گنجور

 
ناصر بخارایی

حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشد

ما را ز خط سبز او خاطر به صحرا می‌کشد

شکل صنوبر شد دلم، مایل سوی بالای او

زان رو که سرو قامتش، دل را به بالا می‌کشد

لعلش ز آب چشم من اظهار گوهر می‌کند

چشمم به یاد لعل تو یاقوت حمرا می‌کشد

انسان عینم بارها غواص بحر هند شد

زین سان به دامن چشم من لؤلؤی لالا می‌کشد

هر گه که جنباند صبا از زلف لیلی سلسله

مجنون شیدا می‌رود هر سوی تا پا می‌کشد

ساقی چو جام خون فشان در دور آبم می‌برد

مطرب چو چنگم مو کشان در شهر رسوا می‌کشد

از طاعت بی درد خود صوفی نمی‌یابد صفا

خوش وقت رندی کز قدح دُرد مصفا می‌کشد

ساقی مجلس را ببین دریا به کشتی می‌دهد

ملاح املح دیده‌ای کشتی به دریا می‌کشد

ناصر به غربت تا به کی تنها به مأوا می‌روی

تنهای دورافتاده را خاطر به مأوا می‌کشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را می‌کشد

آنجا که ما را می‌کشد، این دل هم آنجا می‌کشد

یاری که از خاطر مرا هرگز دمی غایب نشد

خط فراموشی چرا در دفتر ما می‌کشد؟

جانا، دگر در کوی خود باد صبا را ره مده

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
کمال خجندی

سرو سهی در بوستان چندانکه بالا می‌کشد

پیش قد و بالای او از سرکشی پا می‌کشد

گر دوستان را می‌کشد خاطر به باغ و بوستان

هرجا که باشد بوی تو ما را دل آنجا می‌کشد

پیش رخ تو می‌کشد خط دانه دل‌های ما

[...]

آشفتهٔ شیرازی

سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشد

ناچار درد عاشقی آخر به سودا می‌کشد

شد مردم چشمم به خون از شوق رویت غوطه‌ور

غواص از شوق گهر خود را به دریا می‌کشد

کی باشد از صوفی عجب در حالت و جد و طرب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه