گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا

که بامداد عنایت خجسته باد مرا

به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش

که بامداد سعادت دری گشاد مرا

مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت

ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا

فتاده دیدم دل را خراب در راهش

ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا

میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست

که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا

اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من

همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا

ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت

به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا

همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم

ز پرده‌های طبیعت که این کی داد مرا

مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم

فغان برآورم آن جا که داد داد مرا

به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام

خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید رضا درانی بخش نوشته:

منظور مولانا از بامداد سعادت صبح ازل است که روح میثاقی جاودانه با جانان خود دارد که ابدیست ودر این دنیا جز فراق او چیزی در دست ندارد (باد در دست ) وآنگاه آرام میگیرد که وصال است و بخاک فتادن دل در پیش جانان (بیت سوم) فتاده دیدم دل را………

حمید رضا درانی بخش نوشته:

این غزل مولانا بسیار پر بار است آنجا که میگوید (دربیت ششم)اگر نمود به ظاهر ……..معنایش این است که دراین دنیا فرض است که بعد از خلق انسان عشق پدیدار شد ولی اصل چیز دیگری است معبود از برای دوست داشتن عابد و نیاز او (انسان)پرستیدنش عشق را خلق کرد دربیت سوم هم میبینیم که مولانا دلش نمی خواست فرشته باشد بلکه می خواست عاشق باشد (دید ملک عشق نداشت از غیرت بر آدم زد )حافظ

کانال رسمی گنجور در تلگرام