گنجور

 
سیدای نسفی

ای گل نرگس فدای چشم چون بادام تو

سرو چون فواره سیمابی آرام تو

خانه چون فانوس از شمع جمالت روشن است

ماه چون پروانه می گردد به گرد بام تو

احتیاج نامه قاصد نمی باشد مرا

خط پشت لب به سویم آورد پیغام تو

گوشه چشمت به سوی من نمی افتد نظر

من کیم تا بهره مندی یابم از انعام تو

گشته همچون حلقه در خواب در چشمم حرام

روزگاری شد که دارم گوش بر پیغام تو

نقش پایت می دهد چشم غزالان را فریب

دیده آهوست گویا حلقه های دام تو

سروها کردند همچون سایه خود را خاکمال

تا به گلشن جلوه گر شد سرو خوش اندام تو

مهر خاموشی به لب چون سیدا افگنده ام

کرده ام همچون نگین خود را فدای نام تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

نامدار آنست کو بر دل نگارد نام تو

کامکار آنست کو بر جان برآرد کام تو

هیبت تو موی بر اندام دشمن دام کرد

تا همیشه باشدا اندام وی اندر دام تو

افکند آشوب و شور اندر جهان صمصام تو

[...]

سنایی

ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو

دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو

از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو

پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو

می نبود آنرخ نصیب چشم اکنون آمدم

[...]

انوری

ای جهان را موسم آزادگی ایام تو

بنده کرده یک جهان آزاد را انعام تو

سرمهٔ چشم ملک گردی و آن از راه تو

حلقهٔ گوش فلک حرفی و آن از نام تو

دست تقدیر آسمان را پی کند گر دور او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه