گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۶۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای که مستک شدی و می‌گویی

تو غریبی و یا از این کویی

مست و بی‌خویش می‌روی چپ و راست

بی چپ و راست را همی‌جویی

نی چپست و نه راست در جانست

آن که جان خسته از پی اویی

ز آن شکر روی اگر بگردانی

اگر نباتی بدانک بدخویی

ور تو دیوی و رو بدو آری

الله الله چه خوب مه رویی

دلم از جا رود چو گویم او

می‌برد جان و دل زهی اویی

هین ز خوهای او یکی بشنو

گاه شیری کند گه آهویی

در ره او نماند پای مرا

زانوم را نماند زانویی

جز به چوگان او مغلطان سر

گر به میدان او یکی گویی

هین خمش کن در این حدیث بازمپیچ

آسمان وار اگر یکی تویی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام