سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست
گر نشاید روزگارش در کنار ما رواست
جای تو دانم که دایم در دل ریش من است
لیک آن مسکین سرگردان نمیدانم کجا است
یاد لعلت میکنم آن هست صوتی در نهفت
وصف بالای تو میگوییم و آن قولیست راست
در چمن روی گل از شرم و خجالت سرخ شد
وز حیا در پیش قدت هیچ سروی بر نخاست
گر مقارن میشود با مهر تو ماه از کمیست
گر تشّبه میکند با زلف تو مشک از خطاست
بار سودایت کشم یا بار غم یا بار جان
رحمتی کن چون به گوشت میرسانم بارهاست
نالهٔ ناصر شبی بشنید و گفتا ای طبیب
خواب خوش هرگز نمیبینم چه روزِ این گداست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر به معشوق است. شاعر از زیباییهای معشوق سخن میگوید و به حسرت و درد خود اشاره میکند. او اذعان میکند که معشوق در دلش جای دارد، اما نمیداند او کجاست. شاعر نسبت به زیبایی معشوق، گل و ماه را مورد مقایسه قرار میدهد و میگوید که هیچ چیزی نمیتواند به اندازهی آن beauty او را تحت تاثیر قرار دهد. در پایان، شاعر از مشکلات و غمهای خود میگوید و ناشناخته بودن آیندهاش را مطرح میکند و به طبیب خود اشاره میکند که خواب خوشی نخواهد دید.
هوش مصنوعی: سرو زیبای تو مانند آبی زلال از چشمان ما سرازیر است، اگرچه به ما اجازه نمیدهد که در کنار تو باشیم.
هوش مصنوعی: من میدانم که تو همیشه در دل من هستی، اما نمیدانم آن بیچارهی سرگردان کجاست.
هوش مصنوعی: به یاد زیبایی تو هستم و از این صدا در دل خود میگویم. توصیف زیباییات را با صداقت بیان میکنم.
هوش مصنوعی: در باغ، گل به خاطر خجالت سرخ شد و از آنجا که به حیا مشغول بود، هیچ سرو و درختی نتوانست در برابر قامت تو راست بایستد.
هوش مصنوعی: اگر ماه در حضور تو به زیبایی تو شبیه میشود، به خاطر کمی زیبایی خود اوست. و اگر مشکی از زلف تو تقلید میکند، نشان از نقص خودش دارد.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر از بار سنگین احساسات و مشکلاتش سخن میگوید و از معشوق میخواهد که با رحمتی که دارد، به او کمک کند. او به وضوح نشان میدهد که یا باید عشق و شادی را تحمل کند، یا غم و اندوه را، و به او میگوید که بارها این احساسات را تجربه کرده است.
هوش مصنوعی: ناصر در شبی نالید و گفت: ای پزشک، من هرگز خواب خوش نمیبینم. چه روز بدی برای من است!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یافت از یزدان ملک سلطان به شادی هرچه خواست
روز شادی روز ما سلطان دین سلطان ماست
بند شاهی کرد محکم راه دولت کرد پاک
چشم عالم کرد روشن کار گیتی کرد راست
وقت وقت رامش است و روز روز عشرت است
[...]
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای
[...]
شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست
شه مرا نانی که داد ار باز میخواهد رواست
شاه تاج یک دو کشور داشت لیک از لفظ من
تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست
شه مرا نان داد و من جان دادمش یعنی سخن
[...]
یارب این مائیم و این صدر رفیع مصطفاست
یارب این مائیم و این فرق عزیز مجتباست
یارب این مائیم و این روی زمین یثرب است
کاسمان را هفت پشت از رشک یک رویش دوتاست
خوابگاه مصطفی و کعبه مان از پیش و پس
[...]
خوش ولایت ها که در تحتِ امورِ اولیاست
مصرِ استغنا و رومِ فقر و بغدادِ رضاست
بخشِ ایران قسمِ عشق و قسم توران بخش عقل
در میان آمویِ حکمت هم روان و هم رواست
هم خراسانِ سلامت هم عراق عافیت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.