گنجور

 
مولانا

چنان کاین دل از آن دلدار مستست

ز خون صاف ما آن یار مستست

خمارش نشکنم الا به خونم

از این شادی دل غمخوار مستست

شفق وارم به هر صبحی به خون در

که در هر صبح آن خون خوار مستست

مده پند و مبر خونم به گردن

که چشم دلبر کین دار مستست

چرا این خاک همچون تشت خون‌ست

که چشم ساقی اسرار مستست

 
 
گوهر
غزل شمارهٔ ۳۶۳ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم