گنجور

 
سیدای نسفی

بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتم

در دام تو افتادم و آرام گرفتم

مرغان چمن را به دهم مهر نهادم

رفتم به گلستان و تو را نام گرفتم

تا چشم تو را سوی چراغم نظر افتد

روغن ز گل نرگس و بادام گرفتم

بر کعبه رخساره تو روی نهادم

با قافله زلف ره شام گرفتم

در کوی تو رفتم به قد خم شده امشب

خود را چو مه نو به لب بام گرفتم

سرگشته مرا ساخته چون سنگ فلاخن

جامی که من از گردش ایام گرفتم

بر تنگ شکر چشم چو سید نگشایم

تا از لب او لذت دشنام گرفتم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاطرعباس صبوحی

تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم

جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش

من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم

ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه