گنجور

 
ناصر بخارایی

انوار وجه توست که ارض و سما گرفت

کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت

در نور مهر ذرهٔ‌ سرگشته محو شد

لاهوتی‌ئی ز های و هوی‌ات هوا گرفت

بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل

این برگ خود ندارد و آن خود نوا گرفت

از زلفِ مُشکِ رنگِ تو می‌جست باد صبح

برخاست بوی و دامن باد صبا گرفت

صد تیرگی ز زلف تو در زنگبار شد

یکباره ترُکِ چشم تو راه خطا گرفت

گردی که بود از طرف ما به آب چشم

بنشانده‌ایم و دُردی صافی صفا گرفت

شکر تو گفت شکر مصری، عزیز شد

بوی تو یافت نافهٔ آهو بها گرفت

بنشانده‌‌ایم قد تو را بر کنار چشم

همواره سرو ناز کناری ز ما گرفت

ناصر مقیم حضرت الا نمی‌شود

الا کسی که ملک به شمشیر لا گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت

مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت

با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح

هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت

بر باد رفت حاصل عمر عزیز من

[...]

بابافغانی

از سرمه، نرگست همه رنگ حنا گرفت

در آب و گل کلاله شمیم صبا گرفت

در خواب عاشق آمدی و پای نازکت

چندان بدیده سود که رنگ حنا گرفت

بس نخل آرزو که زدم بر زمین دل

[...]

میلی

دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفت

سرمست در رسید و گریبان ما گرفت

گردید تیر غمزه مستش به خون من

هر چند دست او به شفاعت حنا گرفت

شب گفتم آن‌قدر سخن از بیخودی به یار

[...]

میرداماد

آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت

چون برق عشق بود که در آشنا گرفت

ای بس که در فراق تو از بخت واژگون

نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت

هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتاد

[...]

فصیحی هروی

از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت

سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت

نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار

سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت

بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه