گنجور

 
سیدای نسفی

تا تو رفتی انجمن گردید ماتم‌خانه‌ای

شمع افتادست همچون مرده پروانه‌ای

رفتی و بزم مرا یکسر پریشان ساختی

نی صراحی پیش ساقی نی به جا پیمانه‌ای

آمدم چون آفتاب از دست تنهایی به جان

روزگاری شد نمی‌یابم به خود هم‌خانه‌ای

جوش سودای تو هردم می‌زند سنگم به سر

می‌روم در کوچه‌ها مانندهٔ دیوانه‌ای

جست‌و‌جویت می‌کنم از خود نمی‌یابم خبر

گاه از هم‌صحبتان جویم گه از دیوانه‌ای

استخوانم توتیا خواهد شد از جور فلک

در گلوی آسیا افتاده‌ام چون دانه‌ای

سیدا از خانه‌ام تا آن پری‌رو رفته است

کشته شمع کلبه‌ام دیوانه پروانه‌ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه‌ای

گفتمش برگو چه حکمت هست گفتا آنکه بود

آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

خواجوی کرمانی

دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئی

در کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی

گفت در مستان لا یعقل بچشم عقل بین

ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ئی

گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم

[...]

اهلی شیرازی

آدم و گندم، من و خال لب جانانه‌ای

من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانه‌ای

درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل

هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانه‌ای

سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی

[...]

واعظ قزوینی

ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانه‌ای

هست گنج عبرتی در کنج هر ویرانه‌ای

رزق را آرام جز در کام روزی‌خوار نیست

رو به سوراخ دهن، موری بود هر دانه‌ای

در جهان کج‌نهاد از راستی نبود نشان

[...]

سیدای نسفی

پنجه‌ام هرگز نرفته بر در کاشانه‌ای

نقش پای من ندیده آستان خانه‌ای

دامن زلف تمنا کی به چنگ آید مرا

نی زبان گفت‌و‌گو و نی اصول شانه‌ای

ساغر خود می‌برم پیش حباب از سادگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه