صبا از خنده آن گل حدیثی گفت در گوشم
که همچون حلقه گرداب شد از گریه آغوشم
مرا گر محتسب از پای خم در پای دار آرد
سبوی باده رقصد چون سر منصور بر دوشم
غبار راه اگر چون گردباد از خود بیفشانم
فلک گردد نهان تا حشر زیر گَردِ پاپوشم
می پر زور من بردار از جا آسمانها را
به دوران رحم کن ای مدعی بگذار سرپوشم
چنان سرشار گفتم سیدا از می که در محشر
نوای صور نتواند کشیدن پنبه در گوشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از صبا به توصیف حالتی عمیق از عشق و حالتهای روحی میپردازد. شاعر از خنده یک گل حدیثی میگوید که باعث گریهاش شده است. او احساس میکند که اگر محتسب او را به دار بیاورد، باده همچون سر منصور بر دوش او خواهد رقصید. همچنین اشاره میکند که اگر غبار راه را چون گردباد پراکنده کند، آسمانها پنهان خواهند شد. در نهایت، او از میپرزور خود میخواهد تا آسمانها را از جا بردارد و به مدعی میگوید که بگذارد تا سرش پوشیده باشد. بهنوعی شاعر در این شعر به شدت مصرف می و وجدانیات اشاره دارد و میگوید که در روز محشر، صدای صور نیز نمیتواند او را از لذت بینظیرش دور کند.
هوش مصنوعی: نسیم از خوشحالی آن گل برایم خبری آورد که باعث شد آغوشم از شدت گریه به دور خود بچرخد و مثل حلقه گرداب شود.
هوش مصنوعی: اگر نگهبان میخواست مرا از پای خم میخکوب کند، جام بادهام آنقدر سبک و شاداب خواهد بود که همچون سر منصور بر دوشام به رقص درمیآید.
هوش مصنوعی: اگر غبار راه را مانند گردباد از خود بپاشم، آسمان تا قیامت زیر غبار کفش من پنهان خواهد شد.
هوش مصنوعی: ای می پرزور، مرا از زمین به آسمانها ببر و اگر مدعی هستی، رحم کن و اجازه بده که بپوشانم سر خود را.
هوش مصنوعی: به قدری از عشق و شوق سخن گفتم، ای آقا، که در روز رستاخیز نمیتوانند صدای شیپور را بشنوم و به خواب بروم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
به یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتش
اگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
چنانت دوست میدارم که با خود گشتهام دشمن
[...]
من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشم
من آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم
من آن دردی کشم که نام و ناموس دو عالم را
ز بیباکی و استغنا بجام باده بفروشم
منم آن بحر بی پایان که صد دریا و صحرا را
[...]
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشم
اگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
همه دردم همه داغم همه آهم افغان
محبت کاش سازد در دل یاران فراموشم
مهیا میکنم از بهر خویش اسباب ناکامی
[...]
چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم
که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم
ز بوی خون دل نظارگی را آب میسازم
به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گرچه خاموشم
جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون
[...]
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم
چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفت
که می ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودیها آمد و رفت خوشی دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.