تا تو رفتی انجمن گردید ماتمخانهای
شمع افتادست همچون مرده پروانهای
رفتی و بزم مرا یکسر پریشان ساختی
نی صراحی پیش ساقی نی به جا پیمانهای
آمدم چون آفتاب از دست تنهایی به جان
روزگاری شد نمییابم به خود همخانهای
جوش سودای تو هردم میزند سنگم به سر
میروم در کوچهها مانندهٔ دیوانهای
جستوجویت میکنم از خود نمییابم خبر
گاه از همصحبتان جویم گه از دیوانهای
استخوانم توتیا خواهد شد از جور فلک
در گلوی آسیا افتادهام چون دانهای
سیدا از خانهام تا آن پریرو رفته است
کشته شمع کلبهام دیوانه پروانهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از فقدان محبوب سخن میگوید و describes the atmosphere of سوگ و ماتم پس از رفتن او. بزم و خوشیهایش به هم ریخته و او را در تنهایی و افسردگی غرق کرده است. شاعر به شدت دلتنگ محبوبش است و در کوچههای شهر به دنبال او میگردد، اما هیچ خبری از او نمییابد. او احساس میکند که به جایی بیهدف و دیوانهوار رسیده و درد و رنجش در حال افزایش است. در نهایت، این حس فقدان و سوختن در حسرت محبوب به وضوح مشاهده میشود.
هوش مصنوعی: پس از رفتن تو، جمع ما به حالتی غمانگیز درآمده است، مثل اینکه شمعی که رو به خاموشی دارد، به شکل یک پروانه بیرمق افتاده است.
هوش مصنوعی: تو رفتی و من در مهمانیام به هم ریخته شدم، نه هیچ شرابی برای نوشیدن مانده و نه حتی لیوانی برای سرو.
هوش مصنوعی: به دنیا آمدم مانند آفتاب، اما از تنهایی به درد و رنجی دچار شدم که هیچ کمکی نمیتوانم از خودم بگیرم و همچنان در تنهایی به سر میبرم.
هوش مصنوعی: هر لحظه عشق تو در وجودم طغیان میکند، به طوری که در کوچهها مانند فردی دیوانه سرگردان میشوم.
هوش مصنوعی: من در تلاش هستم خودم را پیدا کنم، اما خبری از خودم ندارم. گاهی از همصحبتان کمک میخواهم و گاهی از یک دیوانه.
هوش مصنوعی: از شدت سختیها و مصائب زندگی، استخوان وجودم مثل خاکستر خواهد شد. مانند دانهای هستم که در آسیاب افتادهام و تحت فشار واقع شدهام.
هوش مصنوعی: خانوادهام در غیاب آن معشوق زیبا به انتظار او نشستهاند و نور شمع در کلبهام به خاطر عشق به او، به طرز دیوانهواری خاموش شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانهای
گفتمش برگو چه حکمت هست گفتا آنکه بود
آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانهای
دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئی
در کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی
گفت در مستان لا یعقل بچشم عقل بین
ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ئی
گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم
[...]
آدم و گندم، من و خال لب جانانهای
من نه آن مرغم که در دام آردم هر دانهای
درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقل
هم مگر در جوشم آرد آتش دیوانهای
سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کی
[...]
ای که از سودای گنج سیم و زر دیوانهای
هست گنج عبرتی در کنج هر ویرانهای
رزق را آرام جز در کام روزیخوار نیست
رو به سوراخ دهن، موری بود هر دانهای
در جهان کجنهاد از راستی نبود نشان
[...]
پنجهام هرگز نرفته بر در کاشانهای
نقش پای من ندیده آستان خانهای
دامن زلف تمنا کی به چنگ آید مرا
نی زبان گفتوگو و نی اصول شانهای
ساغر خود میبرم پیش حباب از سادگی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.