گنجور

 
مولانا

غدرالعشق فزلت قدمی

مزج‌الفرقة دمعی بدمی

و حنی‌القلب بما اورثنی

ندما فی ندم فی ندم

کره الحب وجودی و نأی

اسفا لیت وجودی عدمی

و سقی‌الصب و قد اسکرنی

شرب القلب و ماذاق فمی

ای صنم لطف ترا می‌دانم

نی ام ای دوست، بدان حد عجمی

ز لطیفی تو، گر شکر ترا

به دل اندیشم، ترسم برمی

من که باشم؟! که تو بر تخت جمال

حسرت شاه و سپاه و حشمی

منه انگشت تو بر حرف کژم

من اگر حرف کژم تو قلمی

سبق‌الجود وجودی قدما

منک، یا انت ولی‌النعم

به حق جود وجودت که مبر

ز من بی‌دل و هذا قسمی

لا تبح قتلی بالصد وصل

و اجرنی، انا صید الحرم

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم