لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
ناصر بخارایی

بحر غم تو کران ندارد

عشقت سر این و آن ندارد

آنکس که از آن جهان خبر یافت

دیگر سر این جهان ندارد

مرغی که هوای عشق جوید

جز کوی تو آشیان ندارد

بی یاد تو آنکه می‌زند دم

بی‌جان شمرش که جان ندارد

در عشق تو آنکه می‌خورد خون

اندیشهٔ آب و نان ندارد

تا چند بود خموش ناصر

ماتم زده چون فغان ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

ناید ز کمال عقل عقلی

تا نام تو بر زبان ندارد

ناید ز جمال روح روحی

[...]

قوامی رازی

هر کو چو تو دلستان ندارد

خورشید شکر فشان ندارد

از دست غم عشق تو جانا

آن جان ببرد که جان ندارد

مشکی که ز شب پدید گردد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای آنکه همای همّت تو

جز بر فلک آشیان ندارد

یک نکته ز راز خویش گردون

از خاطر تو نهان ندارد

بی رای تو مملکت چه باشد؟

[...]

مولانا

دل بی‌لطف تو جان ندارد

جان بی‌تو سر جهان ندارد

عقل ار چه شگرف کدخداییست

بی خوان تو آب و نان ندارد

خورشید چو دید خاک کویت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه