمین را با درد و رنج خود آغشته کردهام.
هوش مصنوعی: من مانند کسی هستم که گاهی اوقات به ده مرد احترام میگذارم، اما در عین حال قدرت و ایستادگی خودم را فراموش نمیکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر گذر زمان و چرخش روزگار، دچار نابودیم. اکنون پرنده عمرم بال و پرش را از دست داده است.
هوش مصنوعی: مرگ، به سوی من آمده و مانند شمشیری آماده حمله است و جهان به خاطر زال (شخصیتی اسطورهای) بر سر من فرود خواهد آمد.
هوش مصنوعی: زمانی که سختیها و مشکلات مرا از پا درآورند، به تو میگویم که از من دور نشوی و مرا فراموش نکن.
هوش مصنوعی: در کابل و زابل، ای جان، به دنبال باب نجویی، تو به آرامش و خواب نیکو دست خواهی یافت.
هوش مصنوعی: به هند برو که آرامگاه سراندیب و مکانی برای استراحت و امنیت است.
هوش مصنوعی: اگر تو از جنگ با شاه ایران فرار کنی و بخواهی از او دوری کنی، این برای تو ننگ نخواهد بود.
هوش مصنوعی: در جوانی، به نصیحت من توجه کن و فراموش نکن. مراقب جان خود باش و بیخود و بیهدف رفتار نکن.
هوش مصنوعی: بهمن، حاکم جهان، تعداد زیادی فرمانده و سرباز کارآزموده و ماهر دارد.
هوش مصنوعی: از شرق تا غرب جهان، همه تحت فرمان او هستند.
هوش مصنوعی: تو به دنیا آمدی، اما در میان اهل و عیالت، هیچکس سالم و تندرست نیست و در حقیقت تو با درد و رنج بزرگ شدهای.
هوش مصنوعی: نیروها و سپاهیانت به طور کامل آماده و منظم شدهاند و از سرزمین تو که خاک تیرهای است، بیرون آمدهاند.
هوش مصنوعی: اگر امروز با دشمن روبرو نشوی و در برابر او مقاومت نکنی، جوانی خود را هدر نده.
هوش مصنوعی: خود را جمع و جور کن و به آنجا نرو. همان نامه را با سپاس بخوان.
هوش مصنوعی: اگر تو به کسی که در تنگنا است پشت کنی، همانند سام سوار، یک نفر شجاع نیز در زمان سختی زنده نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی در جنگ با بدی مقابله کنی، مانند پدر و پسر، باید با همدیگر در کنار هم باشی.
هوش مصنوعی: اکنون ای فرامرز، تدبیر و فکر کهنسالت را بیهوده نکن و جانت را به خطر نینداز.
هوش مصنوعی: بسیاری از این در، با دل شکسنه و اشکهای چشم نوشته شده است.
هوش مصنوعی: به یک رهگذری که همچون باد به سرعت حرکت میکرد، گفتند که به نزد فرامرز راد برود.
هوش مصنوعی: در آن مکان، زال غمگین و ناراحت به راهی رفت که به پرستش و عبادت اختصاص داشت.
هوش مصنوعی: در شب دیرهنگام، صدای بلند و گریه کنندهای به گوش میرسید تا اینکه صبح شده و هنگام نماز فرا رسید.
هوش مصنوعی: گاهی با قوسش مانند کمان خمیده میشود و گاهی بر روی زمین با سرانگشتش مینشیند.
هوش مصنوعی: گاه بر افلاک میروی و گاه بر زمین، و گاهی خداوند را میستایی.
هوش مصنوعی: در سحرگاه، شخصی در خواب بود که ناگهان مردی را دید که به نزد او آمده است.
هوش مصنوعی: پدر به پسرش میگوید که از جان خود برای به دست آوردن خورشید و روشنیها تلاش نکند و از رنج و درد اضافی خودداری کند.
هوش مصنوعی: نیا و اجدادت، به خاطر تو، زحمتها و دشواریها را تحمل کردهاند. سام، جد تو، به خاطر تو به سختیهای فراوانی دچار شده است.
هوش مصنوعی: در این مکان، دژی بلند وجود دارد که سرش با شصت رشته طناب به آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به سپاه دست یازی کنی، ابتدا انگیزه و نیروی خود را به کار بگیر و آماده کن.
هوش مصنوعی: ناگهان از خواب خوش بیدار شد و با شادی، احساس شتاب و انرژی زیادی در وجودش حس کرد.
هوش مصنوعی: او میگفت که این کار کار شیطان است، زیرا او حتی در دل انسان دشمنی میورزد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال شغل و کار باشد، ممکن است تحت تأثیر نیروهای شیطانی قرار گیرد و از مسیر حقیقت و زندگی اصلی خود منحرف شود.
هوش مصنوعی: هیچ چیز دیگری به جز باد برای کسی که از دوزخ و سختیها رهایی یافته، به دست نمیآید.
هوش مصنوعی: گاهی کسی همچون گرشسب (رزمندهای برجسته) سخن میگوید، اما در بازی و سرگرمی نباید به او جدی گرفته شود، چرا که در این حالت نمیتوان به اندازهگیری او پرداخت.
هوش مصنوعی: پس دستور دادند تا با بیل و تبر، آن خانه را خراب کنند و باز کنند.
هوش مصنوعی: کسی لوحی را از جنس لجهی آبی مشاهده کرد که در آن نوشته شده بود: این کاخ، اثر گرشسب است.
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که این دنیا در حال گذر است و پر از مشکلات است، تصمیم گرفتم تا از سختیها و رنجهای خودم بهرهبرداری کنم.
هوش مصنوعی: امروز تو مثل دانهای است که در حال رشد و باروری است و هر دانهای که میکاری میتواند به جوهری ارزشمند تبدیل شود.
هوش مصنوعی: زال پیر در دل شهر به مردم هشدار میدهد که به سخنان و نصایح افراد سالخورده توجه کنند و به آنها اهمیت دهند.
هوش مصنوعی: بیایید یک روز به خانه برویم و از این کاخ گرشاسب، خوشهای از دانهها برداریم.
هوش مصنوعی: تمام شهر به خاطر این موضوع، در پیشگاه دستان، صحبتهای زیادی کردند و نظرات خود را مطرح کردند.
هوش مصنوعی: سام به خورشید گفت: «ای خورشید، نام مرا در کتابی بنویس که همکتران و همجنسهای من را بشناسم.»
هوش مصنوعی: به هر کسی یک خوراک خوشمزه بده که بدنشان از این تربیت بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: از آن گوشتی که کار آن را ساختهاند، دیگر نه کسی میتواند زور بزند و نه نیرویی اضافی وجود دارد.
هوش مصنوعی: چند روزی بعد، او چنین کرد و رفت، همانطور که دانهای که نشسته است، به تدریج رشد میکند.
هوش مصنوعی: مردم همه آماده نبرد هستند، یکی شجاع و نیرومند مثل شیر و دیگری چابک و قوی مانند پلنگ.
هوش مصنوعی: دروازهای باز شده که باعث میشود ذهنها خالی و مغزها بیاطلاع شوند و شکمها نیز از غذا تهی باشند.
هوش مصنوعی: در اینجا بهمن را ناگهان در برابر یلی قرار دادند که به دنبال نام و شهرت است، بدون اینکه او از حضور و مقامات آن افراد باخبر باشد.
هوش مصنوعی: وقتی او دستان را چنین دید، به حالت خیره ماند و در همان حین خورشید را فراخواند.
هوش مصنوعی: تو نمیبینی که او به این بیهویتها گفت، که صفات اهریمنی را به خود گرفتهاند.
هوش مصنوعی: تو با شکوه و ناز قدم بزن و فخر کن، چرا که بسیاری از سرها به خاطر زیبایی و جذابیت تو به سر فرود آوردهاند.
هوش مصنوعی: اگر جنگی در پیش است، عزم خود را جزم کن و لباس مناسب جنگ را بپوش.
هوش مصنوعی: ماه زیبا به آسمان بلند شد و لشکر همه جا را پر از شور و هیجان کرد.
هوش مصنوعی: مردم گرسنه به بازار رفتند و آن لشکری که همراه آنها بود، در میان لوازم و کالاها قرار دارد.
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، سربازان شمشیر و نیزههای خود را بهدست گرفتند و هیچ نشانهای از ترس یا تردید در چهره پادشاه مشاهده نکردند.
هوش مصنوعی: پرده را کنار زد و به سمت کوه رفت، سپاه به صورت گروه گروه به او پیوست.
هوش مصنوعی: مردمان بسیاری در آنجا مشاهده شدند که زمان برای برخی از آنها به پایان رسیده بود.
هوش مصنوعی: آنها چیزی را خوردند که مناسب نبود و چیزی را حمل کردند که حملش سخت بود.
هوش مصنوعی: در بازار خوردنیها، فضا به قدری تنگ شده که هر کس به سمت شهر روانه میشود.
هوش مصنوعی: شاه زمین به گردان چین میگوید که تاکنون هیچگاه تنگی و سختیای به این شکل را ندیدهایم.
هوش مصنوعی: وقتی که جمعیت زیادی به خاطر گرسنگی به خطر افتادند، ترس و وحشت آنها به نحوی به بالای کوه رسید.
هوش مصنوعی: به طور طبیعی، اوضاع به گونهای پیش رفت که شهر و دیاری به پا خاست و ارتشی به حرکت درآمد، در حالی که غم و اندوه در دلها کم شده بود.
هوش مصنوعی: در هنگام خنده گفت: مبادا آن سربازان زنده باشند.
هوش مصنوعی: شما زندهاید و من از مرگ میترسم، اما در شهر، خنجر و شمشیر دشمنی را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: از سخنان بهمن، همه شرمنده و ناراحت شدند و هر کسی که تیزهوشتر و زیرکتر بود، این را بیشتر در دل خود احساس کرد.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید با زیبایی او مواجه شد، صدایی در آسمان برخاست و او را به اوج رساند.
هوش مصنوعی: زمانی که شمشیر فشرده شد، انگشت کین بر روی چند تن از آنها به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: چوپان به یال خورشید تبدیل شد و زمین از خون دلیران، لالهها میکارد.
هوش مصنوعی: از آنجا به شهر وارد شد و از خوراکی که برای او تهیه شده بود، ناراحت و غمگین شد.
هوش مصنوعی: از زال پیر پرسیدند که این دختر چه نسبی دارد و چه ویژگیهایی دارد.
هوش مصنوعی: تو در این نبرد، فریادرس و یاور همه مردم شهر بودی و تنها به تو وابستهاند.
هوش مصنوعی: باید مراقب بود که لشکر به خاطر منافع شخصی و طمع به مال و خون مردم از هدف اصلی خود منحرف نشود.
هوش مصنوعی: خورشید به مهربانی گفت: آیا کسی میتواند شعور گرسنگی را تحمل کند در حالی که شکم خالی است؟
هوش مصنوعی: اگر دریا موج نزند، به این معنی است که آب در آن جوش نمیآید و تنها با وجود دهن است که میتوان شکم را پر کرد. این جمله به نوعی نشاندهندهی این است که برای به دست آوردن چیزی یا تجربهای، باید شرایط لازم و مناسب وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: بهمن به فرزانه گفت که شاید از اینجا بمانی و این جای تعجب دارد.
هوش مصنوعی: در این دنیا، هیچگاه ندیدم که مردم تحتفشار و ظلم چنین با سرعت و شدت به خیر و نیکی بشتابند.
هوش مصنوعی: دل من مجذوب و حیران آن سوار است که در میدان جنگ، هنرهای بسیاری از خود نشان داد.
هوش مصنوعی: با نگاهی به پیشانی نیزه، ببین که بزرگان و نامداران ما در این میدان چه به روزگار خود آوردهاند و چگونه به رتبههای پایینتر سقوط کردهاند.
هوش مصنوعی: باد به شدت پیش میآید و من هیچگاه ندیدم که کسی یک قدم به عقب برگردد.
هوش مصنوعی: مرد با عقل و دانا چنین پاسخ داد که پادشاه عالم به تفکر فرو رفته است.
هوش مصنوعی: هر کسی برای دستیابی به نان و زندگی بهتر تلاش میکند، حتی اگر این تلاش به قیمت جان او تمام شود.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ و در کارزار، چارهای جز تلاش و کوشش نیست و سپاه نمیتواند از نبرد و درگیری دور بماند.
هوش مصنوعی: خورشید با شکوه و زیبای بهشتی، با نور خود سپاهی را از مکان خود پراکنده میکند.
هوش مصنوعی: اگر امروز پادشاه از او انتقام بگیرد، این کار نه راهی به داد و justice خواهد داشت و نه مطابق اصول دین است.
هوش مصنوعی: زمانی که دنیا را همچون شاه میدانید، باید دل خود را از کینه پر کنید و به سرنوشت بیدار و آگاه نفرین بفرستید.
هوش مصنوعی: در اینجا به شخصیت و عظمت یک فرد برجسته اشاره میشود که از نیروی نظامی و لشکری خود بهرهمند است و این قدرت باعث میشود که او در مقام رهبری و حکومت خود معتبر و محبوب باشد. در واقع، این بیانگر این است که یک فرمانروا با چنین نام و اعتباری، به واسطه سپاهیانش توانسته به این مقام برسد و کارهایش به راحتی پیش میرود.
هوش مصنوعی: همین حالا من یکی دام میسازم، که از طریق آن بتوانی به خواستهات دست پیدا کنی.
هوش مصنوعی: وقتی شکم گرسنه غذایی پیدا کند، دیگر به تیغ تیز بیاعتنا میشود.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، سخنان زهرآلود و پر از طعنه به سوی بازرگانان میآید و آنها را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: فرمان داد تا زود آماده شوند و مغازهها را به شیوهای زیبا تزئین کنند.
هوش مصنوعی: از ماهی و مرغ بریان که گرم و خوشمزه هستند، همان طور که از نان نرم لذت میبرم.
هوش مصنوعی: هر چقدر هم میوههای خوشمزهای مثل نارنج، انگور، بادام و سیب وجود داشته باشد، اگر کسی گرسنه باشد، نمیتواند صبر کند و تمایلی به این میوهها نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: مرد سیاهپوش به او گفت که تا سی هزار فرمانده و نیزهدار داریم.
هوش مصنوعی: در چادرهایشان پنهانی بسازید، زیرا نباید کسی از این موضوع اطلاع داشته باشد.
هوش مصنوعی: زمانی که صبح شد، مردم به پای سپاه آمدند و هر کسی به بازار نگاهی انداخت.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که بهشت واقعی در اینجا وجود دارد، زیرا همه پادشاهان و بزرگان در آنجا احساس ناتوانی و ضعف میکنند.
هوش مصنوعی: به محض این که بوی خوش مشروبات را استشمام کرد، به سوی باغ نیها رفت و تحت تأثیر آن بوی جذاب، حالت بیخودی و سرمستی به او دست داد.
هوش مصنوعی: در همان لحظه دروازه را باز کردند و خبری به دست افرادی با گردن بلند رسید.
هوش مصنوعی: پیامی نزد آنها فرستاد که به جای تماشا کردن به چیزهای بیفایده، بهتر است به موضوعات مهمتر و قابل توجهتر بپردازند.
هوش مصنوعی: خداوند چگونه میتواند با دیو دشمن باشد در حالی که آن خوراک، دام اهریمن است؟
هوش مصنوعی: اگر دوباره برگردید، بهتر بود که مرگ به دنبال شما نبود و از شما فاصله میگرفت.
هوش مصنوعی: اگر در شهر بمیرند و پاک و صاف باشند، بهتر است از این که دشمن باعث نابودی آنها شود.
هوش مصنوعی: هیچکس به گذشته بازنگشت و هیچکس نصیحتها را نپذیرفت، در حالی که تمام این نصیحتها از سوی بزرگترها بود و میتوانستند مفید باشند.
هوش مصنوعی: از بزرگترها باید حرفها را شنید، مانند اینکه از میان مرواریدها هر کدام را یکی یکی انتخاب کنیم.
هوش مصنوعی: سخنان خوب و نیکو را داشتی، اما از بهرهبرداری از آنها غافل بودی و کم ارزششان میکردی.
هوش مصنوعی: هر چه حرف و کلام با ارزشتر و باارزشتر باشد، خود آن سخن هم از تمامی سخنهای دیگر باارزشتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی بشنوی، گوش کن به حرفهایم؛ و اگر نمیخواهی، پس زبان مرا به زحمت نینداز.
هوش مصنوعی: خرد مانند دریاست و سخن مانند گوهر. همانگونه که گوهرها در دریا وجود دارند، سخن نیز از عمق خرد به دست میآید.
هوش مصنوعی: کنار دریا بهراحتی نمیتوان دید که خداوند بدون شک همه چیز را زیر نظر دارد.
هوش مصنوعی: کسی که از خرد و دانایی بهرهمند است، در واقع از آگاهی و درک دو جهان بیبهره نیست و خالی نیست.
هوش مصنوعی: وقتی که دستها فرمانی ندادند، خورشید به آنها گفت که حالا باید تلاش کنند.
هوش مصنوعی: به آنجا برو و مراقب آنها باش، کسانی که با دشمن روبرو میشوند را به یکباره به خطر نینداز.
هوش مصنوعی: زمانی که سرپل به خطر افتاد، مردم دوباره به بازار رفتند و خود را آماده کردند.
هوش مصنوعی: در آن شهر نه جوانی مانده و نه پیر، همه به سوی میدان جنگ آمده و در حیرت و شگفتی به یکدیگر نگاه میکنند.
هوش مصنوعی: دستهای مردم به غارت رفت و هر کسی که در این وضعیت قرار گرفت، به ذلت و پستی دچار شد.
هوش مصنوعی: بازاری نادان گفت: وقتی زیاد خوردی، چیزی از درونت را بیرون نریز.
هوش مصنوعی: مردی شجاع و دلیر با لشکری از افراد نیرومند از کمینگاه بیرون آمدند.
هوش مصنوعی: مردم را دچار مشکل و چالش کردهاند، و از دل این وضعیت، تحولی بزرگ به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی آن شهر از دستانش خارج شد، به سرعت به سوی فرامرز رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.